هدایت شده از Light is typing ...
📁 پرونده شماره ۰۱۳: «حاشیههای یک کتابباز»
اتهامات وارده:
▪️ اعتیادآور کردن تکههای کتاب و ایجاد وابستگی شدید به «فقط یه صفحه دیگه»
▪️ انتشار مطالبی که باعث میشود مخاطب ناگهان هوس کتاب خواندن کند، بدون اینکه از عواقب آن اطلاع داشته باشد
▪️ علاقهی مشکوک و بیش از حد به شعر و شاعران
▪️ کنجکاوی غیرقابلکنترل نسبت به تاریخ و وقایع تاریخی
▪️ تبدیل کردن حاشیههای کتابها به چیزی جذابتر از خودِ کتاب
▪️ ایجاد این تصور خطرناک که «فقط چند دقیقه میخونم» و سپس ناپدید شدن مخاطب برای چند ساعت
🧾 مدارک موجود در پرونده:
تعداد زیادی تکهکتاب، شعر و ماجرای تاریخی که بهطرز مشکوکی باعث شدهاند مخاطب بگوید:
«این کتابو باید بخونم!»
حکم دادگاه :
متهم مجرم شناخته شد و به تحمل حبس ابد در میان کتابها، مطالعهی اجباری و ادامهی تولید تکهکتابهای اعتیادآور محکوم گردید.
هرگونه تلاش برای ترک این عادت نیز بیفایده اعلام شد؛
چرا که متهم ظاهراً خودش هم قصد ترک کردن ندارد.
LIT_LIGHT IS TYPING
حاشیههای یک کتاب باز
📁 پرونده شماره ۰۱۳: «حاشیههای یک کتابباز» اتهامات وارده: ▪️ اعتیادآور کردن تکههای کتاب و ایجاد
گزینه ششم فقط...
همین امروز فقط قرار بود یک فصل بخونم، اما صد صفحه خوندم🙃
ـقاچ ک🍋🟩ـتاب
روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو میکنند، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی.
ـکتآب:هیاهوی زمان
حاشیههای یک کتاب باز
روز چهارم مهمونی #دورهمی
「امروز او را دیدم」
امروز او را دیدم.
در ایستگاه مترو، جمعیت موج میزد. همیشه همینطور بود.
ابتدا خیال کردم اشتباه میبینم، اما خودش بود. از صد فرسخی هم میشناختمش؛ موهای طلاییاش که همیشه روی چشمهای خاکستریاش میافتاد، انگشتان باریکی که دور موهایم حلقه میشدند و آن سویشرت مشکی... خودم برای تولدش خریده بودم.
برخورد رهگذری به کیفم مرا به خود آورد. سر چرخاندم و دوباره نگاه کردم، اما او میان جمعیت گم شده بود.
قطرهای اشک روی انگشتر نقرهایام چکید؛ همان که او برایم خریده بود. چشمهایم را بستم و سعی کردم فراموشش کنم.
وقتی چشم باز کردم، درست روبهرویم بود.
سوار مترو شد. خواستم قدمی به سمتش بردارم، اما پاهایم از حرکت بازماندند. از پشت شیشهی مترو به طرفم برگشت، برایم دست تکان داد و لبخند زد.
کیفم از دستم افتاد.
او سه سال پیش مرده بود.
ایستگاه دور سرم چرخید. صداها یکییکی محو شدند.
-«مرده؟... داشته کجا رو نگاه میکرد؟»
-«زن بیچاره...»
سرم را چرخاندم. آدمها را دیدم که دور چیزی جمع شده بودند. قدمی به عقب رفتم.
زنی زیر قطار افتاده بود. بخشی از جمجمهاش درهم شکسته بود و خون روی ریلها جاری میشد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
خون...
خون من!