eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
97 دنبال‌کننده
244 عکس
21 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما تبدیل میشیم به چیزی که اکثر وقتا بهش فکر میکنیم!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Lyraaa حمایت ... سلام اینجا میاید https://eitaa.com/Leonetu ... سلام و نور حال و احوال؟! خوشحال میشم همراه جوونه‌های چنل‌تون به سبزه‌های‌پرامید سر بزنید 🌱 https://eitaa.com/sprouts ‌。⁠◕⁠‿⁠◕⁠。‌ با کمال میل ✨ کانال‌های زیبایی دارید
من عمیقاً نیاز دارم یه کاری بکنم، اما این که چه کار، نمی‌‌دونم... کسی تقدیمی مشترک میاد؟
شب بخیر گفتنِ ما محضِ ادایِ ادب است ورنه چون شب برسد اولِ بیداریِ ماست 🌚
تا که آید به جهان عشق و امید آورَد او بگذرد دوره غم دور جدید آورد او ‍
قرار نبود کسی امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود ... امشب جلسه ای بین سران مافیای پنج منطقه شهر بود، خطرناک ترین وقت ماه. زمان که وقتی موعد اش فرا برسد هیچکدام از مردم شهر حتی اگر کار ضروری هم داشته باشند از خانه بیرون نمی آیند ، سکوت مرگباری شهر را فرا گرفته بود که فقط با سروصدای قدیمی ترین میخانه شهری شکسته میشد . پاتوق هر ماه شان برای جلسه بود ، پنج مافیا پنج منطقه و یک رئیس. کسی که همه ی آن چهار مافیای دیگر را زیر سلطه خود قرار میداد .میزی گرد آن چهار دشمن را گرد هم آورده بود ، میزی که تقریبا تبدیل شده بود به کابوس شان ، نه برای اینکه قرار است به خاطر حمله هایی که در طول ماه به مناطق هم کرده اند توسط رئیس مجازات شوند ، نه بلکه برای اینکه مجبور بودند برای دو ساعت تمام قیافه هم را تحمل کنند. حال ممکن است بپرسید من که هستم ، من دست راست رئیس مافیای کل هستم . کسی که باقی مافیا ها زیر دستش حساب می شوند . مانند همیشه کنار رئیسم که روی صندلی نشسته بود ، ایستاده ام و بعد از هر دو دقیقه عینکم را بالا می دهم . بحث اصلی بر سر درگیری بخش شمالی و شرقی ست . درگیری که با محو شدن هجده کانتینر مواد شروع شد . موادی که قرار بود بین شان معامله شود و حال انگار یکی به قصد شومی دست به این حقه تاریک زده . اینکه چطور آن هجده کانتینر را دزدیده بماند ، مسئله اصلی این است که چطور جرعت کرده رئیس مرا زیر سوال ببرد.امروز رئیس من برای حقیقت اینجاست ، که بفهمد که دزدیده و برای چه . بعد از اینکه رئسای هر دو بخش ماجرا را از دید خودشان تعریف کردند ، رئیس من که دستانش را مصمم روی دسته صندلی گذاشته بود و به فنجان قهوه اش با جدیت خیره شده بود ، بعد از چند لحظه تامل فنجان را روی میز گذاشت و بشقاب زیرش را برداشت و با لبه‌ی چوبی میز آن را شکست و تبدیل به چاقویی تیز و وحشیانه کرد . سپس رو به رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :«امیدوارم دلیلی قانع کننده داشته باشی وگرنه بدون اینکه حرفتو ادامه بدی می‌کشمت.» رئیس بخش شمالی با ترس گفت :« قربان من ندزدیدمشون قسم میخورم .» در این حین رئیس بخش شرقی لبخندی پیروزمندانه زد ، رئیسم که از گوشه چشم او را تماشا می کرد در حرکتی سریع چاقو را به سمت او برگرداند و گفت :« حالا که اعتراف کردی و کارمو راحت کردی ، دلیل کارتون بهم بگو . عجله به خرج بده حوصله بهونه چینی ندارم. » رئیس با چشمانی مصمم به او خیره شده بود ، رئیس بخش شرقی که شوکه شده بود با لکنت طلب بخشش کرد ولی کلمه اولش نصفه مانده بود که رئیس چاقوی در دستش را حرکت داد و رگش را در کسری از ثانیه زد . مقداری خون روی صورت رئیس پاشید اما هیچ عکس العملی نشان نداد . بعد از گذشت چند ثانیه از جایگاهش برخاست و گفت:« جلسه تمومه . اما قبل از رفتن می‌خوام بهتون بگم که من قراره استعفا بدم ،بعد از این زندگی پر خطر نیازی به کمی استراحت دارم. امیدوارم خودتون رو درگیر نکنید چون رحم نمیکنم .» رئیس بخش شمالی آهی از آسودگی کشید و بعد اسلحه اش را از جیبش در آورد و به سمت رئیس گرفت، طبق عادت بلافاصله اسلحه ام را در آوردم و مغزش را نشانه رفتم اما رئیس دستور شلیک نداد با علامت دستش مانعم شد و بعد رو به رئیس بخش شمالی گفت:« چیزی شده؟» رئیس بخش شمالی نفسی از خشم کشید و گفت :« استعفا؟» _ چیه ؟فکر می‌کنی لیاقت ش رو ندارم؟ _ نه ، نه الان که تازه روی دور افتادیم. _ اما من دلم نمیخواد ادامه بدم ، این حقمه. رئیس جمله آخر را با شدت بیشتری بیان کرد و بعد اسلحه اش را از جیب در آورد و سمت رئیس بخش شمالی گرفت و گفت :« سعی نکن مانعم بشی. » و بعد گلوله ای را در سرش خالی کرد . بار دیگر اسلحه اش را سمت رئیس دو بخش باقی مانده گرفت و گفت :« شما نظری ندارید؟» یکی از آنها مخالفت کرد اما دیگری با بی‌خیالی سیگارش را تمام کرد و گفت :« هر طور میخوای ادامه بده . » و بعد بیرون رفت ، تنها کسی که باقی مانده بود گلوله ای بی هدف شلیک کرد که به بازوی مخالف رئیس برخورد کرد و بعد رئیس او را هم کشت ، با نگرانی به سمت رئیس رفتم و خم شدن تا عذر خواهی کنم :« ببخشید قربان حواسم به اون نبود ، نتونستم ازتون محافظت کنم . » رئیس دستش را روی زخمش گذاشت و گفت :« اشکالی نداره ، از این به بعد من دیگه رئیست نیستم . هر طور که میخوای زندگی کن . » بهت زده گفتم :« اما ... اما من بدون شما معنای زندگیم رو از دست میدم . » رئیس با مهربانی دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :« پس به معنای جدید پیدا کن سباستین.نمیخوام برای همیشه در بند من باشی .می‌خوام آزاد باشی و راه خودتو بری .» رئیس این را گفت و از کنارم رد شد ، از میخانه خارج شد و به سمت راهی رفت که برای آن آدم کشته بود و باز هم من ماندم تنها ... میان چیزی به نام زندگی ... که حتی درست هم نمیشناختمش...