eitaa logo
هیئت دانشجویی
3.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
303 ویدیو
72 فایل
کانال رسمی قرارگاه هیئت‌های دانشجویی کشور 🔸روابط عمومی برادران @Heyatdaneshjoe_baradaran خواهران @Heyatdaneshjoe_khaharan 🔹من به شما جوان‌های عزیز توصیه میکنم قدر هیئت‌هایتان را بدانید؛ این هیئت‌ها حقیقتاً گنجینه‌ی معتبر و باارزشی است مقام معظم رهبری
مشاهده در ایتا
دانلود
🔖 انتقام، مأموریت الهی 📝 ۵ نکته کلیدی پیام رهبر معظم انقلاب درباره‌ی خونخواهی آقای شهید ایران و سایر شهیدان دو جنگ اخیر ✍🏼 برگرفته از پیام رهبر معظّم انقلاب به‌مناسبت تشییع و تدفین آقای شهید ایران | ۱۸/تیر/۱۴۰۵ ▪️ | 💻 Rahbar.ir
یک قرار بی‌نظیر در راه است... 📌اربعین، با تمام شکوهش، چشم به راه دانشجویان عاشق است. این بار با سختی سفر، همدردی کن با آنان که در صحرای کربلا، تنها و بی‌پناه بودند. کاروان‌های پیاده‌روی دانشگاهیان منتظر شماست ✨ تا ۲۸ تیرماه فرصت دارید به دفاتر نهاد رهبری در دانشگاه خود مراجعه و ثبت‌نام کنید. 📌برای اطلاعات بیشتر به کانال لبیک سر بزنید. 📱 بله | ایتا | سایت | @labbayk_ir 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
باید برخاست 🚩 از خاکسترِ غم، شعله‌ی مقاومت برمی‌خیزد... 🕯️ زمانِ آن است که اشک‌هایِ گران‌بهای ما،
دلتنگ تکرار چشم‌هایم را می‌بندم؛ نه برای خواب، برای پناه بردن به رویایی که هیچگاه فراموش نمی‌شود. حسینیه، لبریز از جمعیت است. سکوت، میان آنها رخنه کرده و همهٔ نگاه‌ها چشم به دری دوخته شده‌اند که با گشوده شدنش، انتظارها به پایان می‌رسد. حتی نفس‌ها هم آهسته‌تر می‌آیند و می‌روند؛ مبادا حرمت آن لحظه شکسته شود. در، آرام گشوده می‌شود. قامتی آشنا با لبخندی دلنشین وارد می‌شود. صلوات و تکبیرهای بلند می‌شوند و اشکی که بی‌اجازه بر گونه‌ها می‌نشیند؛ انگار زمان همان‌جا ایستاده است. اما چشم که باز می‌کنم، همه‌چیز تمام شده است. تنها قابِ عکسی روی میز مانده و دلی که هنوز باور نکرده، بعضی لبخندها دیگر تکرار نمی‌شوند. گاهی با خودم فکر می‌کنم، مگر می‌شود کسی آن‌قدر بزرگ باشد که رفتنش، حتی سکوت را داغدار کند؟ حتی زمان هم دلتنگ و اندوهگین لحظاتی است که دیگرقادر به تکرار کردنش نیست. دلتنگ انگشتری که دیگر دستی برای بخشیدنش نیست. دلتنگِ نمازهایی که جای قامتش را خالی خواهند دید. حسرتِ لبخندی که دیگر مهمان نگاه‌ها نخواهد شد و عَلَمی که هنوز ایستاده است، اما صاحبش را صدا می‌زند. دلنوشته اثر فاطمه حیدری، دانشجوی دانشگاه زنجان 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
باید برخاست 🚩 از خاکسترِ غم، شعله‌ی مقاومت برمی‌خیزد... 🕯️ زمانِ آن است که اشک‌هایِ گران‌بهای ما،
تلخ ترین طلوع عمرم ... طلوعی که در لباس غروب سر برآورده بود طلوعی که به جای امید آغوش دلتنگی را بر جان ما باز کرده بود آری آن صبح خورشید طلوع کرد؛ اما نه برای آغازِ یک روز بلکه برای آغاز نبودنت یا شاید برای روایتِ یک پایان پایان چیزی عزیز ... سیده مریم جعفری موسوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بروجر، هیئت الهادی 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
مصاحبه با مردم درباره رهبر شهیدمون 🔸رهبر عزیز انقلاب، وقت خداحافظی فرا رسید و شما برای همیشه دارین از تهران میرین و در کنار آقا امام رضا (ع) پناه میگیرین خیلی دلمون براتون تنگ شده شما پدر امت بودین و جای حرف‌های امید بخش‌تون الان بین ما خالیه. ✨چقدر مردم در تشییع پیکر شما، گریه میکردن و همه نمی‌تونستن باور کنن که دارین برای همیشه از کنارمون میرین آقاجان ما قدر شما رو ندونستیم و الان بدجور حسرت میخوریم. 🔹حضور پرشور مردم، این پیام رو داشت که مردم همه جوره شما رو دوست داشتن و برای جبران ذره‌ای از زحمات شما به میدان اومده بودن. انتقام شما نابودی دشمنان اسلام هست مخصوصا آمریکا و اسرائیل. آقا به شما قول میدیم که تا پای جونمون از انقلاب اسلامی دفاع کنیم و پای آرمان و اعتقاداتمون بمونیم. 📍تهران، میدان معلم ، تجمع مردم داغدار برای رهبر شهیدمون علیرضا صمدی دانشگاه فرهنگیان شهید بهشتی زنجان، هیئت امام حسن مجتبی علیه السلام 📆 ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۵ 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
