eitaa logo
کلبه هآنیل کوچولو🌱
88 دنبال‌کننده
415 عکس
682 ویدیو
63 فایل
یه کلبه کوچیک با طعم جنگل و روزمرگی🌱✨ کپی؟ پست ها موردی نیست (با یه صلوات برای سلامتی امام زمان) ولی روزمرگی و دست نوشته ها (رمان و روایت) خیر! لینک ناشناس👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6v8hmx&btn=هآنیل🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
"پارت چهارم" آیلار: انا کی اومدی؟ انا ایماه: یکم پیش آیلار: نخوابیدی؟ اضافه کاری داشتی؟ انا ایماه: نه چنتا کار کوچیک داشتم آیلار: انا دروغ نگو.. چرا عمه بهت اضافه کاری داده؟ انا ایماه: چه دروغی؟ آیلار: چرا نماز میخونی؟ اذانو گفتن مگه؟ آنا ایماه: نه اذانو نگفتن ولی دلم میخواد نماز بخونم آیلار: چقدر مونده تا اذان؟ انا ایماه: تقریبا یه ساعت دیگه آیلار: میشه منم باهات نماز بخونم؟ آنا ایماه: اره میشه پاشو وضو بگیر بیا بشین پیش من. وضو گرفتم و تا اذان صبح مشغول نماز شدیم اما من وسطاش خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم سر جام خوابیدم مامان منو گذاشته بود سر جام. بلند شدم تا دوباره یروز دیگه رو توی قصر عمه شروع کنم انا شروع کرد به سرفه کردن ترسیدم اخه خیلی شدید بود ایندفه خون از دهنش اومد بیرون دویدم سمتش آیلار: انا خوبی؟ چیشده؟ آنا ایماه: خوبم اشکالی نداره خوب میشم نگران نباش ایلار: قرصاتو خوردی. آنا ایماه: قرص؟ نه یادم رفت آیلار: بخاطر همینه که بدتر شدیی برو دکتر انا قرصاتم به موقع بخور انا ایماه: باشه من حالم خوبه تو برو آیلار: نمیتونم انا نمیتونمم انا ایماه:آیلارر(با داد) برووو (ملایم تر) دختر قشنگم برو آیلار:(با گریه) باشه... من رفتم نشستم یه گوشه از حیاط و گریه کردم بعدم سولماز اومدو بغلم کرد. سولماز: چته ایلار؟ آیلار: انا روز به روز داره بدتر میشه. اگه چیزیش شد من چیکار کنم؟ سولماز: نگران نباش خوب میشه. آیلار: اگه نشد چی؟ سولماز: ان شاءالله که خوب میشه انا اومد و بغلم کرد انا ایماه: دخترم چرا گریه میکنی من خوبم ایلار: انا اگه چیزیت بشه من چیکار کنم؟ انا ایماه: من خوب میشم غصه نخور نبینم گریه کنیا آیلار دخترم من باید برم شهر. باید برم دنبال کار پولی که عمه میده کفاف همه خرج و مخارجمونو نمیده پول درمانمو ندارم بدم. یکم تحمل کن آیلار: انا تروخدا نرو منو اینجا تنها نذار تروخدا نرو تروخدااا انا ایماه: زود میام آیلار: نه انا ترخدا نرو انا ایماه: آیلار زود میام. مگه تو نمیخواستی خوب شم؟ آیلار یکم تحمل کن، قول میدم زود بیام و با خودم ببرمت. ایلار: نه نمیتونم. تازه سولماز چی میشه؟ انا ایماه: خب سولمازم میبریم ایلار: قول میدی زود برگردی. زود بیا. طولش ندیا. انا ایماه: قوله قول ایلار: باشه برو انا ایماه بغلم کرد و رفت.جریان رو به عمه گفت و اونم قبول کرد.منم کمکش کردم تا چمدونشو ببنده بعدم فردا صبح اول وقت قبل از اینکه من بیدار شم منو بوسید و عروسکی که برام خریده بود با یه نامه کنارش گذاشته بود. وقتی بیدار شدم خیلی بغض کردم تو نامه نوشته بود: دختر قشنگم خیلی دوستت دارم حلالم کن که این مدت خیلی اذیت شدی. ممکنه مدتی ازت دور باشم ولی زودی برمیگردم دورت بگردم. اما من همیشه توی اون قلب کوچولوت هستم. بدون که قبل از من خدا رو داری. پس غصه نخور و صبور باش. وقتی خوندمش کلی گریه کردم این روز هایی که مامان نبود خیلی بهم سخت گذشت و هر روز تنهایی مشغول کارای این خونه بودم. یروز نشسته بودم پیش سولماز و سرمو رو شونه هاش گذاشته بودم. سولماز بهم نگاه کرد و گفت: سولماز: راستی آیلار این مدت اینجا بودی یادم نبود ازت بپرسم چیشد که اومدی اینجا؟ چه اتفاقی برای پدرت افتاد؟ منم گفتم آیلار: خیلی وقت پیش وقتی پنج سالم بود بابام برای یه ماموریت رفت شهر دیگه. قرار بود تا شب برگرده. بابام اون شب دیر کرده بود. من خواب بودم انام بیدار بود و خیلی خیلی نگران شده بود. انام چند بار زنگ زد به گوشیه بابام اما بابام گوشیو برنمیداشت.من تو نمیه بیداری بودم پادشم و به مامانم گفتم بابا نیومده؟ و انام گفت برو بخواب میاد نگران نباش. رفتم بخوابم اما خوابم نبرد نشستم روی تخت. وقتی گوشیو برداشتن یه مردی پشت تلفن بود و مامانم با نگرانی پرسید چیزی شده؟ نمیدونستم اون مرده به مامانم چی گفت اما مامانم پاهاش سست شد و افتاد رو زانوهاش وقتی صداشو شنیدم رفتم تا ببینم حالش خوبه یا نه؟ چشماش کاسه خون شده بود، اما به روی خودش نمی آورد پرسیدم مامان خوبی؟ انا آیماه: خوبم برو بخواب آیلار: چیزی شده؟ آنا آیماه: نه برو من باید برم جایی ایلار: تو این وقت شب هیچوقت بیرون نمیری. آنا آیماه: الان باید برم کلی التماسش کردم که منو هم با خودش ببره پا کوبیدم زمینو گفتم منمم میام باید منم ببری و کلی مخالفت کرد اما من اینقدر پا فشاری کردم که مجبور شد منم ببره. اما گفت که باید قول بدی تا از ماشین پیاده نشی. وقتی رسیدیم اونجا آنا بهم گفت که بشین اینجا تا من بیام و تا وقتی نیومدم پیاده نمیشی.
خیلی نازههه😭😭
شب بخیر
هدایت شده از شب‌های‌حوّا.
رسول‌خدا بود و علی. عده‌ای از مهاجرین و انصار هم بودند. حسن، از دور می‌آمد. رسول‌خدا او را دید. فرمود: «حسنم را ببینید! جبرائیل هدایتش می‌کند، میکائیل هوایش را دارد، او پاره‌ی تن من و روح و روان من است، او سبط اکبر من است. پدرم به فدایش باد!»