هدایت شده از خـــورشید لــآجوردی.
آخریننجواومردهٔنگونبخت
آخرین باری که صدایش را شنیدم، هنوز زنده بودم. هنوز گرمای خون در رگهایم جریان داشت و قلبم، بیخبر از تقدیری که در کمینش نشسته بود، به شمارش ثانیههای عمرم مشغول بود. آن روز باران میبارید. قطراتش بر شیشهی پنجره میلغزیدند و خیابان را به آینهای از آسمان خاکستری بدل میکردند. او روبهرویم نشسته بود. با همان موهای آشفته، همان چشمان خسته و همان لبخندی که همیشه گمان میکردم میتواند زمستان را از قلب آدمی بیرون براند.
گفت: «قول بده یه روز برمیگردی.»
و من خندیدم.
چه سادهلوحانه! چه بیرحمانه سادهلوحانه بود که گمان میکردم تمام وعدهها را میتوان به حقیقت بدل کرد. دستش را فشردم و گفتم: «مگه میشه جایی برم که تو نباشی؟»
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ثابت ماند. لبخندش رنگ باخت و سایهای از اندوه، همچون ابری سیاه، از میان دو گوی زمردین چشمانش گذشت. چیزی میدانست که من نمیدانستم. چیزی را از من پنهان کرده بود. رازی که بعدها، مانند خنجری زنگزده، در سینهام نشست.
آن روز از هم جدا شدیم.
و من هرگز دوباره صدایش را نشنیدم.
سالها گذشتند. بهارها آمدند و با دستانی آکنده از شکوفه، بر ویرانههای خاطراتم گل پاشیدند. زمستانها رفتند و برف، ردپای آدمیانی را پوشاند که روزگاری در زندگیام حضور داشتند. اما من همچنان منتظر ماندم. نامه نوشتم، پاسخ نگرفتم. به خانهی قدیمیمان بازگشتم، اما جز پنجرههایی غبارگرفته و دیوارهایی که بوی تنهایی میدادند، چیزی نیافتم.
تا اینکه یک شب، نامهای به دستم رسید.
پاکتی سپید با مهری سیاهرنگ. درست شبیه نامههایی که آدمیان برای مردگان میفرستند.
دستانم لرزیدند. نام فرستنده را شناختم. همان خط آشنا، همان پیچ و تاب حروف و همان امضایی که بارها در حاشیهی کتابهایم دیده بودم.
نامه را گشودم.
«دوست عزیزم،
نمیدانم این نامه چه زمانی به دستت میرسد. شاید روزی که دیگر مرا به خاطر نمیآوری، شاید هم زمانی که تمام دنیا را برای یافتنم زیرورو کردهای.
آن روز که از تو خواستم برگردی، میدانستم دیگر فرصتی برای دیدنت نخواهم داشت. اما نتوانستم حقیقت را بگویم. دلم نمیخواست آخرین تصویری که از من در خاطرت میماند، چهرهی مردی باشد که از رفتن میترسید.
تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی. اما من از چیزی دیگر میترسیدم؛ از اینکه روزی به خاطر بیاوری چقدر دوستت داشتم و دیگر کسی نباشد که این را برایت تکرار کند.
اگر روزی دوباره باران بارید، به پنجره نگاه کن. شاید من نباشم، اما خاطرهام هنوز آنجاست.»
کاغذ از میان انگشتانم لغزید.
پس این بود راز آن نگاه. این بود معنای آن لبخند اندوهگین. و این بود بهای وعدهای که هیچگاه فرصت نکردم به آن وفا کنم.
سرم را به پنجره تکیه دادم. باران دوباره آغاز شده بود.
سرنوشت جفاپیشه... چه استادانه آدمیان را به بازی میگیری. یکی را با وعدهی بازگشت به انتظار مینشانی و دیگری را با وعدهی دیدار، به سفری بیبازگشت میفرستی. و در این میان، تنها خاطرات باقی میمانند. مهمانان ناخواندهای که نه میتوان بیرونشان کرد و نه میتوان از حضورشان گریخت.
اما...
شاید حقیقت تلختری نیز وجود داشت.
