منتظرم. زمینم و تو آسمان. هر دو گرفته. تو رقیق و سنگین و من سنگین و سنگی. درون خود میپیچی و مینالی. برق میزنی و پیچی دیگر. گرداب شدی از پیچ ها. من نیز در درون نا آرام تر از تو.
آخر زمین و آسمان را چه؟ چه نسبتیست میان رطوبت سنگین و پوستهی ترک خورده. " آنجا که زمین و آسمان بهم میرسند. " و نمیدانند زمین و هوا هیچوقت به وصال هم نمیرسند؛ حتی در توهم افق. و زمین میسوزد در فراق و آسمانش و آسمان اشک میشود همراه باران.
اشک، اشک، اشک. مرا میبخشی؟ این قصه پایانی نداشت. ما نتوانستیم. دست ما نرسید. اما نه، میبخشی. اگر نمیبخشیدی خیسی بارانت لبان خشکم را نمیبوسید. و بوسه، بوسه، بوسه. یک قطره. دو قطره. بی پایانی و من محدود در پاسخ دادن به تو.
نه، من توانی در مقابل عظمت تو ندارم؛ و چه خیال خامی. من هیچم و پوچم و تو عظیم. تو آبی و من خاکی. من پریشان و تو گریان. و این چرخه انگار که پایان ندارد. هرسال، در همین ساعتها ما ادامه داریم. جریان ما و باران تو در ورودی پاییز.
خیلی شک داشتم که نکنه دارم اشتباه انتخاب میکنم ولی الان راضی و خوشحالم
پاییز و مدرسه داره خوب میگذره، اونقدری که ظهرا لبخندزنان از پشت شیشه اتوبوس به شهر نگاه میکنم و لبخند میزنم
اینجا دریایی برای غرق شدن نیست. رودی برای شستن نیست. نوری برای دیدن نیست. اما میتوان غرق شد و صورت را از اشک شست. میتوان شمعی روشن کرد - گرچه روشن نخواهد ماند - و غرق شد. غرق سرخی تب، غرق خاطره، غرق لحاف سرد و غرق سنگینی اتاق.
تب، میسوزاند. بالا میبرد و پایین میآورد. تب تمام میکند و تمام میشود؛ چه شمع و چه جوهره وجود.
باران میزند، شیشه میشکند. اما نه، شکستنی نیست. تنها خاطرهایست و توهمی. شیشه و خون و پای زخمی. پای زخمی، زن زخمی، حنجرهی خونآلود از جیغ و فریاد. گلبرگهای رزی که در خون غرق شدند. پس میتوان غرق شد؛ در حوضی از خون.
امید؟ ستاره میمیرد و فانوس جایش را میگیرد. چه چیزیست بین فانوس و ستاره؟ که سالهاست نور شناور فانوس کاغذی جان ستاره را گرفته.
ستارهها سقوط میکنند، میمیرند، آتش میگیرند و میسوزند. میشوند تلی خاک و خاکستر. سیاه، سوزان و سوزنده. و آتش میشود ضجه، میشود شلاق و کبودی، و صدای التماس و گریه.
گریه دختر هنگام کلاویههای پیانو. گریه هنگام آینه.
شمشیری و خنجری. خون و جنونی. تاج و گوی و بلوری. چشمان سرخ، آبی، ارغوانی، طلای خورشید غروب و سیاهی کلاغ. نه، انتها خوش نیست. هیچوقت نبود؛ همانطور که شروع نبود و نیست.
آسمان میکوبد و هوا دگرگون است. و " نمیر. خواهش میکنم. " که آبی دریا سیاه میشود و زانو زخمیتر از پیش. نمیر که این عاقبت را مرگ رقم زده و آیا مرگ به پایان میرساندش؟
داستان نه شروع میشود و نه تمام و نمیداند چه قصهای و هرکس کجای آن. چون همین است و همین میماند.
#انعکاس_رز_و_خون