ـقاچ ک🍋🟩ـتاب
روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو میکنند، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی.
ـکتآب:هیاهوی زمان
حاشیههای یک کتاب باز
روز چهارم مهمونی #دورهمی
「امروز او را دیدم」
امروز او را دیدم.
در ایستگاه مترو، جمعیت موج میزد. همیشه همینطور بود.
ابتدا خیال کردم اشتباه میبینم، اما خودش بود. از صد فرسخی هم میشناختمش؛ موهای طلاییاش که همیشه روی چشمهای خاکستریاش میافتاد، انگشتان باریکی که دور موهایم حلقه میشدند و آن سویشرت مشکی... خودم برای تولدش خریده بودم.
برخورد رهگذری به کیفم مرا به خود آورد. سر چرخاندم و دوباره نگاه کردم، اما او میان جمعیت گم شده بود.
قطرهای اشک روی انگشتر نقرهایام چکید؛ همان که او برایم خریده بود. چشمهایم را بستم و سعی کردم فراموشش کنم.
وقتی چشم باز کردم، درست روبهرویم بود.
سوار مترو شد. خواستم قدمی به سمتش بردارم، اما پاهایم از حرکت بازماندند. از پشت شیشهی مترو به طرفم برگشت، برایم دست تکان داد و لبخند زد.
کیفم از دستم افتاد.
او سه سال پیش مرده بود.
ایستگاه دور سرم چرخید. صداها یکییکی محو شدند.
-«مرده؟... داشته کجا رو نگاه میکرد؟»
-«زن بیچاره...»
سرم را چرخاندم. آدمها را دیدم که دور چیزی جمع شده بودند. قدمی به عقب رفتم.
زنی زیر قطار افتاده بود. بخشی از جمجمهاش درهم شکسته بود و خون روی ریلها جاری میشد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
خون...
خون من!