eitaa logo
حَنـین‏¹⁰¹
165 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
497 ویدیو
6 فایل
بسم‌رب‌او :) . یه‌دختردهه‌هشتادی‌وروزمرگی‌هاش😌 +حرف‌دل🌱 حنین‌یعنی‌اشتیاق،دلتنگی❤️‍🩹 چرا۱۰۱؟حروف‌ابجدامام‌رضا(ع)✨ کپی‌پست‌ها؟به‌جز‌روزمرگی‌بقیه‌آزاد🌙 کپی‌از‌پروفایل‌؟راضی‌نیستم حرفی سخنی: @Hanin101 https://eitaa.com/joinchat/1723990757Ce35deb227c
مشاهده در ایتا
دانلود
از حال و هوای امروز ما:)
باورتون نمیشه هنوز نرفتم مصلی دلم پر میکشه برم ولی کار زیاده نمیتونم شما اگه میرید مصلی التماس دعا بازم خداروشکر که قسمتم شد خادم بشم
میزارم روایت مو از امروز دوست داشتین بخونین اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشین
اول صبح ساعت حدود ۵ و ربع بود که رسیدیم اینجا، حالا بماند که توی مترو چه وضعیتی داشتیم اومدیم دنبال موکب خودمون بگردیم موکب ناحیه شهید محلاتی تو راه یه مای بارد (آب خنک) و یه لقمه نون پنیر و خیار بهمون رسید و خوردیم که اگه نبود فکر کنم ضعف کرده بودم بعدش رسیدیم به کوچه یوسفی و بعد گشتن های زیاد بالاخره موکب مون پیدا کردیم حالا تازه باید میگشتیم دنبال آقای ملکی چون چند تا موکب کنار هم بود با یه اسم اقای ملکی و موکب اصلی رو هم پیدا کردیم و فهمیدیم یه سری از خانم ها که از دیروز اینجا بودن همین بغل توی یه مکانی که بود خوابیدن و ما باید بریم بیدارشون کنیم که بیان ما هم با سختی تمام رفتیم که بیدارشون کنیم، از موکب های مختلف بودن و ما باید فقط افراد موکب خودمون و پیدا میکردیم بعد از اینکه کل خانم ها رو بیدار کردیم فهمیدیم هیچ کدوم شون برای موکب ما نیستن یعنی عالییی بود هیچی دیگه من و مامانم رفتیم سراغ شستن خیار ها، بماند که خیار ها چقدر کثیف بود و داستان هایی که با شلنگ آب و گِل داشتیم که بعدا اونا رو میگم براتون خلاصه که تا یه جایی خیار ها رو شستیم که یه خانم دیگه که از آشناهامون بود و برای موکب ما بود اومد کمک مون یکم از فضای کلی موکب بخوام براتون بگم اینجا فقط ما خانم هستیم همه آقا هستن شما فکر کن ما روی صندلی کنار یه جوبی داشتیم با آب یه شلنگ که یه وقت فشار آبش زیاد میشد و یه وقت کم، خیار ها رو می شستیم بعد یکم از آب ها ریخت کنار صندلی های ما و کل این فضا گِل شده بود، یعنی من تمام کفش و شلوار و چادرم گل شده بود و بعد برای اینکه بتونم راحت تر کار کنم آستین های چادرمو در اورده بودم و گره زده بودم دقیقا عین این مامانبزرگ ها چند ساعتی شستن خیار ها طول کشید در حدی که من به زور به نماز برای شهدا رسیدم بعد از یه تایم طولانی که بالاخره خیار ها تموم شد و رفتن که باهاشون آبدوغ خیار درست کنن چند تا گونی سیب زمینی اوردن که بشوریم شون، حالا شما تصور کن ما یه آبکش بزرگ گذاشته بودیم روی جوب و سیب زمینی ها رو می شستیم و میزاشتیم داخلش توی همین حین آقایون موکب ظرف هایی که ازشون استفاده میکردن و میاوردن که بشورن، چون توی کل این قسمت فقط همین یه دونه شیر آب و شلنگ بود بعد بعضی هاشون خیلی سرسری و(غیر تمیز) میشستن ظرف ها رو که ما هم بهشون تذکر میدادیم درست بشورن بعضی ها هم خودشون واقعا تمیز میشستن و نیازی به دخالت ما نبود توی همین حین یکی از آقایون که اومد از شلنگ استفاده کنه خیلی کشیدش و آبکش و سیب زمینی های توش چپه شد توی جوب و اون اقا سریع پرید توی جوب و سیب زمینی ها رو در آورد، وضعیتی شده بود (اینم بگم ها جوبش تمیز بود بیشتر شبیه آبراه بود، ما آب و میریختیم اونجا که راحت تر بره و همه جا گِل نشه) البته غیر این سختی هایی که داشتیم چون پشت موکب بودیم هر چیزی مثل شربت، ناگت و... بود و اول به ما میدادن (بند پ و این داستان ها) خلاصه با تمام فراز و نشیب ها این لحظات هم گذشت و الان که دارم براتون مینویسم داریم استراحت میکنیم که بعد نماز بخونیم و بریم برای دور بعد
خواب که نه بیهوش شدم...
داریم میریم داخل مصلی بالاخره:)
از اینجا که اصلا نمیدونم چجوری بگم براتون🙂💔