حاشیههای یک کتاب باز
روز اول مهمونی✨ #دورهمی
فراموشی
آقای پاتر روی صندلی چوبی نشسته بود و تکه آخر ماهی آبپز را در دهانش گذاشت. مزه لیمو زیر زبانش رفت و او را به وجد آورد. چشمهایش را بست و وقتی باز کرد، به گلدان شیشهای روی میز خیره شد. آهسته دستش را سمت گلهای رز سفید بلند کرد. هیچ چیز یادش نمیآمد. او کیست؟
چشم چرخاند و به سالن بزرگ خیره شد. نگاهش را از کمد شیشهای گرفت و به شومینه بزرگ دوخت. صدای شعلههای آتش او را به خودش آورد.
اینجا کجاست؟
صدای شعلههای آتش در گوشش کمکم محو شدند. گویا در اعماق اقیانوس فرو رفته بود. چشمهایش لرزیدند و نفسش به شمار افتاد. باشتاب از جایش برخاست و پشت سرش، صندلی با صدایی مانند بمب به زمین افتاد.
آقای پاتر دستش را به گوشش گرفت و فریاد زد: «من کیستم؟ اینجا کجاست؟»
صدا در اتاق طنین انداخت و به خودش برگشت.
سعی کرد چیزی را به یاد بیاورد. در ذهنش گشت، اما او حتی نمیدانست چند دقیقه پیش چه غذایی خورده است. غذا خورده بود؟
نفسش را به سختی بیرون داد. اتاق دور سرش میچرخید. کلافه، انگشتانش را دور پارچه سفید روی میز کشید و آن را تکان داد.
ابتدا ظرف غذا با تکههای استخوان ماهی افتاد. آقای پاتر رد چنگال را که زیر میز افتاده بود، گرفت. بعد گلدان افتاد. آقای پاتر از روی گلها رد شد و دواندوان خودش را به بیرون از اتاق رساند.
به راهروی باریکی که مقابلش بود، خیره ماند. قدمی برداشت و به تابلوی کوچک روی دیوار چشم دوخت.
ناگهان عقبعقب رفت و فریادی بلند کشید. روی زمین نشست و دستهایش را مقابل صورتش گرفت. اما هنوز او را میدید. دختر کوچولویی که با موهای طلایش به او خیره شده بود و عروسکش را محکم در آغوش گرفته بود.
***
ناگهان چشمهایش باز شد. تمام بدنش از عرق خیس شده بود.
چشم چرخاند. در یک اتاق سفید و کوچک دراز کشیده بود. دستهای لرزانش را بالا آورد و به آن خیره شد. یکباره همهچیز را به یاد آورد. او در خانه سالمندان زندگی میکرد. آن دختر در کابوس... دخترش بود. تنها یادگاری از امیلی عزیزش... سارایی که در بمباران جنگ جهانی دوم کشته شده بود.
اشک بیمحابا از چشمهایش پایین غلتید.
و در آن اتاق سفید، تنها چیزی که از سارا مانده بود، یک عروسک خیس از اشک بود.
https://eitaa.com/112100264/921
واقعا تصمیم فوقالعاده گرفتی 🤍
به نظرم میشه این دورهمی رو هر سری در خانهها مختلف با چالشها مختلف اما در حیطه نویسندگی ادامه داد...
نظرتون؟
هدایت شده از شماره "۱"
جدیدا فوبیا سوتی گرفتم انقدر سوتی دادم
مثلا میترسم تولد یکی رو اشتباهی تبریک بگم و تولدش نباشه_
انقدر سوتی دادم اصلا وای سر همه چیز فوبیا گرفتم
نه من آدم سابق هستم و نه اینجا شبیه قبل، اما خوب...
امیدوارم دوباره فرم سابق رو پیدا کنم؛)
حاشیههای یک کتاب باز
روز دوم مهمونی #دورهمی
قولی که زیر برف ماند
سرما از پتوی نازکم عبور میکرد و به تن لاغرم مینشست. خودم را جمع کردم و زیر لب گفتم:«به هیچی فکر نکن... به هیچی فکر نکن. اینجا که مار نداره، داره؟»
چشمهایم را باز کردم و سرم را به دو طرف تکان دادم.
آرام گفتم: «اینجا فقط اسبها هستن. اسبها که بهم آسیب نمیزنن.»
اما فایدهای نداشت. با گذشت هر ثانیه، ترس مثل پیچکی سمج در ذهنم میپیچید و بالا میرفت.
تکانی به خودم دادم و روی یونجههای تازه دراز کشیدم. چشمهایم را بستم و زیر لب گفتم:«چیزی نیست، الی... چیزی نیست.»
نمیدانم چند ثانیه بعد، پلکهایم کمکم سنگین شدند.
***
خانم مدیر دستی به عینک گردش کشید و با دقت نگاهی به ما انداخت؛ ما، یعنی من و پانزده دختر یتیم، یتیمخانهی ویتاکر.
