مَحیا|🇮🇷Mahya
امروز یکی از فارغالتحصیل ِمدرسمون حرف قشنگی زد ..
- خون به عربی؟
+ دم
- و آدما تو زندگی دنبال کسین که همدمشون بشه :)
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند ؛
دل سراسر دست و پا میزد ولی بیهوده بود :) !
هدایت شده از قلمِ زمانهِ
نمیفهمم حرفهایشان را، یعنی چه چند روز مانده تا بدرقه تو؟
مگر تو رفته ای؟
مگر آدمهایی مثل تو هم میروند؟
مگر میشود شب شعرها بدون تو برگزار شوند؟
من هنوز باور نکردهام، هنوز هر بار اسم بدرقه را میشنوم دلم میگوید نه تو مثل همیشه چند روزی از تهران میروی و دوباره برمیگردی.
مگر تمام رفتنهایت همین نبود، پس چرا این بار همه از رفتنی حرف میزنند که پشتش هیچ بازگشتی نیست؟
نمیشود بیشتر تهران بمانی؟
فقط همین یک بار...
مگر این شهر بدون تو همان تهران است؟
مگر خیابانها نبودنت را تاب میآورند؟
مگر صندلی همیشگیات دلش برای آمدنت تنگ نمیشود؟
دلمان هنوز به بودنت خوش است، هنوز خیال میکنیم جایی در همین شهر نفس میکشی و باز قرار است یک شب دوباره میان شعرها پیدایت شود، از روزی که گفتند باید روزها را برای بدرقه ات بشماریم انگار تقویم دشمن دلمان شده است، هر برگی که ورق میخورد ما را یک قدم به باورنکردنیترین اتفاق دنیا نزدیکتر میکند و من فقط یک خواهش دارم، نمیشود بیشتر تهران بمانی فقط چند روز بیشتر کاش این بار هم رفتنت مثل همیشه بوی بازگشت میداد نه بوی دلتنگیِ بیپایانی که قرار است روی دل یک شهر بماند....
آقای شهید قراربود همه بیان بیت رهبری دیدن شما نه اینکه همه از شهرهاشون با هروسیله ای بیان تهران برای آخرین دیدارباتو...💔😭
#موقعیت