من تمام این سالها به دنبال صدای او گشته بودم، بیآنکه بدانم دیگر گوشهایی برای شنیدنش ندارم. بیآنکه بدانم آخرین باری که نامم را بر زبان آورد، آخرین باری بود که جهان مرا در شمار زندگان به حساب میآورد.
نگاهم به دستهایم افتاد.
شفاف بودند.
باران از میان انگشتانم میگذشت و تصویرم دیگر در شیشهی پنجره انعکاس نداشت.
آنوقت بود که فهمیدم.
من هم سالها پیش مرده بودم.
تنها چیزی که باقی مانده بود، خاطرهی آخرین دیدارمان بود. روحی سرگردان که در میان پیچ و خم زمان، هنوز به دنبال صدایی میگشت که دیگر در هیچکجای جهان شنیده نمیشد.
و شاید عجیبترین شکل مرگ همین باشد؛ اینکه جسمت مدتها پیش به خاک سپرده شده باشد، اما قلبت همچنان در همان روز بارانی، در کنار کسی بتپد که دیگر وجود ندارد.
به گمانم بله. آخرین باری که صدایش را شنیدم هنوز زنده بودم.
و آخرین باری که خودم را به خاطر آوردم، دیگر هیچکس صدایم را نمیشنید.
#چالشروزپنجم
#ریونا
هدایت شده از خونـه درختے
رولت روسی
قرار نبود امشب کسی از این خانه زنده بیرون برود. از همان لحظه ای که نائو با من تماس گرف و مرا به کلبه شکار داخل جنگل دعوت کرد این را فهمیدم. می دانستم که فقط من نیستم. او تمام شش نفرمان را دعوت کرده بود. شاید از خودتان بپرسید چرا؟ جواب همین جاست. وقت انتقامش رسیده بود.
به جسد های غرق خون دوستانم خیره شدم. آخرین نفری که مرد یوزورو بود. از همان اولین روزی که پا به دبیرستان گذاشتیم ذکر زبانش این بود که او بدشانس ترین دختر روستاست. همه مان به حرف او می خندیدیم اما حالا...احتمالا حق با او بوده. شاید بدشانس ترین نبود اما در بدشانسی او شکی نبود. اگر شانس داشت که الان به جای من او روبه روی نائو نشسته بود.
نگاهم را به لبخند رضایتی که روی صورت نائو نشسته بود دوختم. حتما از اینکار لذت می برد. همیشه می دانستم که هیولایی تاریک در درونش دارد اما معتقد بودم تا وقتی آن هیولا را بیدار نکنیم همه چیز خوب پیش می رود و می توانم مثل یک دانش آموز عادی از دبیرستان فارغ التحصیل شوم و این روستای لعنتی را ترک کنم! اما از همان روزی که بچه ها تصمیم گرفتند سر به سرش بگذارند فهمیدم قرار نیست به این آسانی ها باشد. بگذارید همه چیز را از اول برایتان تعریف کنم.
ماجرا از جایی شروع شد که خبردار شدیم دانش آموزی از توکیو به روستای متروک ما انتقالی گرفته. خود این موضوع که یک بچه شهری قرار بود در روستای محقر ما زندگی کند سوژه خوبی برای تمسخرش بود چه برسد به اینکه آن بچه دختر هم باشد.
وقتی نائو جلوی تمام بچه های کلاس خودش را معرفی کرد، تمام زندگی اش را از چهره اش خواندیم. طبق انتظار یک دختر لوس نازپرورده بود که به خاطر شغل پدرش مجبور به نقل مکان شده بودند اما، چیزی که از برخلاف انتظارمان بود این بود که او مشکلی با زندگی در چنین روستای دورافتاده ای نداشت و این باعث می شد خیلی از دانش آموزان کلاس مخصوصا یاناگی، که به خودی خود از شهری ها متنفر بود(فقط به این دلیل که قبلا یکی از آنها در خواست قرار او را رد کرده بود. البته قبول دارم که اینکار را به بی ادبانه ترین شکل ممکن انجام داده بود پس می شود گفت که یک جورهایی به یاناگی حق می دادم.)حتی بیشتر از قبل از او متنفر شوند.
