مدرسه و همکلاسیهای جدیدم رو دوست دارم ولی من واقعا به اونجا احساس تعلق نمیکنم. هنوزم همون مانتوی قدیمی سبز تنمه؛ هنوز یه جا گوشه ذهنم ما سر کلاسای قدیمی نشستیم، زنگ میخوره و ما دور هم ناهار میخوریم، زنگ میخوره و ما توی صف نماز کنار هم وایسادیم، زنگ میخوره و ما روی سکوی نمازخونه سرسره بازی میکنیم، زنگ میخوره و ماییم و صبحتایی که تمومی ندارن. تا اینکه زنگ میخوره و ما گریهکنان از پلههای مدرسه پایین میدوییم. دود به آسمون نقش و نگار داده. هیچکس نمیدونه چی پیش میاد ولی این پایان خندههای ما توی اون مدرسهست. بعد از سه سال ما حتی فرصت خداحافظی هم نداشتیم؛ و ما موندیم و حسرتش.