احساساتم دارن نابودم میکنن،جوریکه دلم میخواد قلبمو از سینم در بیارم و بندازمش دور.
خستهام از روابط انسانی، همه چیز بینهایت سخت و پیچیدست و هزاران احتمال وجود داره و من فقط بلدم با گربهها و کتابها ارتباط خوبی بگیرم.
چیزی که روابط آینده رو برام ترسناک میکنه اینه که وقتی به گذشته نگاه میکنم آدمایی رو میبینم که مطمئن بودم تا ابد تو زندگی هم میمونیم، ولی اینطوری نشد.