eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
94 دنبال‌کننده
229 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سیرکِ یه‌ خل‌وضع.
درود بر شما اهالی سیرک! 🎪 امیدوارم حالتون عجیب خوب باشه.🥧 دلقک عنکبوتی اومده با دوچرخه بره مخفیگاه_ چیز نه آزمایشگاه، ولی قبلش باید استخراجیات رو از خونه‌ی شما قورباغه‌های بالدار کشف و جمع کنه! 🔍 درواقع دلقک عنکبوتی اومده با همون به‌اصطلاح تقدیمیِ خودمون،راستی تقدیمیِ اولمونه! 🦖🦖 چیزایی که قراره از چنلتون کشف و استخراج کنم و بعد پرواز کنم و بیام دمِ خونه‌تون تا بهتون تحویلشون بدم تا باهاشون معجون درست کنین یا هر کارِ دیگه‌ای، اینان: ☜🌀 برای تحویل گرفتنشون ؛ فقط اینجا می‌مونین و این پیام و یکی‌دوتا پست رو فور می‌زنین خونتون! 📦 آدرسِ خونه هاتونو بندازین اینجا: 𖤐 و اینم آدرس آزمایشگاه و خونه ی من: @spiderclown ظرفیت؟ 🎞🗝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-قاچ‌کـ🍓ـتاب بعد از یک سنی دیگر تقریباً می‌توانید هر کاری را که دوست دارید انجام دهید. هیچ‌کس شما را دعوا نمی‌کند، البته به جز دکترها و بچه‌های‌تان. کتآبـ: باشگاه قبل پنجشنبه‌ها
میشه حمایت کنید تا زیادتر شیم؟
برای تو... می‌گفتی اگر روزی نتوانم صدایت را بشنوم چه کار می‌کنم؟! هر بار می‌خندیدم و جواب می‌دادم: احتمالا از روی لب‌هات حرف‌هات رو می‌فهمم این‌قدرها هم نباید سخت باشه! نمی‌دانستم بعضی شوخی‌ها ممکن است روزی تمام زندگی آدم را به خودشان گره بزنند. آن روز که صدای انفجار آمد من کنار پنجره ایستاده بودم و تو در آشپزخانه برایمان چای می‌ریختی شیشه‌ها لرزیدند،زمین زیر پایم تکان خورد و بعد... هیچ‌چیز نه صدای شکستن شیشه‌ها،نه فریاد همسایه‌ها و نه حتی صدای خودم وقتی به هوش آمدم مادرم کنار تخت بود.لب‌هایش تکان می‌خوردند،اشک‌هایش روی گونه‌اش می‌لغزیدند و دستم را محکم گرفته بود. اما من هیچ‌چیزی نمی‌شنیدم. پزشک گفت آسیب شدیدی به شنوایی‌ام وارد شده و احتمال بازگشت آن بسیار کم است. اما اولین چیزی که به ذهنم رسید تو بودی. با دست‌های لرزان پرسیدم: اون کجاست؟! مادرم نگاهم کرد.لب‌هایش برای چند لحظه بی‌حرکت ماندند. بعد آهسته اشک هایش سرازیر شدند. نمی‌دانم آدم چطور می‌تواند خبر مرگ کسی را بدون شنیدن صدایش تحمل کند.من حتی صدای گریه‌ی خودم را هم نشنیدم. روزها گذشتند. یاد گرفتم حرف‌ها را از روی لب‌ها بخوانم،با نوشتن ارتباط برقرار کنم و از لرزش زمین نزدیک شدن آدم‌ها را بفهمم. اما دنیا برایم شبیه فیلمی شده بود که کسی صدایش را قطع کرده باشد. مردم می‌خندیدند،گریه می‌کردند،با هم بحث می‌کردند و من فقط حرکت لب‌هایشان را می‌دیدم. گاهی دلم می‌خواست کسی نامم را از دور صدا بزند تا ناخودآگاه برگردم. دلم می‌خواست صدای باران را بشنوم صدای بسته شدن در صدای قدم‌های کسی که دوستش دارم. و بیشتر از همه دلم برای صدای تو تنگ شده بود. نه برای جمله‌های عاشقانه‌ات؛برای همان چیزهای ساده‌ای که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی حسرتشان را بخورم. صدای خسته‌ات وقتی از خواب بیدار می‌شدی. صدای خنده‌ات وقتی چیزی را اشتباه می‌گفتم. صدای اعتراضت وقتی چای را بیش از حد شیرین می‌کردم. آن‌روزی را که به خانه برگشتم هرگز فراموش نمیکنم. همه‌چیز همان‌جا بود. فنجان آبی‌رنگ تو،کتاب نیمه‌تمام روی میز و شالی که آخرین بار روی صندلی انداخته بودی. روی میز یک ضبط‌صوت کوچک پیدا کردم. یادم آمد چند روز پیش از حادثه،صدایمان را ضبط کرده بودیم. همیشه می‌گفتی بعدها که پیر شدیم،باید به آن گوش بدهیم و به خنگی‌های جوانی‌مان بخندیم. دکمه را فشار دادم. نوار شروع به چرخیدن کرد. نمی‌توانستم صدایت را بشنوم. اما دستگاه را نزدیک گوشم نگه داشتم،انگار اگر به اندازه‌ی کافی نزدیکش کنم،شاید معجزه‌ای اتفاق بیفتد. نوار که تمام شد دستگاه را خاموش کردم و برای اولین بار بعد از مدت‌ها لبخند زدم. ناگهان فهمیدم تمام این مدت منتظر بودم دوباره صدایت را بشنوم درحالی‌که چیزی که واقعاً از دست داده بودم فقط صدایت نبود. فرصت پاسخ دادن بود. تو رفته بودی و من هنوز هزاران جمله داشتم که باید به تو می‌گفتم. از آن روز به بعد هر شب برایت نامه می‌نویسم. شاید عجیب باشد اما گاهی هنگام نوشتن مکث می‌کنم انگار منتظرم چیزی بگویی. و بعد دوباره نوشتن را از سر میگرفتم. کاش می‌دانستم آخرین باری که صدایم زدی باید به جای گفتن الان میام می‌ایستادم و تمام صدایت را به خاطر می‌سپردم. _هاین _چالش ششم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا