"درست است که همهی آدم های قصهگو مادربزرگ نیستند، ولی همه ی مادربزرگها قصهگو هستند"
بنبست خورشید؛
اینجا کلا محدود شده بود نجات پیدا کرد. 💆🏻♀
اگر محتوای چنل رو دوست ندارید یا به نظرتون نامناسبه، بهتره لفت بدید، حداقل از گزارش دادن بهتره.
بنبست خورشید؛
عزیزترینم، حالت چطور است؟
راستش دلم میخواست برایت چیزها بنویسم، شعر ها بگویم، شعله وجودم را به قلم در دستم بسپارم و کاغذ را باران غم هایم بسوزانم، اما نمیدانم چه باید کرد.
میدانم. به خوبی میدانم امید خطرناک است. همیشه فکر میکردم امید همان نوریست که در تاریکی شب ظاهر میشود و تورا نجات میدهد. گاهی درخشش یک ستاره و گاهی انعکاس مهتاب روی اقیانوس است، یا شاید همان خورشیدی که خودش را برای دیگران میسوزاند.
میدانم امید پوچ است. به خوبی میدانم امید مرا نابود میکند، اما چاره ای ندارم؛ تو مرا میشناسی، خوب میدانی که چقدر از تاریکی میترسم، خوب میدانی که چقدر از نشستن در زیر آسمان شب های اندوهگین ذهنم و غرق شدن در افکار مهیبم خسته شدهام.
امید فاجعه ای است بیهمتا. مثل عسل خوردن از روی شمشیر است، یک نور ناپایدار که میتواند تو را خرد کند.
اما من هنوز هم امید دارم، درست است، هنوز هم امید را در قلبم نگه داشته ام. میدانم امید برای فردی مثل من خطرناک است، اما هنوز هم دارمش و هنوز هم به دنبال پرتویی از این نور خورشید میگردم، شاید چون باور دارم شاید روزی از روزها خورشید به جای سوزاندن زخم هایم باعث شود بدرخشم، و شاید روزی آنقدر بیباک و جسور شوم که بتوانم این نور امید را از آن خود کنم؛
که چه میداند؟
بنبست خورشید؛
امیدوارم سطح رندوم بودنم رو با نوشتن چیزمیز مرتبط با hope is a dangerous thing لانا اونم در صورتی که زیرش یه آهنگ از تیلور گذاشتم رو درک کنید.