#دورهمی
#پارت۱۱
ناشناس 🎭
نگاهم ناخواسته سمت ضبط صوت روی میز میرود. انگشتم را روی دکمهی پخش میگذارم، اما فشاری نمیدهم.
ـ هاین... تلخترین بخش داستانت برای من این بود که راوی صدای محبوبش رو از دست میده، درست وقتی که دیگه هیچ فرصتی برای شنیدن دوبارهاش نداره. تضاد بین نشنیدن صدای ضبطشده و شنیدن دوبارهی خاطرات، خیلی خوب با مضمون فقدان شنوایی گره خورده. فقط فکر میکنم میتونی کمی زودتر به ضبطصوت اشاره کنی تا وقتی در پایان وارد داستان میشه، حضورش طبیعیتر و اثرگذارتر باشه. و آن جملهی آخر... «باید تمام صدایت را به خاطر میسپردم»؛ بگذار همانطور بماند.
ضبطصوت را آرام روی میز میگذارم و نگاهم را به هاین میدوزم.
ـ راستی، دفعهی بعد که کسی گفت «الان میام»، بد نیست چند ثانیه بیشتر برایش وقت بگذاری. ظاهراً بعضی صداها رو نمیشود دوباره پخش کرد.
نگاهم از ضبطصوت روی میز به پیانوی خیالی داستان برگشت. با انگشت به بدنهی دستگاه ضربهای زدم و رو به ریونا کردم.
ـ عجب! ظاهراً ضبطصوتها در این کتابخانه دست از سر ما برنمیدارن. اما این بار چیزی که توجهم رو جلب کرد، خود نوار نبود؛ لرزش پیانو زیر انگشتهای ایوان بود. تو بهخوبی نشون دادی آدمی که نمیشنوه، هنوز میتونه موسیقی رو با تمام وجودش لمس کنه. فقط دلم میخواست کمی زودتر بفهمیم ایوان چطور شنواییاش رو از دست داده؛ این جزئیات میتونه پیوند خواننده با فقدانش رو عمیقتر کنه.
نوار را از دستگاه بیرون آوردم و روی میز گذاشتم.
ـ و یک چیز دیگه، ریونا... پایانبندیات زیباست.
🎲 چالش هفتم
|پایانیانگشتانم را در هم قفل میکنم و نگاهم را میان اعضا میچرخانم. ـ شنیدین که میگن تو شروعش کردی، پایانش با ماست؟ خب، حالا نوبت شماست. پایان این دورهمی رو شما مینویسید. مکث میکنم و لبخند محوی میزنم. ـ میتونید از زاویهدید دانای کل بنویسید، از نگاه خودتون، پروانه مرداب یا حتی... اگر جرئتش رو دارید، از نگاه من! از جایم بلند میشوم و به سمت پنجره قدم برمیدارم. پرده را کنار میزنم و نگاهی به بیرون میاندازم. ـ «میخوام داستانی بنویسید که پایان این ماجرا رو رقم بزنه. اینکه سرنوشت کتابخونه، گروگانگیر و آدمهایی که این هفت روز کنار هم بودن چی میشه، به انتخاب شماست. میتونید همهچیز رو به شکلی که دوست دارید تموم کنید؛ حتی اگر پای یک اتفاق غیرمنتظره وسط باشه.» کمی مکث میکنم و سرم را به سمت جمع برمیگردانم. ـ راستی، یک چیز دیگه هم هست. این شما هستید که اسم من رو انتخاب میکنید. اما فقط به یک اسم اکتفا نکنید؛ معنی اسم و دلیل انتخابش رو هم در داستانتون جا بدید. میخوام بدونم از نظر شما پشت این ظاهر و رفتار چه کسی پنهان شده. نگاهی به پروانه مرداب میاندازم. ـ یکی اینجا عاشق معنی کلمات و دلیل پشت انتخابهاست. بعید میدونم از این قسمت بهسادگی بگذره! لبخند میزنم. ـ خب، نویسندهها... این بار قلم دست شماست. ببینم برای پایان قصهمون چه خوابی دیدید!
حاشیههای یک کتاب باز
میشه حمایت کنید تا زیادتر شیم؟
ممنونم از کسانی که این رو فور کردند!)
جبران میشه
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
مورگان، امروز قصه متفاوت است، میخواستم شاد رنگ بزنم به دیوارهای غم، پایان خوش بدوزم به درد، اما چه کسی باور میکند، قلم سیاه آلفرد تلخ ننویسد. مورگان چشمهایش را که باز کرد نوشت، از وقتی دیگر نشنید نوشت، وقتی نتوانست بو کند، نتوانست لمس کند، آخر هم نتوانست چیزی ببیند، دست نداشت اما مینوشت، تصور میکرد، خلاقیت این بود، هنر، زندگی، این همان چیزی بود که شاید نویسندگان کم بیاورند اما او دست کم داشت، زبان برای گفتن و گوش برای شنیدن، چشم هم برای دیدن، انگار ناقص بود، میدید و حرف نمیزد، کلمه پشت لبش دفن میشد و غم در جایی میان دندههایش رشد میکرد، آخر هم همان جوانههای غم کار دستش دادند، میگفت آنجا درد میکند، سنگینی میکند، غم جمع شده بود، بزرگ شده بود، غم ریشه زد، اطراف آن جوانه ها درگیر شد، نفسش کم آمد وقتی مینشست، بریده بریده نفس میکشید، اسپری نداشت، اکسیژن هم نداشت، سرفه میکرد و نفسش بالا نمیامد، یک شب آنقدر سرفه کرد که دستهایش را بالا آورد تا خودش را خفه کند اما دید دست ندارد، دید جایشان خالیست مانند هرچیز خالی دیگری در جایجای بدنش، میخواست بدود تا به زندگی برسد اما او که پا نداشت، بال داشت اما تن نداشت، رویا داشت اما امید نداشت، ناامیدی نداشت، شادی داشت اما مغز نداشت، درد داشت و جسم نداشت.
دستان مورگان از شدت نوشتن درد میکرد اما او که دست نداشت!
#دورهمی
#ادامهپارت۱۱
ناشناس 🎭
برای چند لحظه به آلفرد خیره میمانم.
- تو اول خواستی روی دیوار غم رنگ شادی بپاشی، اما ظاهراً قلم اجازه نداده! چیزی که در نوشتهات دوست داشتم، این تناقضهای پیدرپی بود: «دست نداشت اما مینوشت»، «بال داشت اما تن نداشت»؛ اینها شخصیت رو از یک شخصیت معمولی به تصویری از فقدان تبدیل میکنن. فقط پیشنهاد میکنم تکرار بعضی جملهها رو کمی هدفمندتر کنی تا ضربهی هر کدوم از قبلی قویتر باشه، نه اینکه اثرشون روی هم بیفته.
کاغذ را روی میز میگذارم.
کمی مکث کردم و به جملهی آخر داستان برمیگردم.
-خوب بود