کلاس ما فقط ده دانش آموز داشت که از آن ده نفر، پنج نفرشان دبیرستانی بودند. همان شب، یاناگی هر پنج نفرمان را به کلبه شکار داخل جنگل دعوت کرد و گفت تصمیم دارد کاری کند که نائو با پای خودش به شهر برگردد و برای اینکار به کمک ما نیاز دارد.
من از نائو متنفر نبودم اما معلوم بود که در هر حالتی حمایت از دوستم را در اولویت قرار می دادم. حالا از اینکه آن روز جلویشان را نگرفتم سخت پشیمانم.
به چهره سوخته نائو خیره شدم. لبخندش باعث می شد حتی ترسناک تر از چیزی که هست شود. پاشیدن اسید روی صورتش زیاده روی بود و حالا به خاطر حماقت آن روزمان همه مان قرار بود بمیریم.
فقط من زنده مانده بودم. البته قرار نبود بیشتر از این زنده بمانم. باید اعتراف کنم از اینکه بازی رولت روسی را انتخاب کرده بود تعجب کردم اما وقتی فهمیدم خودش هم قرار است در این بازی شرکت کند بیشتر تعجب کردم.
رولت روسی بازی ست که کاملا به شانس بستگی دارد. حداقل تا جایی که من می دانم اینطور است. قوانین این بازی به این صورت است که یکی کمتر از تعدا بازیکنان گلوله در فشنگ هفت تیر قرار می دهیم. بعد فشنگ را چندین بار می چرخانیم تا محل تیر تغییر کند. بعد هر بازیکن به نوبت هفت تیر را روی شقیقه خود قرار می دهد و ماشه را می کشد. بازی تا جایی ادامه پیدا می کند که همه تیرها شلیک شده و یک نفر زنده بماند. این برایم دور از انتظار است که او بتواند قوانین این بازی را دور بزند و این یعنی او هم تنها با تکیه به شانس تا به اینجا پیش آمده.
عجیب بود. خیلی هم عجیب بود. چرا باید این ریسک را به جان می خرید وقتی قرار بود از ما انتقام بگیرد؟ به علاوه، در این بازی یک نفر زنده می ماند. یعنی نائو تا این حد به شانس خود اعتماد داشته، یا اینکه توانسته این بازی را با قوانین احتمال پیش بینی کند؟ اصلا این ممکن است؟
صبر کن.
به هفت تیر مقابلم خیره شدم. ما شش نفر بودیم. اگر احتمال شلیک شدن گلوله برای نفر اول 16 درصد باشد، این درصد برای نفر دوم 20، برای نفر سوم 25، نفر چهارم 33 درصد، برای نفر پنجم 50 درصئ و برای نفر آخر...
چشمان گرد شده ام را به نائو دوختم که با لبخند به من خیره شده بود. این احتمال برای نفر آخر 100 درصد است! سریع صورتم را به سمت جنازه های دوستانم چرخاندم. نفر اول...نفر اول که بود؟!
صبر کن صبر کن صبر کن! خدای بزرگ! نفر اول یاناگی بود، آکاری، یوکی، یوزوروو من. او از عمد آنجا نشسته بود! آخرین نفر! صبر کن...این...یعنی چه؟ این دختر چه مرگش بود؟؟
_ نائو تو...
+ نوبت توعه سوسکه.
هدایت شده از خونـه درختے
نگاهم را به هفت تیر دوختم و آب دهانم را به سختی قورت دادم. یعنی اید انجامش می دادم؟ اگر اینکار را می کردم آنوقت نائو...او چرا اینکار را کرد؟ من هم آن روز بین کسانی بودم که او را آزار می دادند. چرا از من محافظت می کرد؟
+ سوسکه؟ نمی خوای بازی زودتر تموم شه...؟
_ ا اما آخه...
+ سوسکه؟
لحنش حتی ترسناک تر از قبل شد. شاید حتی تهدیدآمیز نیز بود. با دستان لرزانم هفت تیر را از روی میز برداشتم. سنگین بود. به اندازه یک وزنه چند تنی سنگین بود. آن را روی شقیقه ام گذاشتم. تیر قرار نبود شلیک شود. کسی که قرار بود زنده از این کلبه بیرون برود من بودم اما...چرا؟ چرا نائو چنین تصمیمی گرفته بود؟ نکند...نکند...
نگاهم را بالاتر گرفتم و در چشمان تیره اش خیره شدم:
_ تو منو دوست داری...؟
لبانش بیشتر از قبل کشیده شدند. انگشتم روی ماشه حرکت کرد. نائو چانه اش را به دستش تکیه داد و با لحنی عشوه گرانه جواب داد:
+ ماشه رو بکش سوسکه...
او مرا دوست داشت. چطور متوجهش نشده بودم؟ حتما فکر می کند شانسی در این باره ندارد، به خاطر صورتش؟ خب منکرش نمی شوم اما...این دیگر زیاده روی بود.
+ ماشه رو بکش...
کاری نمی توان کرد. من در این کلبه گیر کرده بود و چاره ای جز اطاعت از نائو نداشتم. نمی توانستم او را نجات دهم. مطمئن بودم. با اینکه کف دستم عرق کرده بود اما سعی کرد آرامشم را حفظ کنم. ماشه را می کشم، اما تفنگ را به نائو نمی دهم. اگر اینکار را بکنم هر دو زنده خواهیم ماند. نقشه خوبی بود. پس بیا تمامش کنیم.
نفسی گرفتم و ماشه را کشیدم.
گلوله شلیک شد.
Argon
#روزپنجم
برای سلامتی ارباب
من عاشقش بودم...
عاشق بدن سفیدش.
عاشق لحظهای که به موهای فرفریاش چنگ زدم و خنجرم را زیر گلویش گذاشتم.
عاشق اولین برش... قطرههای خونی که مثل آبشاری کوچک روی زمین میریختند.
عاشق دستوپا زدنش.
عاشق نفسهای آخرش...
عاشق لحظهای که آرام و بیسر روی زمین افتاده بود.
لحظهای که چاقو را آرام روی پوستش کشیدم.
بوی جگرش...
من عاشقش بودم.
درست همان لحظهای که داشتم بدنش را تکهتکه میکردم و انگشتانم گوشت نرمش را لمس میکردند.
وقتی جگرش را به سیخ کشیدم و بوی کبابشدنش در بینیام پیچید.
عاشق حس خوشایند گوشت بدنش زیر دندانهایم...
من عاشق گوسفند قربانیای بودم که برای سلامتی خانم آباحاجی، اربابم، قربانی شده بود.
پروانه مرداب
#دورهمی
#پارت۱۰
ناشناس 🎭
چند لحظه به آخرین جمله خیره میمانم و بعد، برگه را با احتیاط روی میز میگذارم. پردهی سفید را کنار میزنم.
ـ هاین، این بار نه کسی کشته شده، نه خونی ریخته و نه حتی کسی در انتظار بازگشت دیگری نشسته؛ اما عجیب است که این همه فقدان، از بعضی قتلهای کتابخانه سنگینتر به نظر میرسه! چیزی که در نوشتهات دوست داشتم، تصویر آدمی بود که دیگر انتظار نمیکشه، اما هنوز رد گذشته رو با خودش حمل میکنه. بهخصوص آن ستارهای که خاموش شده، اما نورش هنوز به چشم ما میرسه؛ استعارهای که بهخوبی با مفهوم کلی داستانت پیوند خورده. فقط فکر میکنم بعضی جملهها، بهویژه در میانهی متن، یک مفهوم رو با بیانهای مختلف تکرار میکنن. اگر کمی فشردهترشون کنی، جملهی پایانی فرصت بیشتری برای اثرگذاری پیدا میکنه.
فنجان قهوه را به سمت خودم میکشم و نگاه کوتاهی به هاین میاندازم.
ـ داستان بعدی لطفاً.
کاغذ بعدی را روی میز میگذارم و چند لحظه به صفحهی آخر خیره میمانم. انگشتم را روی جملهی پایانی میکشم و لبخند میزنم.
