حالم خوب نبود...
نفسم در سینه حبس شده بود؛
انگار راهی برای بالا آمدن نداشت.
چشمهایم از شدت بغض، خون گریه میکردند
و من تازه فهمیدم
گریه کردن با خونِ دل یعنی چه...
نمیدانم،
شاید حقم همین است؛
شاید روزی در حق جهان بدی کردهام
که اینگونه مرا به تماشای فروپاشیِ خودم نشانده است.
حسی دارم شبیه آدمی که
چای خوشعطرش روی زمین ریخته،
شبیه کودکی که بستنیاش از دستش افتاده،
شبیه کودکی که در شلوغیِ دنیا
مادرش را گم کرده است...
نمیدانم چطور باید حالم را توصیف کنم؛
شاید هیچکدام از این کلمات
توانِ به تصویر کشیدنِ آنچه درونم میگذرد را نداشته باشند.
بعضی چیزها را نمیشود با کلمه توضیح داد؛
اصلاً دیدنی نیستند که بشود نشانشان داد،
شنیدنی نیستند که بشود روایتشان کرد...
مثل دلتنگی،
مثل دوست داشتن،
مثل دردی که هیچ نشانی از خودش باقی نمیگذارد
اما تمامِ آدم را در بر میگیرد.
بعضی حسها را نمیشود توضیح داد؛
باید تجربهشان کنی،
باید درونت زندگیشان کنی
تا بفهمی آدم گاهی
چقدر میتواند بیصدا،
از درون فریاد بکشد...
"z_t"
هدایت شده از - مفـجوع .
453.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرروز ، هرشب ؛ بردشمنمرتضیعلیلعنت .
_ @Alia333Akbar _