او گفت:«تا چند دقیقهی دیگه قراره عدهای از خیرین به اینجا بیان. من از شما دخترهای یتیمخونه انتظار دارم ادب رو رعایت کنید.»
چند قدم برداشت و مقابلم ایستاد. خم شد و دستهای استخوانیاش را روی شانههایم گذاشت.
ـ«بهخصوص تو، الی! بزرگترها علاقهای ندارن به حرفهای یه بچهی یتیم پرحرف گوش بدن.»
آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «باشه، خانم. ما سعی میکنیم کمتر حرف بزنیم... یعنی نباید از شهر رویایی براشون بگم؟»
مدیر ابروهایش را در هم کشید و با صدایی تیز گفت: «نه!»
پرسیدم: «از مشکل غذا هم نباید بگم؟ شاید...»
فریاد زد: «نه، الی! خدای بزرگ، تو نباید دربارهی این چیزها حرف بزنی!»
بغضم را فرو خوردم و گفتم: «پس عکس مامانم رو هم نشونشون ندم؟ میدونید، شاید اونا چیزی دربارهش بدونن.»
-«نه!»
نمیدانستم صدای خانم مدیر میتواند اینقدر بلند باشد. نگاهی از گوشهی چشم به من انداخت و بعد، همهی ما را مرخص کرد.
وقتی از دفتر بیرون آمدم، او را دیدم؛ یکی از زنان انجمن خیریه.
لباس آبی زیبایی پوشیده بود و دامن پرچینش با هر قدم در هوا موج برمیداشت. سرم را بالاتر گرفتم و چشمهایم به صورت او افتاد.
صورت گردی داشت و موهای طلایی موجدارش را با روبانی سفید بسته بود.
نگاهم روی چشمهایش ثابت ماند.
سیاه بودند؛ درست مثل چشمهای مادرم.
بیاختیار زیر لب گفتم: «مامان... خودتی؟»
چند قدم به سمتش برداشتم. دستم را دراز کردم تا دامنش را لمس کنم، اما دستی محکم بازویم را گرفت.
تقلا کردم. نمیتوانستم خودم را رها کنم. خانم مدیر یقهام را چنگ زده بود و در همان حال، با لبخندی ساختگی به مهمانان خوشامد میگفت.
سرش را به طرفم خم کرد و آرام، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:«بعد از مهمونی باید توی اصطبل اسبها بخوابی، الی.»
***
با صورتی خیس از عرق از خواب پریدم. تمام بدنم عرق کرده بود. سرم را بالا گرفتم و به دانههای برفی نگاه کردم که از شکاف سقف اصطبل به داخل میریختند.
پتوی رنگورورفته را کنار زدم و از جا بلند شدم.
آرام از اصطبل بیرون آمدم. برف، حیاط یتیمخانه را پوشانده بود؛ انگار کسی تمام غمهای دنیا را زیر لایهای سفید پنهان کرده باشد.
قدم برداشتم. پاهای برهنهام از سرما گزگز میکردند، اما باز هم جلو رفتم.
چرخیدم و خندیدم.
دستهایم را از برف پر کردم و گلولهای ساختم. بعد، گلولهی دیگری. کمی بعد، آدم برفی کوچکی مقابلم ایستاده بود.
انگار دیگر پاهایم گزگز نمیکردند. با انگشتم روی صورت آدم برفی خطی کشیدم و برایش لبخندی ساختم.
خندیدم و پرسیدم:«تو مامان من رو ندیدی؟»
لبخندم محو شد.
بغضم ترکید.
ـ«مامان بهم گفت میاد دنبالم...»
روی برفها نشستم و بعد، آرام دراز کشیدم. سرمای زمین از لباس نازکم عبور میکرد، اما دیگر برایم مهم نبود.
به آسمان خاکستری نگاه کردم و ادامه دادم:«اون روز که ارتش نازی بهمون حمله کرده بود، مامان من رو توی کلبهی چوبی گذاشت و گفت زود برمیگرده... اما حالا سالها از جنگ گذشته.»
پلکهایم سنگین شده بودند.
«میگن نازیها کشتنش... ولی من میگم برمیگرده.»
لبهایم را با زبانم تر کردم. به آدم برفی نگاه کردم که لبخند کجومعوجش زیر بارش برف محو میشد.
آهسته گفتم:«کاش زودتر برگرده... من خستهام.»
چشمهایم را بستم.
کسی چه میداند؛ شاید اگر چشمهایم را ببندم، وقتی دوباره بازشان کنم، مامان آنجا باشد؛ با همان چشمهای سیاه، همان لبخند آشنا و همان وعدهی همیشگی.
اما برف همچنان میبارید.
قول مادر، زیر برفها جا ماند.
و من برای آخرین بار نفس عمیقی کشیدم.
حاشیههای یک کتاب باز
روز دوم مهمونی #دورهمی
دوستان منظورتون چیه اینقدر قشنگ مینویسید 🥺🙂