ـ خب، ریونا... انگار بعد از آن همه فقدان، این بار نوبت به خود مرگ رسیده! اعتراف میکنم این یکی رو خوب پنهان کرده بودی. تمام مدت فکر میکردم با داستان مردی طرفم که عزیزش رو از دست داده؛ اما ناگهان معلوم میشه خود راوی هم سالهاست که مرده. این تغییر زاویه، بهخصوص با جزئیاتی مثل دستهای شفاف و بارانی که از میان انگشتانش میگذره، حسابشده از آب درآمده. فقط یک پیشنهاد دارم: نامه کمی زودتر از آنچه انتظار میره راز رو فاش میکنه. شاید اگر نشانهها رو ظریفتر در طول داستان پخش کنی، کشف پایانی ضربهی محکمتری داشته باشه. البته آن جملهی آخر رو دستکاری نکن؛ برگشتن به همان پرسش آغازین، پایانبندی هوشمندانهای ساخته.
کاغذ را میبندم و به صندلی تکیه میدهم. برای لحظهای، نگاهم روی دو کاغذی میماند که کنار هم روی میز قرار گرفتهاند؛ یکی از فقدانی میگوید که آدم را از انتظار میاندازد و دیگری از مرگی که حتی پس از وقوعش، رد خود را باقی میگذارد.
آب دهانم را قورت میدهم و کاغذ بعدی را برمیدارم.
چند دقیقه بعد، دستم ناخودآگاه به سمت جیب لباسم میرود. انگشتانم شیء سرد و فلزی را لمس میکنند. مکث کوتاهی میکنم و نفسم را آرام بیرون میدهم.
ـ آرگون، اعتراف میکنم نائو از آن شخصیتهایی است که آدم ترجیح میده هیچوقت در زندگی واقعی ملاقاتشون نکنه! این بار خبری از روح و خاطره و فقدان نیست؛ اینجا گذشته با خشم برگشته تا حسابش رو تسویه کنه. ایدهی چیدن بازیکنها به شکلی که نفر آخر ناگزیر به شلیک باشه، تعلیق خوبی ساخته؛ مخصوصاً وقتی میفهمیم جایگاه نائو از ابتدا حسابشده بوده.
چشم میچرخانم. نگاهم روی پروانهی مرداب متوقف میشود؛ تنها کسی که میداند چه چیزی را لمس کردهام.
سرفهی کوتاهی میکند و میگوید:
ـ حق داری که این داستانت رو دوست داشته باشی آرگون.
لبخندم را پنهان نمیکنم. انگار بعضی داستانها، حتی وقتی به پایان میرسند، چیزی از خودشان را در اتاق باقی میگذارند.
🎲 چالش ششم
سرم را به صندلی تکیه میدهم.
کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو میرود.
ـ میگن نگو، نشون بده! یعنی برای فضاسازی، از حواس پنجگانه استفاده کنید. چالش امشب اینه: داستانی بنویسید که شخصیت اصلیش یکی از حواس پنجگانهاش رو از دست داده باشه.
نگاهی گذرا به چشمهای گروگانها میاندازم.
ـ و یک سوال برای شروع: اگر همین حالا یکی از حواس پنجگانهتان برای همیشه خاموش شود، نبودن کدامیک زندگیتان رو بیشتر تغییر میدهد؟
منتظر روایتهایتان هستم.
کمی مکث میکنم و بعد آرامتر میگویم:
ـ بعضی چیزها رو تازه وقتی از دست میدهیم، میفهمیم چقدر به آنها وابسته بودهایم.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک میریخت و خانه تغییر کرده بود، دیگر نمیشناختمش، دیگر یادم نمیآمد کجا میتوانم قایم شود تا بدبختی پیدایم نکند، همانطور ایستادم، شوکه، نگران، لرزان، حرف نمیزد، اشک میریخت، نمیدانست چه شده، فقط اشک میریخت، خودم هم نمیدانستم، هنوز هم نمیدانم، برگشتم خانه و خانه دیگر خانه نبود، بهشتم جهنم شده بود، خدا از بهشت رفته بود، رفت، گفتند بر میگردد، برنگشت همانند نوری که دیگر از پنجره وارد خانه نشد، همانند ساعتی که عقربه هایش در جایشان ماندند، میخواستم دروغ ببافم و بگویم دفعهی بعد که در باز شود او وارد میشود اما او دروغ گفتن را یادم نداده بود، میگفت کاری که بشه دیگه شده، راست