*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬155٬٬
از زبان ملیکا؛
لباس عروس رو پوشیدم و از اتاق پرو اومدم بیرون
پارمیس از شدت تعجب برگاش ریخته بود و دستش جلوی دهنش بود
پارمیس: ملیکا خیلی خوشگل شدی واقعا بهت میاد، بخدا که برای خودت دوختن
ملیکا: ای بابا خجالتم نده😃🥹✨
پارمیس: تیردادددد
تیرداد بدو بدو خودش رو رسوند و نزدیک بود با کله بخوره زمین
تیرداد: بانوی محترمه ی مکرمه، سرکار خانوم ملیکا شاه کرمی، آیا بنده وکیلم شما رو بخووورمم؟؟؟!😭
ملیکا: ای بابااااا فدای شماااا😂🗣️
با اجازه بزرگتر هااا..
نه😐
تیرداد: اشغال نزن تو ذوق آدم🙄
ملیکا: شوخی کردم، نگفتی قشنگ شدم؟؟
تیرداد: عزیزم مگه میشه شما لباسی یپوشی و بهت نیااد؟!
خیلی خوشگل شدی دخترم..:)
ملیکا: مرسی ازتون، پس همین اوکیع؟؟
تیرداد و پارمیس: اره عالیه
پارمیس: عه چه همزمان گفتیییم😂✨
تیرداد: 😂
ملیکا: خب این از این لباس، حالا نوبته پارمیسه، بعد پارمیس ایشالا تیرداد
تیرداد: خب پس پارمیس بیا از همون خانومِ.. امم..
ملیکا: رفیعی
تیرداد: اره رفیعی بپرس لباس مجلسی کجاعه
پارمیس: خودش گفت طبقه دومه فک کنم
ملیکا: اره گفت طبقه دومه
تیرداد: خب پس بریم
از زبان تیرداد؛
تصمیم گرفتم اخم نداشته باشم و ذوقم رو نشون بدم
درسته آدم درونگرا و ناراحتی به خاطر این موضوع هستم، اما دلیل نمیشه بخاطرش بهترین روز های زندگیمو خراب کنم!
تو همین فکرها بودم که پارمیس صدام زد
خب الان باید با کلی انرژی بری پیش خواهرت و زنت
بدو بدو و نفس نفس زنان خودمو رسوندم
و...
رفتیم طبقه پایین چون نوبت پارمیس شده بود
پر از لباس های مجلسی و شیک
سبز نگین کاری شده، صورت ملیح، قرمز پر رنگ و..
و انصافا خوشگل بودن
پارمیس داشت یه یه متری جلوتر از ما حرکت میکرد
ملیکا: راستی تیردادد برا ماهلین لباس نگرف-
تیرداد: الهی بچم بیا بغلم..
بغضم گرفت با این حرفش که ناخداگاه گفت..
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
بازم مینویسم به شرط اینکه وقتی از مدرسه اومدیم ناشناس رو پر کنید🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
سسسسللللااااممم به کسی که باعث میشه هرروز بیام اینجا
💋💋💋💋💋💋❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️✨✨✨🤍🤍🩵🤍🤍🩵🤍
پپپپپپااااااررررتتتت مییییخوامممم
.
بابا دورت بگردمممممم منننن
خواهش میکنم عزیزممم، ببخشید میکشونمت ولی پارت نمیدم👀
چشم حتمااا
زینیییی جوننممممم بببررررگگگگششششتیییی
😭😭😭😭😭😭😭
.
دورت بگردمممممم من نرفته بودممم🤍
*𝐁𝐨𝐤𝐡𝐚𝐫 𝐒𝐚𝐫... |بُخٰآرِ سَرد
𝑭𝒂𝒔𝒍𝒆٬٬𝟐٬٬ | 𝑷𝒐𝒓𝒕 ٬٬156٬٬
ضمیر ناخودآگاهش هنوز فک میکنه گاهی ماهلین زندهس
ملیکا بغضش گرفت و به هق هق افتاد
تیرداد: دورت بگردم گریه نکن اون الان جاش خوبه و بهت قول میدم الان کنارت داره راه میادو به خاطر خوشحالی تو خوشحاله
از زبان ملیکا؛
پارمیس با دقت به لباس ها داشت نگاه میکرد
روبه تیرداد کردم و گفتم: تیردادد برا ماهلین لباس نگرفت-
تیرداد: الهی بچم بیا بغلم
و دستی دور شونه ی من پیچیده شد. این ینی تیرداد بغلم کرد
نمیدونم چجوریه ولی خب شاید جزو معدود ترین بغل هایی باشه که رخ میده
زندگی خیلی نامرده که دختر ۸ سالمو ازم گرفت
اون یادگار خواهرم بود
عطر تن ماهلین، عطر تن خواهرم بود
آجی منو ببخش که نتونستم از دخترت خوب مراقبت کنم..
تیرداد: اب میخوری بگیرم؟؟
لرز کردم، داشتم رو حالت ویبره میلرزیدم
تیرداد: حالت خوبه ملیکا؟!
پارمیس: چی شده؟
تیرداد: ملیکا برگشت گفت برا ماهلین لباس نگرفتیم و از وقتی متوجه شد چیگفت اینجوری شد
ملیکا: خوبم
به یه نقطه خیره شده بودم
ملیکا: پارمیس انتخاب کن لباست رو وقتمون به خاطر من هدر میره
پارمیس: هیچوقت وقت گذاشتن برای تو هدر دادن زمان نیست
نفس عمیق کشیدم و سعی کردم روزم رو خراب نکنم..
ملیکا: اوکی شدم بریم، ببین پارمیس اون لباسه رو نگاه کن، قشنگه به نظرم
پارمیس: عامم.. کدوم؟! آها آها دیدم، وایییی چه خوشگللل
نظر تو چیه تیرداد؟!
تیرداد: عالی و درجه یک
پارمیس: چرا زودتر از این ندیدمشش:))
...✨
پارمیس همون لباس رو خرید و از اون فروشگاه اومدیم بیرون
هوا آفتابی تر شده بود و یچیزی میگم شاید باورتون نشه
ولی وقتی از اون فروشگاه اومدیم بیرون، آفتاب به شدت خوشگل روی تیرداد افتاد و چشم های عسلیش از بغل روشن تر شد
همچنین موهاش خرمایی روشن، شده بود
انقدر محو در نگاه کردنش شده بودم که تیرداد گفت؛
تیرداد: به چی نگاه میکنی؟! بیا بریم دیگه
ملیکا: تیرداد یه لحظه تکون نخور، پارمیس بیا نگاش کن از این بغل🫠
ادامهدارد...
[ https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6 ]
ناشناس رو ایگ نکنیدااا
بشنوم نظراتتون رو؟!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1a6fejv&btn=نظرت؟!
خونمون؟!
https://eitaa.com/joinchat/1432028661Ce89fca12a6