به راستـی داستانِ ڪهـنه ی ما،
درونِ شهر قصـه ها نیز جایی نداشت.
اگر میلادی دوبارہ نصیبم میشد ؛ باز هم همان قصـه و همان کتاب و همان صفحه را انتخاب میکردم، تا تو سفید ترین نقطه در تاریخچه ی خاکستریِ من باشی.
ولی آرزوی یک اتفاق غیرمنتظره را داشتن برای خودش اسمی دارد، به آن مـیگوییـم امیـد.
-دخترِپرتقالی، اثرِ جناب آقای یوستین گردر.
« ۱۵ آبان »در تقویم ایرانی جشن پاییزانه یا میانه پاییز است.
این روز در گذشته نشان آغاز سرما بود و در کشاورزی و دامپروری کاربرد زیادی داشت.
یکی از سنتهای پاییزانه این است که همه مردم در هر سن و مرتبه اجتماعی در یکجا جمع میشدند با هم سر یک سفره غذا می خوردند.
پاییزانه تون فرخنده باد😼☕️
گویی قلمم خشـڪ شده بود و اینبار میلی به یاری کردن من نداشت، اما من باز هم مینویسم، از ڪتاب ناتمام و سرگذشتِ خاک گرفتهُمان می نویسم، از رقص شاهـپرک ها زیر افرایِ قرمز، تا آن رعدِ ناخوانده، در روزی ڪه افتابی پیش بینی شده بود؛ و یا گشت و گذارِ گمشدگان در اقیانوس، به امیدِ پیدا شدنِ یـڪ خشـکی؛ همـہ را می نویسم و نـام تو را تا اخرین قطرهی جوهرم زنده نـگاه خواهم داشت.
افرادی که گمان میکنید معمولی هستند، همانهایی هستند که زیاد آنها را نمیشناسید.