eitaa logo
خــٰانومِ‌مُـدرِك .
219 دنبال‌کننده
72 عکس
7 ویدیو
2 فایل
بسمِ او ؛ 🤍 اینجـٰا ؟ ملجــأِ دل دختـی‌ از ســرزمین عشــٰاق ؛ حکـٰایت دل و آنچه دل می‌رساند به قلم دیوانه‌ی ایـــران‌ و وطـن " نویسنده‌ی دهه هشتـٰادی‌ِ مایل به نَـود . طلوع‌ : 𝟏𝟔 .𝟏𝟐 . 𝟏𝟒𝟎𝟒 نیمچــه کـٰاتِبِ عــٰاشقِ کتـٰاب ..
مشاهده در ایتا
دانلود
به‌نامِ‌ربِّ‌عشق* -چندبندی‌برایِ‌آن‌مهربان‌ِ‌لامروت؛'عشق' به‌نوشتارِ:خانومِ‌مُدرِک تراوشاتِ‌نیمه‌شبیِ‌شبِ‌سومِ‌اُردی‌بهشت؛ . میدانی‌ چیست جان دلم ؟! انگاری وقتی تو را می‌بینم ، تمام آن غم‌وغصه‌ها و شکوه و شکایت‌هایی که آماده کرده بودم ، می‌شود هِل و داچینِ توی فنجان چای روبه‌رویَم .. شیرین می‌شود و ته‌مزه‌اش می‌رود زیر زبانم می‌نشیند ؛ تلخی‌اش تلخیِ چای می‌شود و شیرینی‌اش ، می‌شود آن نگاه رخوت‌زده‌ی چشمانت که مجنونم می‌کند . چشم‌هایت هم که .. گویی ضربانِ قلبم به آن دو شبِ‌سیاهِ خمارت بسته است . چشمانت مسلسل‌وار به‌قلبم شلیک می‌کنند و دودو می‌زنند و این‌طرف قلبِ بی‌نوای عاشقم ، آنقدر می‌تپد که به یک‌دم ، از تکاپو می‌ایستد .
به قربانت روم تو که خودت می‌دانی !
سلول به سلول تنم ، تو را طلب می‌کنند .. تک‌به‌تک ، به تمنای لمس هُرم نفس‌هایت آرام می‌نشینند و به طرفه‌العینی ، یورش می‌برند به قلب بیچاره‌ی من . آنقدر هجوم خون به یک‌باره بالا می‌رود که هربار می‌گویم : گویی این‌بار بار آخر است ؛ خوب چشمانش را ببین فوادِ بی‌معرفت من که بار آخر است . هرکه هم نداند و ندیده باشد ، باری که چشمانِ غم‌زده‌ی در گوشه و کنار ، رخنه کرده‌ام را که ببیند ، راز دلم برایش اطلاق می‌شود . خودت هم می‌دانی .. این را هم می‌دانم ! دلم به همان فنجانِ چایی که گاه به بهانه‌ی آن پذیرای‌ِ تو می‌شوم خوش است . گمان می‌برم دستانِ لرزانم ، خوب چکامه‌گری می‌کند برایت ! این را از لبخند کنج لبت می‌توان فهمید عزیزِ زیرکم . نمی‌دانم چرا ، چگونه ، اصلا چه‌زمانی اعضا و جوارحَم آن‌قدر نافرمان شدند که بدو‌ بدو و گوش به فرمان ، " سمعا و طاعتا‌ " می‌ایستند و جلوی مغزم ، رژه‌ی نظامی می‌روند ! می‌گویم ، صدای لرزانِ تو که از بی‌خوابی و عجله‌ی رفتن که نیست .. هست ؟! خدا کند که نباشد که اگر باشد و من ببینم و بفهمم ، باید فاتحه‌ی همان قلبِ بیمارم را هم خواند . کج‌دارمریض پذیرایت می‌شوم ؛ اما تو که خودت می‌دانی جانم به جانت‌ بسته است . نکند روزی هوای دلم ، بی‌هوا و نابه‌فرمان ، از حرکت بایستند و من خوش‌بختیِ تو را نبینم جانم ؟! نکند روزی آن فنجان چای را ، به‌قصد خاکسپاریِ قلبم ، روانه‌ی خانه‌ی بخت کنم ؟! نه‌نه ... خوش‌بختیِ تو که آرزو من است . اما اگر دل بی‌قرارم کنارِ قرار دلم آرام بگیرد کجا و دیدن دستانت در دستانِ دیگری کجا ! می‌میرم . اما خلاصه بگویم و سرت را به‌درد نیاورم : دلم می‌رود برایت .. هم حالا ؛ هم تا ابدیت . تا تهِ‌تهِ دنیا . . روگرفت از این ، بدونِ روادیدِ کاتب ، مجاز نیست .🪴
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم .. (: ' شاملو '🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- ماکانِ عزیزم ( :
خــٰانومِ‌مُـدرِك .
