eitaa logo
خــٰانومِ‌مُـدرِك .
219 دنبال‌کننده
72 عکس
7 ویدیو
2 فایل
بسمِ او ؛ 🤍 اینجـٰا ؟ ملجــأِ دل دختـی‌ از ســرزمین عشــٰاق ؛ حکـٰایت دل و آنچه دل می‌رساند به قلم دیوانه‌ی ایـــران‌ و وطـن " نویسنده‌ی دهه هشتـٰادی‌ِ مایل به نَـود . طلوع‌ : 𝟏𝟔 .𝟏𝟐 . 𝟏𝟒𝟎𝟒 نیمچــه کـٰاتِبِ عــٰاشقِ کتـٰاب ..
مشاهده در ایتا
دانلود
آقاابراهیم‌‌همت ، تولدتون‌توآسمونامبارک (:🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آقای حاج سعید حدادیان ؛ حقا که مداح واقعی هستی .. دست خدا و سیدالشهدا پشت و پناهت اجرتون با عمه‌ی سادات💚
ولی ای‌کاش بعضی از سریال‌ها تو همون جای خوشی تموم می‌شدن ؛ مثل خاتون (: ای‌کاش هیچ‌وقت قسمت آخری واسشون نبود💔
جنگ‌ها اومد و رفت ؛ تهش اونی که موند ایران بود .. تو که عددی نیستی ! تو جنگ جهانی اول بازم اومدن ؛ کشتن ، بُردن ، غارت کردن . تهش ایران موند .. تو جنگ جهانی دوم ، متفقین هزاران‌هزار جوون کشتن و تهش ایران موند .. تو جنگ هشت‌ساله عراق و آمریکا و انگلیس ، باکُلی تجهیزات اومدن و جوون‌های دستِ‌گلِ مملکت رو اسیر کردن و شهید ؛ تهش ایران موند .. صدها توطئه چیدید علیه این خاک ؛ تهش ایران موند .. سَران مملکت رو شهید کردید و هرغلطی دلتون خواست کردید ؛ تهش ایران موند .. شرف و غیرت رو کردید بازیچه‌ی دستای کثیف‌تون ؛ بازم تهش ایران موند .. جاسوس فرستادید بین مردم ؛ یه‌عده نامسلمون رو آوردید تو حکومت که پا گذاشتن رو خرخره‌ی مردم ؛ تهش ایران موند .. - خواستم بگم : هنوز خیلی مونده تا بفهمی ، این مملکت ، واسه ماهاست .. ما ایرانی‌ها ! زیادی داری خوابای خوش می‌بینی شُتُرجان‌ !
پاینده ایران "
من ندانستم از اول که تو بی‌مِهر و وفایی عهد نابستن از آن بِه که ببندی و نمانی !
فاضل‌نظری چقدر قشنگ میگه : برگی از سرشاخه‌ای افتاد و چیزی کم نشد زندگی اینقدر بی‌معناست ، بعضی‌وقت‌ها (:
. بسم الله القاصم الجبارین🥀 اپیزودِ پنجم : گل‌های پَرپَرِ ایران . این‌روزها ، تنها و تنها ، آتشِ دلم به‌خاطر شماست .. می‌دانم که آقای‌شهیدمان ، از آن بالا حواسشان به ما هست ؛ میدانم که شما در بهشت ، هم‌بازی‌های زیادی دارید .. آخَر آمارِ کودکان شهیدمان ، خیلی بالا رفته💔 همه‌ی اینها را می‌دانم .. اما نمی‌توانم اشک‌های پدران و مادرانی که پیکر به‌خون غلتیده‌ی فرزندانشان را دیدند ؛ دیدند و با چانه‌های لرزان ، تنها نگاهشان کردند را منکر شوم .. دخترکان و پسربچه‌هایی ، که با لباس‌های اتوکشیده و گیسوانِ شانه‌زده ، راهیِ مدرسه شدند و با لباس خونین و مالین و صورت‌های خاکی و گلگون پَرکشیدند‌ .. پر کشیدند تا آسمان‌ها ؛ تا خودِ خودِ خدا . سوختم برای غربت‌تان .. سوختم ! می‌دانید که ؛ خیلی‌ها خانوادگی پَرهایشان را گشودند و به عاقبت‌بخیری سلام کردند . اما شما .. آه ! شما تنها بودید ؛ شما در آغوش معلمان‌تان و دست‌دردست‌ همکلاسی‌هایتان پروازِ قوها را برایمان متجلی کردید .. نه در آغوش امنِ مادرانتان ؛ نه در دستان غیورِ پدرانتان .. بی‌خود نگفته‌ام اگر بگویم جگرم بیشتر از همه برای شما سوخت ؛ قلبم بیشتر از همه برای شما تکه‌تکه شد ؛ بندبند وجودم با لباس‌های خاکی و خونیِ شما به‌درد آمد ‌.. عزیزکانم‌! دلی که با دیدن دستِ جداشده و صورت‌های پاره‌پاره‌تان ، دیگر آن قلب سابق نشد را چه کنم ؟ روانی که با دیدن زمینِ پر از گل‌های پرپر شده‌ی مدرسه‌تان ، تاب نیاوَرد را چه کنم ؟ چه کنم که برای جگرِ سوخته‌ی‌ مادران‌تان ، هیچ نمی‌توانم بکنم ؟ برایِ اشکِ پنهانِ پشتِ چشم‌های پدرانِ چون کوه استوارتان چه کنم ؟ داغِ پابرجا و کم‌نشده از وجودمان ، عجیب دهن‌کجی می‌کند به حالِ زار و خسته‌ی‌مان ! شما که عاقبت‌بخیر شدید .. دلم برای خودم می‌سوزد که جاماندم از دختران و پسرانِ پاک دبستانی .. آنهایی که به طرفه‌العینی ، دلِ پروردگارشان را بردند ! رقیه‌خاتون خوب شما را خرید ؛ می‌شود شما هم هوای ما را داشته باشید ؟! می‌شود در آسمان‌ها ، در نزدِ خدا ، کنار بازی‌هایتان دست مارا هم بگیرید ؟! من که می‌دانم .. دستتان در دنیا باز بود ، حالا بازتر شده ! می‌دانم که با دست‌های کوچکتان ، تواناییِ بازکردن گره‌های بزرگ را دارید .. هوای ما را هم داشته باشید عزیزکانم .. هوای ما را هم داشته باشید. . پایان🕊
دوست مشمار آنکه در نعمت زَنَد لاف یاری و برادرخواندگی !" دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان‌حالی و درماندگی *