نمیدونم میفهمید چی میگم یا نه، اما شده تاحالا احساس گم شدگی کنید؟ انگار که سعی کنید بین یک شهر بزرگ یه نفرو پیدا کنید. توی شهر شلوغ، پر از بوق ماشین، پر از دود و پر از آدم، پر از حرف پر از عقیده، میگردید یه چیزی رو پیدا کنید. یک چیزی که برای شماست و متعلق به شماست. همون چیزی که شمارو زنده نگه میداره و باعث ميشه این چندین میلیارد آدم همه باهم متفاوت باشن. میفهمید؟ احساس گم شدگی. انگار که نتونید خودتون رو پیدا کنید. اصلاً من کی هستم؟ میتونم بگم من خودم هستم؟ آیا دیگران بخش هایی از من رو نساختن؟ آیا این کاری که میکنم رو از اون آدمی که همه فکر میکردن آدم باحالیه تقلید نمیکنم؟ من کی هستم و به کجا تعلق دارم؟
-او
هدایت شده از طلوع
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پی برد به اینکه انسانها با وجودِ محبتی که ممکن است به هم داشته باشند، تا چه پایه از هم دورند . پی برد به اینکه اگر کسی رنج ببرد ،رنجش مالِ خودش است ، هیچکس نمیتواند بارِ آن را ولو اندک از دلِ او بردارد .
تولد مایا با تاخیر ۵ روزه مبارک😔🎀🎀🎀
(خدایا منو بکش و راحتم کن*)
(خدایا این حافظه نیست تو به من دادی، علف هرزه*)
مایا تولدت یه عالمه مبارکت✨
امیدوارم همیشه خوشحال باشی( جز لحظه های کوتاهی که غم میشینه روی دلت)، همیشه همینطور مهربون و دوست داشتنی بمون ؛)
"I do not know much," wrote Clarice Lispector. Same here. I mean that's youth, that's what being young feels like: you do not know much, you do not know anything at all. It's exactly like falling in love —you never know, you just hope.
It takes so much courage to be hopeful, to let yourself fall. Keep falling, Sun Bee. And I'm always there, not to catch you, but to fall with you.