eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
82 دنبال‌کننده
200 عکس
18 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کرواتی برای جنازه⚰️ ـ «از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه...» به سقف چشم دوختم. دستم را روی شکمم گذاشتم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نگاهم روی لکه‌ی سیاه سقف ماند. اطرافش چند تکه گچ ریخته بود و کاهگل خودش را به نمایش گذاشته بود؛ درست مثل زخم‌های عمیق و چرکین تن پیکره‌ای رهاشده که دستی بی‌رحم، پوسته از روی زخم‌هایش می‌کشد. درست مثل کاری که من کردم. اولین‌بار که این کار را کردم، فقط احساس وظیفه می‌کردم. زن بیچاره گناه داشت. صدایش تا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر می‌رسید. التماس می‌کرد. به دست‌وپای مرد افتاده بود و مدام می‌گفت:«ببخشید...» برای لحظه‌ای تصویر مادرم مقابلم جان گرفت. آن شب پدرم مست به خانه آمد. مادر گوشه‌ی ایوان به در خیره شده بود و زیر لب صلوات می‌فرستاد. او آمد؛ مست‌تر و خشمگین‌تر... چقدر دوست داشتم مادرم را از زیر دستانش بیرون بکشم و برای همیشه سایه‌ی پدرم را از خانه کم کنم. اما مگر یک پسربچه چه کاری می‌توانست بکند؟ او احتیاج به کمک داشت. من هم شبی، در کوچه‌ای تنگ و خلوت، انگشتانم را دور گلوی مرد قفل کردم. مرد دست‌وپا زد. با ناخن‌های کوتاهش به دستم چنگ انداخت. فشار انگشتانم را بیشتر کردم. اولین لکه‌ی سیاه از جامعه‌ی سیاه پاک شد. چند ماه بعد از آن شب، وقتی شیفتم را عوض می‌کردم و آرام سمت بیرون قدم برمی‌داشتم، او را دیدم. هوا بارانی بود و زمین از قطرات باران چند دقیقه پیش خیس شده بود. صدایش را شنیدم. ـ «من نمی‌تونم دختر شما رو بدون پول عمل کنم.» پوزخند زدم و از کنارش رد شدم. پول پدیده‌ی عجیبی است. اگر پول بیشتری داشتم، می‌توانستم نامزدم را از سرطان نجات بدهم؟ انگشتانم را جلوی چشم‌هایم گرفتم. از میان انگشتانم خون می‌چکید. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. دوباره در اتاقم بودم. فردای آن روز، دکتر را میان چمن‌های پشت بیمارستان پیدا کردند. آن روز تا شب با خودم کلنجار رفتم. قدم زدم و قدم زدم. شاید رسالت من همین بود... پس کشتم. کشتم آدمی را که به کودکی ظلم می‌کرد، که پول یتیم را بالا می‌کشید و درد مردم را قیمت می‌گذاشت. کشتم آن را که جان آدم‌ها برایش یک عدد بود، و مردی را که صدای صلواتش کوچه را می‌پوشاند اما صدای ترس دخترش را نمی‌شنید؛ همان که مستی و ترس را به خانه می‌آورد تا کودکش را در تاریکی بزرگ کند. لکه‌های سیاه پاک شدند. حالا فقط یک لکه مانده بود. از جایم بلند شدم. پاهای بی‌رمقم را روی موکت کهنه کشیدم. بوی نم بینی‌ام را پر کرد. نگاهی به آینه انداختم. برای یک لحظه، جای مرد سی‌ساله و قدبلند، پسربچه‌ای هشت‌ساله را دیدم. لب زدم. -«از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه. من مُردم توی فریادهای مادرم... توی مستی پدرم... توی بی‌پولی... من خیلی وقته مُردم... درست وقتی نامزدم رو خاک‌ها بغل کردند.» به طناب بالای سرم نگاه کردم. آرام آن را دور گردنم انداختم. پوزخندی زدم. کرواتی زیبایی بود؛ کرواتی برای یک جنازه.
تا رسیدن هنوز باید رفت کار سخت است و راه ناهموار... [•هوشنگ ابتهاج•]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- آدمک جان همه آدم باش تا نگویند که دورنگست بخند آدمك گفته ام و میگویم زندگی الاكلنگست بخند ‍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قاچ کـ🧈ـتاب ترس، دردناک‌تر از دردی است که ما را می‌ترساند. -آنشرلی؛ دره رنگین کمان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/HashieyeKetab/35۶ بعداز یک‌مدت طولانی سلاامم منِ‌او رو چند روز پیش خوندم و بهت شدیداً پیشنهاد میکنم. حالا که عاشقانه میخونی این کتاب روهم بخون، قلمِ‌اقای امیر‌خانی غرقت می‌کنه:) یک مقداری‌هم مذهبیه که قشنگ‌ترش‌هم کرده. با این کتاب گریه کردم و خندیدم. هنوز مو به مو و ذره به ذره‌ش رو انگار لمس و زندگی کردم و تا چند روز غرق از یک غم میشی و من کتابی رو که باعث رنجش و غمم بشه رو خیلی دوست دارم. نازنین رو بعداز منِ‌او خوندم. کوتاه، زیبا، عاشقانه، و مثل اسمش نازنین بود. جزو کوتاه‌ترین کتاب‌هایی بود که خوندم. و غمم گرفت، چون حس و حالش رو لمس کرده بودم و ممنونم از پیشنهادت. الآنم مشغول خوندنِ ابله هستم و کتاب بعدی پدر خوانده است. دارم ژانر‌های مختلف رو امتحان میکنم و در آخر عاشقانه محبوبِ من میمونه چون عشق سرشار از غم و لبخند و فلسفه و عمقه. چه کتابی دیگه‌ای رو معرفی می‌کنید؟🎀 ✨ ... سلام عزیز ندیده ممنونم از پیشنهادت🌱🤍 اسم این کتاب رو بارها شنیدم و توی لیستم هست اما متاسفانه نتونستم هنوز بخونم ولی سعی‌ام رو می‌کنم زودتر شروعش کنم؛) خوشحالم که خوشت اومده، نازنین واقعا فضای جالب و عجیبی داره... خوشحال میشم وقتی کتاب‌ها ابله و پدرخوانده رو خوندی نظرت رو به من بگی🙃 در مورد معرفی کتاب از اونجایی که گفتی ژانرها دیگه هم دارید امتحان می‌کنید من کتاب‌های معجزه خواربار فروشی نامیا، کتابخونه نیمه شب، هیچ وقت دروغ نگو رو هم پیشنهاد می‌کنم. نمی‌دونم این کتاب عاشقانه محسوب میشه یا نه ولی دختر پرتقالی هم اگه نخوندید خوبه فکر کنم هوای او، شب‌های روشن هم دوست داشته باشید🌱
نویسنده‌های مورد علاقه‌ات رو رونمایی نمی‌نمایی؟ ... از نویسنده‌ها زیادی خوندم و بیشتر علاقه‌مند به کتاب میشم تا صرفاً قلم نویسنده اما چند نویسنده اکثریت کتاب‌هاشون به دلم نشسته: داستایوفسکی، آگاتا کریستی و فریدا مک فادن
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را..! روز شعر و ادب پارسی و روز بزرگداشت استاد شهریار گرامی باد 🌱