#دورهمی
#پارت۴
از جایش بلند میشود و با نگاهی که از چشمهایم برنمیدارد، روی صندلی کنارم مینشیند.
لبخند کمرنگی میزنم و آستین کتم را مرتب میکنم.
صندلیام را کمی به سمت مهمانها میچرخانم و انگشتانم را روی میز در هم قفل میکنم.
-خب، دوستان عزیز. حالا که میزبان ما لطف کرده و اجازه داده من هم چند کلمه صحبت کنم، بهتره تکلیفمون رو روشن کنیم.
نگاهی به قفسههای کتابخانه میاندازم.
- اول از همه، اینجا یک کتابخانهست. پس با کتابها مهربون باشید. من با آدمها چندان مشکلی ندارم، اما کتابی که از وسط پاره شده باشه، دیگه به درد هیچکس نمیخوره.
سرم را به طرفش برمیگردانم.
- البته صاحب این کتابخونه احتمالاً الان میخواد بگه که من صلاحیت حرفزدن دربارهی مراقبت از کتابها رو ندارم.
بدون اینکه منتظر جوابم بمانم، ادامه میدهم.
-دوم، این بازی هفت روز طول میکشه. هر روز یک چالش داریم؛ گاهی با یک تصویر، گاهی با یک کلمه و گاهی با چیزی که شاید در نگاه اول حتی ارزش نوشتن نداشته باشه. وظیفهی شما اینه که ازش داستان بسازید. وظیفهی من هم اینه که بفهمم کدومتون تخیل خطرناکتری دارید.
کمی به جلو خم میشوم.
- سوم، قرار نیست همه یک جور بنویسید. اگر کسی از جنگل داستان عاشقانه ساخت و دیگری از همون جنگل یک کابوس نوشت، هیچکدوم اشتباه نکردن. اینجا قرار نیست همه شبیه هم بشن.
مکث میکنم و با لحنی جدیتر ادامه میدهم.
-چهارم، اگه روزی ننوشتید مشکلی نیست فقط شاید یه تیر غیب بخورید(الکی)
یکی از کتابهای روی میز را برمیدارم، چند صفحهاش را ورق میزنم و دوباره میبندم.
کتاب را جلوی خودم میگذارم.
ـ پنجم، امیدوارم با وجود من لذت ببرید.
نگاهی به پروانه مرداب میاندازم.
-چای هم نداریم، قبل از اینکه بپرسی.
بعد رو به مهمانها میکنم.
ـ در طول این هفت روز میتونید با من حرف بزنید، سوال بپرسید، مخالفت کنید و حتی اگر فکر میکنید حرفم اشتباهه، بهم بگید. من از آدمهایی که فقط سر تکون میدن خوشم نمیاد.
لبخند میزنم.
ـ البته از آدمهایی که بیدلیل مخالفت میکنن هم خوشم نمیاد. در واقع، هرچه بیشتر فکر میکنم، به این نتیجه میرسم که میزبانی کار بسیار دشواریه. دستهایم را روی میز میگذارم.
- بسیار خب. سخنرانی تمام شد. اگر کسی نکتهای داره، همین حالا بگه؛ چون بعد از شروع بازی، مسئولیت عواقبش با خودشه.
نگاهم را روی جمع میگردانم و در آخر باز به او میرسم.
ـ افتخار میدی چالش اول رو معرفی کنی؟ یا قراره تمام کارهای دشوار رو هم به من بسپری؟
لبخندم عمیقتر میشود.
-چون اگر قراره اینطور باشه، حداقل انتظار دارم در پایان این هفت روز یک کتاب خوب بهم هدیه بدی.
🎲 چالش اول
تصور کن یک شیء بیجان در صحنهای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است.
اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهدهگر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش!
قوانین چالش:
۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی.
۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمیتواند مثل انسان بگوید: «من خستهام.»
۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را میتواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته میماند.
مثال:
جرعهای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم میخواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایدهای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک میشد و تلخی قهوه را سر میکشید.
چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا میبود.
ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنهام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالیام در اتاق پیچید.
تمام شد.
او روی زمین افتاد.
و من شکستم...
📚 یک قانون کوچک از کتابخانه!
اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمیکنید! 😌
جریمهتون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید.
البته... شاید این جریمه اونقدرها هم بیرحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابهلای کتابها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚
**سرفه میکنم. او سمتم برمیگردد و ابرویش را بالا میاندازد.
ـ یه چیزی یادت نرفته؟
سرش را تکان میدهد و دوباره رو به مهمانها میکند.
+ برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، میتونید از من بگیرید.
حرفهایش که تمام میشود، لبخند میزنم و میگویم:«خوش بگذره!»
و بعد، موسیقی را پخش میکنم.**
شب که میرسد، دنیا بالاخره کمی ساکت میشود.
و این، برای بعضیها نعمت است و برای بعضی دیگر، بدترین اتفاق ممکن.
چون وقتی سروصداها میخوابند، صدای فکرها بلند میشود؛
خاطرههایی که خیال میکردیم فراموششان کردهایم،
حرفهایی که نگفتیم،
و آدمهایی که هنوز در گوشهای از ذهنمان زندگی میکنند.
شاید به همین دلیل است که بعضیها از شب فرار میکنند و بعضی دیگر، تمام روز را برای رسیدن به آن تاب میآورند.
در هر صورت، شب خوش.
با خودتان مهربانتر باشید؛
فردا قرار است دوباره نقش آدمهای شکستناپذیر را بازی کنید.