#دورهمی
#ادامهپارت۱۱
ناشناس 🎭
برای چند لحظه به آلفرد خیره میمانم.
- تو اول خواستی روی دیوار غم رنگ شادی بپاشی، اما ظاهراً قلم اجازه نداده! چیزی که در نوشتهات دوست داشتم، این تناقضهای پیدرپی بود: «دست نداشت اما مینوشت»، «بال داشت اما تن نداشت»؛ اینها شخصیت رو از یک شخصیت معمولی به تصویری از فقدان تبدیل میکنن. فقط پیشنهاد میکنم تکرار بعضی جملهها رو کمی هدفمندتر کنی تا ضربهی هر کدوم از قبلی قویتر باشه، نه اینکه اثرشون روی هم بیفته.
کاغذ را روی میز میگذارم.
کمی مکث کردم و به جملهی آخر داستان برمیگردم.
-خوب بود