الان عدد موج حملات سربازان سید مجید از عدد عمر اسقاطیل بیشتره🤣🤣🤣
«آزاد»
🌱@Heartaches🌱
غمگینم مثل براندازی که فک میکرد سه روزه ایران فتح میشه، الان به موجشماری افتاده...
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_امریکا
🔺نرگس رضازاده🔺
📿🆔@khadem_hazrat_amir📿
هدایت شده از - ناجه -
ایران ۴۷ سال زیر تحریمهای جهان جون سالم به در برد،
جهان بعد از ۲۳ روز زیر تحریم ایران بوده و داره از هم میپاشه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنر نزد ایرانیان است و بس👏🏻👏🏻👏🏻
♦️بچه رئیس در مقابل ترامپ
😆😆😆
🌱@Heartaches🌱
" امیرالمومنینعلی(ع) "
اگر از آنچه گذشته عبرت میگرفتی،
آنچه را ك مانده است قدر میدانستی .
🌱@Heartaches🌱
أشجان القلب❤️🩹
🌧باران، بیوقفه میبارید؛ انگار آسمان تصمیم گرفته بود تمام مهربانیاش را یکجا نثار شهر کند.
😔من اما دوازده شب بود که پشت پنجرهها جا مانده بودم؛ بیمار، بیرمق، و گرفتار ترس انتقال ویروسی که اجازه نمیداد قدم بیرون بگذارم.
خانه برایم تنگ شده بود؛ تنگتر از دردِ بیماری...
آن شب اما حالِ بهتری داشتم.
به دیدار بزرگترها رفتیم و درست در لحظاتی که به زمان تجمع نزدیک میشد، از پشت پنجره دیدم خیابانها غرق آب شدهاند.
در دلم هراسی افتاد.
بعد از این همه شب، میخواستم بروم… اما آیا میشد؟
کانال رهبر شهید را باز کردم.
به امید اینکه نوشته باشند: «تجمع امشب خودرویی است.»
اما نبود!!!
فقط نوشته بودند: «تجمع با نیم ساعت تأخیر برگزار میشود.»
همین یک جمله، انگار چراغی در دلم روشن کرد.
لباس و کفش مناسب نداشتم مهمان بودم.
اما از صاحبخانه چفیه ای گرفتم، با همان لباسها، با همان دلِ لرزان، راه افتادم...
💦باران شدیدتر شد؛ از آن بارانهایی که سالهاست در قزوین کمتر دیده شده بود.
وقتی رسیدم و از ماشین پیاده شدم، صحنهای دیدم که تمام تردیدهایم را شست و برد...
جمعیت…
جمعیتی که باران نتوانسته بود از هم جدایشان کند.
چترها بالا بود، نایلونها روی سر، و یک نفر سفره یکبارمصرف میان مردم پخش میکرد که بیاندازند روی شانههایشان...
پیرزنی روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و پرچم را محکم در دست گرفته بود و
پسری که دو چتر را همزمان نگه داشته بود؛ یکی برای خودش، یکی برای پیرزن.
کالسکههای بچهها زیر چترها پنهان شده بودند و لبخندهای کوچکشان از پشت محافظ باران برق میزد.
📢سیستم صوتی از کار افتاده بود، اما مردم خودشان صدا شده بودند.
مردان، زنان، کودکان…
همه یکصدا شعار میدادند.
باران میبارید، اما صداها خاموش نمیشد.
در انتهای مسیر، تا چشم کار میکرد، آدم بود؛ آدمهایی که دست هایشان بالا رفته بود، دستهایی خیس از باران اما گرم از امید.
🤲🏻همه یکصدا زیر باران رحمت نام آخرین منجی را صدا می زدند.
و من در دل گفتم:
خدایا…
به حقِ قطرهقطرهی این بارانِ مهربان،
غیبت مولایمان را بر ما ببخش.
🌸اللهم عجل لولیک الفرج🌸
آن شب فهمیدم باران فقط آب نیست؛
گاهی رحمت است،
گاهی امتحان،
و گاهی پردهای که کنار میرود تا زیباییِ ایمان مردم دیده شود...
🖌مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی...
#باران #تجمع #رهبرشهید #مردم_مبعوث #روایت #مریض
🌱@Heartaches🌱