عجیبه که این حسو دارم. دنیای من همه از کلمات بود ولی الان دیگه اینطور به نظر نمیاد
بدون کلماتم، من خیلی ناتوانم و طول کشید تا اینو متوجه بشم. بدون اونا شکنندهام. بدون اونا غرق میشم
آخرین روزای تابستونه. آسمون ابریه و باد میوزه. کف اتاق دراز کشیدم. بازوهام یخ کردن. همه چیز غیرواقعی به نظر میرسه. با اینکه اینجام اما چیزی حس نمیکنم. ذهنم انگار داره یه لحظهی دیگه رو زندگی میکنه. سال پیش، سالهای پیش. من متعلق به اینجا نیستم.
یه آهنگ، یه عطر، یه واژه، اشیای اطرافم؛ همشون منو یاد زمانی میندازن که از دست رفته و هرگز برنمیگرده