🌷🌷🌷
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت.
در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند.
همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و تکبرت ، اهل دوزخ!
نقل از محمد غزالی، کیمیای سعادت، ج1
@Hashtad80ii
🌷🌷🌷
✨آتش و آب و آبرو با هم
✨هر سه گشتند در سفر همراه.
✨عهد کردند هر يکى گم شد
✨با نشانى ز خود شود پيدا
✨گفت آتش به هر کجا دود است
✨ميتوان يافتن مرا آنجا
✨آب گفتا نشان من پيداست
✨هر کجا باغ هست و سبزه بيا
✨آبرو رفت و گوشه اى بگرفت
✨گريه سر داد گريه اى جانکاه
✨آتش آن حال ديد و حيران شد
✨آب در لرزه شد ز سر تا پا
✨گفتش آتش که گريه ى تو ز چيست
✨آب گفتا بگو نشانه چو ما
✨آبرو لحظه اى به خويش آمد
✨ديدگان پاک کرد و کرد نگاه
✨گفت محکم مرا نگه داريد
✨گر شوم گُم نميشوم پيدا
«رهی معیری»
پ.ن: هیچوقت ابروی کسی رو نبرید
@Hashtad80ii
داستان زیبای رفاقت یعنی این …
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی…
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.
┄•●❥ @Hashtad80ii
🍃💞🍃💞🍃💞
❓یک جوان از عالمی پرسید:*
*من جوان هستم و نمی توانم نگاه خود را از نامحرم منع کنم...*
*چاره ام چیست؟*⁉️
*عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را سالم به جایی ببرد و هیچ چیز از کوزه بیرون نریزد و از شخصی درخواست کرداو را همراهی کند و اگر شیر را ریخت؛ جلوی همه مردم او را کتک بزند!*
*جوان کوزه راسالم به مقصد رساند و چیزی بیرون نریخت...*
❓*عالم از او پرسید: چند دختر سر راه خود دیدی؟؟*
*جوان جواب داد: هیچ! فقط به فکرآن بودم که شیر را نریزم و مبادا جلوی مردم کتک بخورم وخار و خفیف بشوم...*
👈*عالم گفت:*
*این حکایت مومنی است که همیشه خدارا ناظر*
*بر کارهایش می بیند...*
*و از روز قیامت و حساب و کتابش که مبادا در نظر مردم خار و خفیف شود بیم دارد*👌
┄•●❥ @Hashtad80ii
حكايت موش و صاحب خانه
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش ديد
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند :
تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد
از مرغ برايش سوپ درست کردند
گوسفند را برای عيادت کنندگان سر بريدند
گاو را برای مراسم ترحيم کشتند
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه می کرد
و به مشکلی که به ديگران ربط نداشت فکر می کرد.
✍🏻 #کلیله_و_دمنه
@Hashtad80ii
💞💕💞💕💞💕
شیطان به حضرت یحیی گفت :
می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....
۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند
۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم
┄•●❥ @Hashtad80ii
#طنز
🏃 کارهای نزدیک سال نو در خارج:
🔺رزرو بلیط برای مسافرت
🔺سفارش لباس برای مهمانی
🔺خرید درخت کریسمس
🔺خرید کادو برای بچه ها
🔺خرید فشفشه و وسایل آتش بازی
🔺سفارش کیک
🔺و خرید درینک جات و ...
🏃سال نو در ایران:
🔻شستن فرشها
🔻سابیدن آشپزخانه
🔻شستن یخچال و مبل و پرده
🔻شستن دستشویی و حمام با آخرین ابتکارات
🔻شستن تمام لباسهای موجود در خانه
🔻شستن تمامی ظروف
🔻شستن راه پله ها
و در آخر هم
🔻شستن ماشین بابا
به نظر شما ما جشن میگیریم یا فستیوال شستشو⁉️⁉️😂😂😂
@Hashtad80ii 😂
از يک سنی به بعد
با دقت به حركات پدر و مادرت نگاه میكنی
وقتی حرف میزنن با جون و دل میشينی پاى حرفاشون و به صداشون گوش میكنی
غرغر كردناى از سر نگرانيشون رو با لبخند گوش میكنی
و فقط ميگى چشم
اونجا همون لحظهای هست كه سن خودتم رفته بالا
و تازه دارى قدر تک تک ثانیههای زندگی رو میفهمی
@Hashtad80ii
#داستانی_واقعی_راهپیمایی_اربعین
#اربعین_حسینی
❣درجاده نجف به كربلا در حال پياده روي بوديم كه چندنفر از بچه ها خسته شدند...هوا تاريك بود و موكب ها پرشده بودند....كنار عمودي ايستاديم تا نفس تازه كنيم ناگهان ماشينى توقف كرد....هله بزوار هله بزوار...من كه عربي بلد بودم بااوخوش و بشي كردم....صاحب ماشين گفت كه بايد به خانه من بياييد....بااصرار او به خانه اش رفتيم...جمعيتمان دوازده نفر ميشد...بعد ازاستقبال گرم و صرف شام ناگهان صداي دعوا و دادوبيدادي از درب خانه بلند شد....به جلوي در آمديم ديديم صاحبخانه باهمسايه اش دعواگرفته اند....
