#دورهمی
#ادامهپارت۸
ـ خب، سباستین مککویین! ظاهراً تصمیم گرفتی دو چالش رو به هم گره بزنی و یکجا تحویلمون بدی. تأخیرت رو فعلاً میبخشم؛ بهخصوص که دستکم برای این یکی بهانه ادبی داری!
لبخند محوی میزنم و به متن دوم اشاره میکنم.
ـ چیزی که در این دو نوشته توجهم رو جلب کرد، پیوند میان اونهاست؛ اولی لحظه از دست دادن رو نشون میده و دومی زندگی بعد از اون فقدان رو، در متن دوم، جزئیاتی مثل سرد خوردن قهوه، غذا نپختن و غذا ندادن به گنجشکها، خیلی خوب نشون میدن که غم چطور به عادتهای روزمره نفوذ میکنه.
برگهها را کنار هم مرتب میکنم و با لحنی کنجکاو به سباستین نگاه میکنم.
ـ و اما پروانه تو حرفی برای گفتن داری؟
چشمم را سمتش میچرخانم. در حالی که به کتابها خیره شده، میگوید:«حق با توست سباستین»
کاغذ بعدی را برمیدارم، میخواهم چیزی بگویم، اما قلم را میان انگشتانم میچرخانم، این بار چیزی نمینویسم. برگه را تا نمیکنم و کنار نمیگذارم؛ آرام روی میز صافش میکنم. چند لحظه سکوت میکنم.
ـ حق با توئه. ما اینجا داستان میخونیم، اما تو این بار داستان ننوشتی؛ در اتاقی رو باز کردی که مدتهاست جرئت نکردی کسی رو بهش راه بدی. و میدونی کدوم قسمت بیشتر از همه در ذهنم موند؟ داریوش، قهوه سرد، کتابهایی که دیگه کسی دربارهشون توضیح نمیده... تو با همین چیزهای کوچک، نبودن الک رو به چیزی تبدیل کردی که میشه لمسش کرد.
نگاهم را از دستنوشته میگیرم.
قلم را روی میز میگذارم.
ـ این یکی رو نقد نمیکنم. بعضی نوشتهها برای بهتر شدن روی کاغذ نمیان؛ فقط باید جایی داشته باشن که بالاخره گفته بشن.
دهانم را باز میکنم تا چیزی بگویم، اما صدای پروانه در اتاق میپیچد.
+میفهم؛) فقط میتونم همین رو بگم.
🎲 چالش چهارم
پوزخندی میزنم.
ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟
صدای خندهام در کتابخانه میپیچد.
ـ اما بریم سراغ چالش امروز؛ از میان عناصر تصویر، دستکم سه مورد رو انتخاب کنید و به شکلی در داستانتون به هم پیوند بزنید که حضور هرکدوم ضروری باشه، نه صرفاً تزئینی. میتونید از تمام عناصر استفاده کنید؛ اما مراقب باشید داستانتون به فهرستی از اشیای داخل تصویر تبدیل نشه.
لبخند میزنم و برگه را روی میز میگذارم.
ـ با تشکر؛ از طرف مدیریت محترم این کتابخانه!
سرفهای میکنم. نگاهها سمتم برمیگردد.
لبخند میزنم.
-اما قبل از شروع، یک سوال دارم: اگر قرار بود یکی از آدمهای رو فقط برای پنج دقیقه به این کتابخونه دعوت کنید، چه کسی رو انتخاب میکردید؟
مکث میکنم.
ـ جوابش رو لازم نیست بلند بگید. فقط ... لطفاً دعوتش کنید.
https://eitaa.com/Young_Writer
/3303
بله، بله
بریم 🙃
...
https://eitaa.com/Young_Writer/3304
🤷🏻♀️(شاید همه چیز به روز آخر بستگی داره)
خواجه آن روز که از بندگی آزادم کرد
ساغر می به کفم داد و ز غم شادم کرد
#وحدت_کرمانشاهی
#پیامهایذخیرهشده
هدایت شده از خانومِلوبیا
یه پدیدهای هست به اسم Revenge bedtime procrastination که همه مون تجربه کردیم.
حالا این یعنی چی؟ یعنی شبا با اینکه نیاز به خواب داریم و خستهایم، بازم دیر میخوابیم. چون تو طول روز به دلیل کار و مشغله، وقت آزادی که واسه خودمون باشه نداشتیم پس خواب شبو برای داشتن اون تایم آزاد قربانی میکنیم🚶🏻♀🚶🏻♀...
هدایت شده از خانومِلوبیا