صبر میکنم دیگه
صبر نکنم چیکار کنم ،
همه ی عمر صبر کردم این بارم روش
گاهی خسته میشم ، کم میارم
حتی فکر میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم
ولی یه چیزی ته قلبم هنوز روشنه
میدونم که بعد هر تاریکی ، یه روشنایی بزرگ تو راهه
میدونم که آخر صبر سبزه
شاید دیر برسه ، اما میرسه (:
دربارش با کسی حرف نزدم
ولی ریزش مو هام دو برابر شد
از گریه ی زیاد ، زیر چشمام گود شد
معده دردم نسبت به قبل ، چند برابر شد
لاغر شدم ، لرزش بدن گرفتم ، تپش قلب گرفتم ، ساکت شدم ، دربارش با کسی حرف نزدم
اما از درون دارم تیکه تیکه میشم ، ولی خب آخر
یا من تموم میشم یا این غم !