از بحثشان فهميدم كه صاحب اين خانه پسري دارد كه قاتل پسرهمسايه بوده....پدر مقتول امشب را درخانه اش بدون زائر به سر ميكرده و وقتي متوجه آمدن ما به اين خانه شده آمده تا مارابه خانه خود ببرد و صاحب خانه هم ممانعت كرده....پدر مقتول حرفي زد كه كمتر كسي ميتواند به زبان آورد😔
زائر هايت را بده از خون پسرم گذشت خواهم كرد و پسرت را ميبخشم
شوخي نيست...ازخون فرزند گذشتن...پدرقاتل با بيرون كردن ما ازخانه اش ميتوانست دوباره پسرش را ببيند و براي هميشه دركنارخودش داشته باشدش
اما جوابي داد كه همه ما گريه كرديم
زائرها را نميدهم...قصاصش كن😭
و اينجا بود كه فهميدم كه چقدر زائر حسين بودن مقام و منزلت دارد
اربعین سال 94 پیاده روی مسیر نجف _ کربلا💚
#ما_کجای_کار_هستیم💔
┄•●❥ @Hashtad80ii
🌷🌷🌷
💐💐این متن فوق العاده زیبا ارزش هزاران بار خوانده شدن را دارد .. برای کسانی که برایتان مهم هستند ارسال کنید و خواهش کنیدحتما مطالعه کنند .. 💐💐
به خاطر فوت خواهرم جهت مراسم تدفین در خانه اش حضور یافته بودم. شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: لای این تکه کاغذ یک پیراهن بسیار زیباست.
او پیراهن را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد.
پیراهنی بسیار زیبا، از پارچه ی ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده. هنوز قیمت نجومی پیراهن روی آن چسبیده بود.
او گفت:
اولین بار که به نیویورک رفتم، هشت-نه سال پیش، ژانت آن را خرید. او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع به خصوصی نگه داشته بود. به هرحال، گمان می کنم آن موقع فرا رسیده است.
او پیراهن را از دست من گرفت و آن را همراه با وسایل مورد نیاز دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد. او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید،سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت:
هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار. هر روزی که زنده هستی، خودش زمانی به خصوص است.
در هواپیما، هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم، حرف های شوهر او را به خاطر آوردم. یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود، ندیده بود یا نشنیده بود افتادم. یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود.
حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد. هم اکنون بیشتر کتاب می خوانم، کمتر گردگیری می کنم. توی ایوان می نشینم و از منظره ی طبیعت لذت می برم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند. اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری می کنم و اوقات کمتری را صرف جلسات می کنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمی دارم. از آوردن غذا در ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد به خصوصی مثل وزن کم کردن، اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده می کنم. وقتی به فروشگاه می روم، بهترین کتم را می پوشم. شعار من این است: سعادتمندانه زندگی کن.
من عطرهای گران قیمت خود را برای مواقع به خصوص نگه نمی دارم، نهایت تلاش خود را می کنم که کاری را به تعویق نیندازم، یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد، امتناع نکنم. هر روز صبح که چشمانم را باز می کنم، به خودم می گویم:
امروز منحصر به فرد است. در واقع، هر دقیقه، هر نفس موهبتی یکتا از جانب پروردگار محسوب می شود.❤️
❤️ @Hashtad80ii
🌷🌷🌷
راز شمع چیست؟
چرا روی کیک تولد شمع روشن میکنند؟؟؟
عالم خلقت اگه تجزیه شود به چهار عنصر میرسیم:
آب... آتش...
باد... خاک...
ودر دل این چهار عنصر شعور الهی وجود دارد..
اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشند استجابت دعا به شدت اتفاق می افتد..
شمعی که میسوزد این چهار عنصر رو با
هم دارد:
موم شمع: خاک
شعله شمع: آتش
دود شعله: باد
موم ذوب شده: آب
وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنید به شعور الهی متصل تر میشوید...
و دعا به راحتی به عالم بالا میرود و به استجابت میرسد اگه با قوانین
خیر هماهنگ باشد...
راز شمع این است؛
برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنند و روی کیک تولد شمع میگذارند و لحظه ی فوت کردنش میگویند آرزو کنید..!!
👤الهی قمشه ای
@Hashtad80ii
ماجرای جالب نامه به رئیس
ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ٬ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ
( ﺝ ﭖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ ) ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ ﺑﺪﻳﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻧﻮﺷﺖ :
ﻣﻦ 24ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﻡ ٬ﺟﻮﺍﻥ،ﺯﻳﺒﺎ،ﺧﻮﺵﺍﻧﺪﺍﻡ و دﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ ...
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎﺩﺭﺁﻣﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ :
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ !
ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺳﺮ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ " ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ " ﺑﺎ " ﭘﻮﻝ " ﺍﺳت ؛
ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮ ﻣﻴﺸﻮﺩ ٬ ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺭﻭﺩ !
ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ٬ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ !
ﻣﻦ دارای ﻳﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ " ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ " ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ دار ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ " ؛
ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ٬ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ که ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ !
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ٬ ﻫﺮﮔﺰ !
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ٬ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ " ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ،ﺻﺪﺍﻗﺖ، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﻋﺸﻖ " ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ٬ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺳﻮﺩ آوﺭ ﺍﺳﺖ ...
ﻭﺍﯾﻦ ﮐﻞ (( ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺯﻧﺪگی )) است !
┄•●❥ @Hashtad80ii