ولی خاطره خیلی چیز ترسناکیه
فکر کن موقع مرور کردن تیکههایی از زندگیت یه تیکههایی از قلبتو از دست میدی..!
من از مدرسه اومدم و مامانم گفت برای شام قراره مهمون بیاد خونه مون سریع خونه رو جمع کردیم و جارو کردیم تو ۱ ساعت😐
یعنی انقدر خسته شده بودم خدا میدونه بعد اینجوری بودم که خب چرا باید مهمون انقدر دیر خبر بده که ما اینجوری اذیت بشیم و این حرفا😂
خلاصه که گذشت و در زدن من رفتم که در و باز کنم و دیدم که خانواده خاله ام با یه کیک تو دستشون و در حال گفتن تولدت مبارک وارد شدن، اون لحظه قیافه من اینجوری بود: 😮🥲😍
۳۶۵ روز به سنم اضافه شده🖇
یک سال بزرگتر شدم، یک سال با تجربه تر، امسال با تموم بدیا و خوبی هایی که داشت باید به خودم بگم... دیدی تونستی از اون همه سختی رد شی؟ یادته چه روزایی ناامید بودی؟ چه روزایی انگیزه ادامه دادن نداشتی؟ دیدی همه ی اون روزا رو پشت سر گذاشتی؟ تو این یک سال بیشتر با خودم آشنا شدم،قوی تر شدم...✨️ ولی مهم تر از همه اینه که ورژنی که دارم بهش تبدیل میشمو دوست دارم
تولدت مبارک خودم🙃♥