گفت، چون اتفاق افتاد و کاری نتونستم بکنم، درخت از ریشه کنده شد و من دور بودم، من کنار درختم نبودم، نبودم وقتی که چشمهاش دیگه باز نشد، نبودم وقتی دستگاه اهنگ رفتنش رو نواخت، نبودم که دستای سردش رو بگیرم، نبودم که بهش بگم چقدر دوستش دارم، نبودم که بغلش کنم و از گریه نفسم بالا نیاد، نبودم که باهاش داستان بسازم، نبودم که براش بخونم، میدونید اون رفت و من شروع کردم به نوشتن، لعنت بر قلم سیاهم و زمان، لعنت به ساعتی که او را از خانه برد، لعنت به روحی که او را برگرداند، لعنت بر زبانی که نچرخید که او را نجات دهد، لعنت به دری که بسته ماند، لعنت به آن لحظات پر دردش، لعنت به ان سیاهی که چشمان زیبایش را سوزاند، لعنت به من، لعنت به من که دیر امدم، لعنت به من که به دیدنش نرفتم، لعنت به من که امید را باورم کردم، دروغ بافتم وقتی واقعیت جلویم نشسته بود و چشمهایم را باز میکرد و قصهی تلخم را برایم میخواند، او میگفت و من چشمهایم را بیشتر به هم فشار میدادم، با خودم میگفت حالاست که از خواب بیدار شوم، زمان نگذشت در حالی که من را به اینجا رساند و هنوز هم میگویم که از خواب بیدار میشوم، خوابم را به آب میگویم، دفنش میکنم، او را بغل میکنم و فقط نگاهش میکنم، هر چه حرف درونم دفن کردم به او میگویم، نمیگویم رفت، نمیگویم چطور زندگانیام پوسید، نمیگویم چه شد، آخر خواب بد را به آب میگویند که با خودش ببرد اما زندگی بد را چه کار میکنند؟
من هنوز امید دارم، هنوز هم خواب میبینم، آخر مگر میشود او برود؟ او قرار نبود برود، آمده بود که تا ابد باشد، که آرزوهایش را برای من به حقیقت برساند، لعنت به خاطره و زمان هجومش، لعنت به فرداهایی که هرگز نیامدند و نمیایند، بگویم که او رفت؟ او رفت و من هنوز هم با آمدن نامش اشک میریزم، سرازير میشوم، بغض گلویم را پر میکند و نفسم را میگیرد، من هنوز هم نمیتوانم بگویم چه شده، نمیتوانم بگویم اَلِک مقدسم قرار است کی به خانه برگردد.
حاشیههای یک کتاب باز
همه چیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد، در خانه بسته شد، خانه سیاه شده بود و ویران، او اشک میریخ
#دورهمی
ناشناس 🎭
چند لحظه به جملهی اول خیره میمانم. بعد برگه را پایین میآورم و نگاهم را از روی کاغذ به نویسنده میدوزم.
ـ «همهچیز از روزی شد که ساعت از حرکت ایستاد...»
آهسته تکرارش میکنم و با انگشت به ابتدای صفحه ضربه میزنم.
ـ راوی هنوز به همان روز برگشت میکند، هنوز منتظر است در باز شود و کسی که رفته، دوباره به خانه برگردد. تکرار «نبودم» هم بهخوبی حسرت و عذاب وجدانش رو منتقل میکند. انگار هر بار که این کلمه رو میگوید، یک فرصت ازدسترفته رو دوباره زندگی میکند.
کمی مکث میکنم و ورق را برمیگردانم.
ـ اما یک مسئله هست.
برگه را روی میز میگذارم. بعد نگاهم را به سمت پروانهی مرداب میچرخانم.
ـ شما، خانم برگزارکننده...
ابرویم را بالا میبرم و با ضربهی آرامی به میز میکوبم.
ـ ممکنه توضیح بدید چطور ممکنه کسی خودش چالش طراحی کنه، بعد یکی از نوشتههای مربوط به همون چالش رو نبینه؟! من اینجا نشستم، دارم با دقت تکتک داستانها رو میخونم، بعد شما...
جمله را نیمهکاره رها میکنم و نفسی بیرون میدهم.
ـ واقعاً باید برای حواسپرتیتون فکری بکنیم، پروانه.
نگاهم دوباره به برگه برمیگردد. این بار صدایم آرامتر میشود.
ـ من از طرف پروانه عذر میخوام