هدایت شده از مأوا
تنرعشه گرفتیم ك با غیر نشستهست ؛
از غیرتمان بود ، نوشتند حسودیم..
خیلی حس ِقشنگی بود وقتی یادگاری های امسالو میخوندم چه متنایی که بچه ها نوشته بودن چه معلما ..
همشون برام نوشته بودن خندت خیلی قشنگه همیشه بخند :))) 😭😭✨🎀🎀🤍
هدایت شده از قلمِ زمانهِ
هنوز یک سالش نشده بود، هنوز واژهها را نمیشناخت هنوز نمیتوانست از خواستههای کوچکش بگوید، هنوز دنیا برایش همان چند آغوش امن و چند چهره آشنا بود اما میان همه کلمههای این دنیا اولین واژهای که روی لبهای کوچکش نشست «آقا» بود همان را با صدای شیرین و کودکانه اش تکرار میکرد و هر بار دل آدمها را میبرد حالا هنوز هم همان کودک است، تازه یک سالش شده هنوز از غمهای بزرگ دنیا چیزی نمیفهمد، هنوز نمیداند دلتنگی چیست و چرا بعضی چشمها بی اختیار خیس میشوند اما گاهی میان هیاهوی آدم ها و زمزمههای جمعیت ناگهان سرش را بالا میآورد و با همان صدای نازک و معصومش با دیدن آن عکس میگوید «آقا» و همان یک کلمه کافی است تا بغضی که ماهها در سینهها مانده دوباره جان بگیرد
او نمیداند چرا وقتی این واژه را میگوید نگاهها برای لحظهای گم میشوند و اشکها آرام روی گونهها میلغزند او فقط یک کودک است اما در دل کوچک و بی آلایشش کلمه ای جا گرفته که هر بار از زبانش شنیده میشود انگار دستی آرام روی زخم دلتنگی هزاران نفر کشیده میشود و برای چند ثانیه همه چیز رنگ دیگری میگیرد، رنگ بغض و دلتنگی...
(پ.ن: این یک داستان واقعیست)