أشجان القلب❤️🩹
🌧باران، بیوقفه میبارید؛ انگار آسمان تصمیم گرفته بود تمام مهربانیاش را یکجا نثار شهر کند.
😔من اما دوازده شب بود که پشت پنجرهها جا مانده بودم؛ بیمار، بیرمق، و گرفتار ترس انتقال ویروسی که اجازه نمیداد قدم بیرون بگذارم.
خانه برایم تنگ شده بود؛ تنگتر از دردِ بیماری...
آن شب اما حالِ بهتری داشتم.
به دیدار بزرگترها رفتیم و درست در لحظاتی که به زمان تجمع نزدیک میشد، از پشت پنجره دیدم خیابانها غرق آب شدهاند.
در دلم هراسی افتاد.
بعد از این همه شب، میخواستم بروم… اما آیا میشد؟
کانال رهبر شهید را باز کردم.
به امید اینکه نوشته باشند: «تجمع امشب خودرویی است.»
اما نبود!!!
فقط نوشته بودند: «تجمع با نیم ساعت تأخیر برگزار میشود.»
همین یک جمله، انگار چراغی در دلم روشن کرد.
لباس و کفش مناسب نداشتم مهمان بودم.
اما از صاحبخانه چفیه ای گرفتم، با همان لباسها، با همان دلِ لرزان، راه افتادم...
💦باران شدیدتر شد؛ از آن بارانهایی که سالهاست در قزوین کمتر دیده شده بود.
وقتی رسیدم و از ماشین پیاده شدم، صحنهای دیدم که تمام تردیدهایم را شست و برد...
جمعیت…
جمعیتی که باران نتوانسته بود از هم جدایشان کند.
چترها بالا بود، نایلونها روی سر، و یک نفر سفره یکبارمصرف میان مردم پخش میکرد که بیاندازند روی شانههایشان...
پیرزنی روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و پرچم را محکم در دست گرفته بود و
پسری که دو چتر را همزمان نگه داشته بود؛ یکی برای خودش، یکی برای پیرزن.
کالسکههای بچهها زیر چترها پنهان شده بودند و لبخندهای کوچکشان از پشت محافظ باران برق میزد.
📢سیستم صوتی از کار افتاده بود، اما مردم خودشان صدا شده بودند.
مردان، زنان، کودکان…
همه یکصدا شعار میدادند.
باران میبارید، اما صداها خاموش نمیشد.
در انتهای مسیر، تا چشم کار میکرد، آدم بود؛ آدمهایی که دست هایشان بالا رفته بود، دستهایی خیس از باران اما گرم از امید.
🤲🏻همه یکصدا زیر باران رحمت نام آخرین منجی را صدا می زدند.
و من در دل گفتم:
خدایا…
به حقِ قطرهقطرهی این بارانِ مهربان،
غیبت مولایمان را بر ما ببخش.
🌸اللهم عجل لولیک الفرج🌸
آن شب فهمیدم باران فقط آب نیست؛
گاهی رحمت است،
گاهی امتحان،
و گاهی پردهای که کنار میرود تا زیباییِ ایمان مردم دیده شود...
🖌مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی...
#باران #تجمع #رهبرشهید #مردم_مبعوث #روایت #مریض
🌱@Heartaches🌱
قدرت خدا را ببین!
همان هایی که نوروز سال گذشته در مزار حافظ و فردوسی شعار ضدعرب سر میدانند و می گفتند ما آریایی هستیم عرب نمیپرستیم!! اکنون در جنگ بر سَر ایران کنار دولت های عرب ایستاده و قدرت ایران بزرگ را نمی بینند!
قدرت خدا را ببین چگونه گردش روزگار ادعاها و شعارها را افشا می سازد!
» علیرضا زادبر «
🌱@Heartaches🌱
أشجان القلب❤️🩹
🌧باران دوباره از حوالی اذان مغرب شروع شد؛
بارانی که انگار فقط آب نبود، امتحان بود.
آسمان میخواست ببیند چه کسی میماند و چه کسی جا میزند!!!
شب قبل، خیس و لرزان به خانه برگشته بودم و تب مثل همیشه نیمهشب سراغم آمده بود.
اما امشب…
امشب دیگر تردیدی نداشتم.
دل، تصمیمش را گرفته بود.
همسرم آمد دنبالم.
وقتی سوار شدم، نگاهی به صورتم کرد و گفت:
«با این حالت؟»
لبخند زدم و گفتم:
«من بین مردم که باشم، حالم بهتر میشود.
تازه… بعد از این همه شب دیگر ویروسی برای انتقال ندارم که بترسم از رفتن...
برویم که مدیون بچههای هوافضا نباشیم...
باران اگر روی سر ما در آرامش میریزد، روی سر آنها وسط کار و تلاش هم میریزد..
دیگر چیزی نگفت
راه افتادیم.
بعد از سیزده شب، دوباره به مسجد محل رسیدیم.
تجمع امشب روبهروی مسجد بود.
پیاده شدم، گوشی را درآوردم تا مثل همیشه لحظهها را ثبت کنم...
و ناگهان…
صحنهای دیدم که خستگی تمام آن شبها را از تنم بیرون کشید.
دو طرف خیابان، زنها و مردها و بچهها تونلی از پرچم سهرنگ ایران ساخته بودند.
پرچمها زیر باران برق میزدند و با هر تکان، انگار قلب آدم را گرمتر میکردند.
ماشینها که به جمعیت میرسیدند، سرعتشان را کم میکردند؛
نه فقط برای احترام،
بلکه برای اینکه آبِ کف خیابان روی مردم نپاشد.
بوقها و دستتکاندادنها، مثل زبان مشترک یک شهر بود.
آن شب، مردم برای دومین بار زیر بارش شدید باران ثابت کردند که هیچ بارانی، هیچ سرمایی، هیچ سختیای نمیتواند آنها را از کنار هم بودن جدا کند.
و همچنان محکم و استوار، پای نیروهای مسلحشان ایستادهاند…
تا آخر...
🖌مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی
#روایت_حضور
🌱@Heartaches🌱
دیگه شرم آورتر از این نیست که تمام دنیا تظاهرات No King داشته باشند و یه عده دیوانه(خواستم بگم خر دلم برا خر سوخت ) بگن ما شاه میخوایم 🤮
» شهره «
🌱@Heartaches🌱