نزنم دم ز کسی ، جز دمِ سلطانِ نجف "
. می‌گویند منتظر ماندن برای تو دیوانگی‌ست . می‌گویند خیالی و وهم ؛ و منتظرانِ تو ، خیال‌باف و نادان . اما چه می‌دانند از آتش عشقی که شعله کشیده و بی‌اراده‌ی مغز و تنها به جوششِ نامنظم و نامتناهی قلب ، مشتعل می‌گردد . اما منِ نابلدِ ناخلف ، چگونه توصیف کنم تو را ؟! بگذار به زبانِ پنجمین‌پیشوا ، با آنها سخن بگویم و این لابه‌لا ، به شما نیز سلامی بگویم : - سلام بر تو ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و پرورش‌دهنده‌ی آیاتِ او .. [ دعوت کن مرا به‌سوی پروردگاری که منِ ناخلف، بزرگی‌اش را از یاد می‌برم ] - سلام بر تو ، ای درِ رحمتِ خداوند و حاکم و مدبرِ او .. [ ببخش منی را که ناشیانه ، رحمت تو و الله را به رودِ فراموشی می‌سپارم ] - سلام بر تو ای باقی‌مانده‌ی حجت‌های خدا در زمینَ‌ش .. [ حلالَم کن پدری که عظیمیِ برهان‌هایش را ندیدم و گاه ندیدم دستِ نوازش‌گری‌ات را ] ببخش مرا ؛ مرا ببخش . .
برای تنِ نازکِ ماکانِ هفت‌ساله ، موشکِ تاماهارکِ آمریکا ، 'کمک‌بشردوستانه' بود . برای تنِ فربهِ بی‌مصرفِ پهلویِ ۶۵ساله ، سس‌گوجه‌فرنگی ، 'حمله‌تروریستی' بود .
. اندکی‌روایت | کـٰاتِب : خــٰانومِ‌مُـدرِك ' تراوشاتِ‌نیمــه‌شبـــیِ‌شبِ‌هفــتمِ‌ماهِ‌دوم ' - شــٰایدِ‌برای‌آرامِ‌دلِ‌نــٰاآرامم‌ - "یادگار" . امروز ، حال دلم جور دیگری بود . نه آرام بود و نه ناآرام ؛ گویی مستاصل بودم ، به‌خاطر تمام آنچه دل به‌قصد سفر ، روانه‌ی خانه‌ی رگ‌های عصبی‌ام می‌کرد و به مغز - فرمانده‌ی‌دیکتاتورِ‌بدن‌ - می‌رساند ؛ و در کنجِ چپِ تن ، قلبی که ته‌وتویَش‌ را اگر نگاه می‌کردی ، هیچ نمیافتی‌ جز ترس و استیصال . فکر می‌کردم ظن و گمان بد و احساس ناخوشایند ، برای غمِ دنیایی‌ چقدر ترسناک است . غافل و نادان بودم که نمی‌دانستم گاهی " هیچ ندانستن و نفهمیدن " ، چقدر می‌تواند وحشت‌انداز باشد ، بر پیکره‌ی یک تنِ نحیفِ خسته‌دل . راستش ، خودم هم نمی‌دانستم چقدر آن عهدی که بسته بودم ، عقلانی بود و با توان دست‌وپا شکسته و ایمانِ منِ ناخلف ، هم‌خوانی داشت ؛ اما هرچه که بود ، حداقل از این بلاتکلیفی آشکار و مُبین رهایی می‌یافتم . خسته بودم ؛ شاید هم نااُمید . نه از مخلوق ؛ که از خود و خلق . نابلد بودم و ناشی . گازِ زندگی را می‌فشردم و دنده را بی‌هوا عوض می‌کردم ؛ زمان کودکی‌ام را می‌گویم... آن لحظه‌ها که هم و غمم ، رنگِ یخمکِ ظهر دوشنبه بود و تندیِ دوچرخه‌ام . آن روزهایی که فکرم ، رنگ روی دفترهای نقاشی‌ام بود . آن هنگامی که ، تمام تلاشم بازگو کردن اتفاقات روز ، بی‌هیچ کم‌وکاستی برای مادر بود . شاید آن سال‌ها ، زندگی زیباتر بود . زیبا که بود... شکی ندارم . اما شاید حالا برایَم بهتر است . حالایی‌ که دغدغه‌هایم ، مثل عددهای روی شمع کیک تولدم هرسال بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و من ناگزیر می‌مانم و حوضی که می‌دانم ، تنها با بالا دادن آستین‌هایم می‌توانم جمع و جورَش کنم ! البته ناگفته بمانَد کم‌لطفی‌ست ‌. کم‌گویی‌ست و شاید ناشُکری ! خدایَم کنارم بود ؛ همان خدایی که " اَقربُ الیهِ مِن حَبل الوَرید " است . همان که وعده داده برایم " یَهدی مَن یَشاءُ اِلی صراط مستقیم " است . آری... جوابم هم همین بود . چون خدایم همان خدا بود ؛ قدیر ، کریم ، رفیق ، سمیع و " مُدرِك " *¹ من هم همان بودم... شاید کمی ، تنها کمی بزرگ‌تر ، محب‌تر و گویی ، مُرید تر . _ . . _ مُدرِك : دریابنده‌ی درهم ریختگان . . رونوشت از این ، بدونِ روادیدِ کـٰاتِب ، مجــٰاز نیست .
خــٰانومِ‌مُـدرِك .
سه علی در یک رمضان ‌. . ( :
؛ چهل‌روز گذشت . . ( : * آقای لاریجانی * 🖤 "