باید برخاست 🚩 از خاکسترِ غم، شعله‌ی مقاومت برمی‌خیزد... 🕯️ زمانِ آن است که اشک‌هایِ گران‌بهای ما،
میراث نور؛ از او آموختم که... همیشه گمان می‌کردم میراث، چیزی است که از گذشته به ما می‌رسد؛ کتابی، تصویری یا نامی که بر صفحه تاریخ می‌ماند. اما این روزها فهمیده‌ام میراث، آن چیزی نیست که در دست‌های ما قرار می‌گیرد؛ آن چیزی است که آرام‌آرام در جان ما ریشه می‌دواند و شیوه زندگی‌مان را تغییر می‌دهد. از او آموختم که بزرگی، در بلندای جایگاه نیست؛ در سنگینی مسئولیتی است که انسان برای دوش کشیدن آن انتخاب می‌کند. آموختم که می‌توان در میان طوفان ایستاد، بی‌آنکه امید را از دل دیگران گرفت. آموختم که گاهی یک تصمیم شجاعانه، از هزاران سخن ماندگارتر است. از او آموختم که آینده را کسانی می‌سازند که از سختی‌ها نمی‌گریزند. آنان که راه را فقط برای خود نمی‌خواهند، بلکه چراغی برمی‌افروزند تا دیگران نیز بتوانند ادامه دهند. شاید راز ماندگاری انسان‌های بزرگ همین باشد؛ آن‌ها بیش از آنکه راه بروند، راه ساختن را به دیگران می‌آموزند. امروز، در روزهای فراق، بیش از اشک به آینه نگاه می‌کنم؛ به این پرسش که سهم من از این میراث چیست؟ اگر قرار باشد همه چیز در قاب چند تصویر و چند مراسم خلاصه شود، ما تنها سوگوار خواهیم بود؛ اما اگر اندیشه‌ای که به یادگار مانده در رفتار ما ادامه پیدا کند، آن‌گاه فراق، پایان نخواهد بود. از او آموختم که وفاداری، فقط در ستایش گذشته معنا پیدا نمی‌کند؛ وفاداری آن است که هر نسل، مسئولیت خود را در برابر آینده بشناسد. یاد انسان‌های بزرگ زمانی زنده می‌ماند که ارزش‌هایی چون صداقت، خدمت، استقامت و امید، در زندگی مردم جاری شود، نه فقط در سخنرانی‌ها و نوشته‌ها. شاید به همین دلیل است که نور را نمی‌توان به بند کشید. چراغی ممکن است خاموش شود، اما روشنایی، اگر در دل‌ها خانه کرده باشد، راه خود را ادامه می‌دهد. انسان‌های بزرگ نیز چنین‌اند؛ جسمشان از میان ما می‌رود، اما نوری که افروخته‌اند، در انتخاب‌های نسل‌های بعد آشکار می‌شود. امروز، اگر کسی از من بپرسد میراث او چه بود، پیش از آنکه نامی بر زبان بیاورم، از مسئولیتی سخن خواهم گفت که بر دوش ما گذاشت. زیرا میراث حقیقی، یادآوری یک گذشته باشکوه نیست؛ ساختن آینده‌ای است که شایسته آن گذشته باشد. و این بزرگ‌ترین درسی است که از او آموختم: نور، برای ماندن به چراغ وابسته نیست؛ به دل‌هایی وابسته است که تصمیم می‌گیرند خود، ادامه‌دهنده روشنایی باشند. فائزه بهرامی دانشگاه دولتی شهرکرد، چهارمحال و بختیاری 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
باید برخاست 🚩 از خاکسترِ غم، شعله‌ی مقاومت برمی‌خیزد... 🕯️ زمانِ آن است که اشک‌هایِ گران‌بهای ما،
«به نام خدا...» آقای شهیدِ من؛ محبوبِ جان‌های بی‌قرار... نمی‌دانم از کجا شروع کنم که این بغضِ سنگین، راهِ کلام را به من نمی‌دهد. از کجا آغاز کنم که انگار تمامِ واژه‌های فارسی، در برابرِ این سکوتِ پس از شما، ناچیز و بی‌معناست؟ امشب، وقتی آسمان را نگاه می‌کنم، انگار تمامِ ستاره‌ها کمی تاریک‌تر شده‌اند؛ انگار خودِ ماه هم در این شب، در سوگِ آن خورشیدی است که هر شب، با گرمای نگاهش، دل‌های لرزانِ ما را گرم می‌کرد. می‌دانید؟ من امشب فقط برای یک رهبر نمی‌نویسم؛ من برای آن «حسِ امن» می‌نویسم. برای آن لحظاتی که وقتی دنیا با تمامِ خشم و بی‌رحمی‌اش به سمت ما می‌آمد، کافی بود تصویرتان را در قاب تلویزیون ببینم تا احساس کنم یک تکیه‌گاهِ استوار هست، یک کوهِ صلابت که تکان نمی‌خورد. چقدر برایمان عزیز بود آن روزی که بدون عصا بر منبر رفتید؛ همان روزی که تمامِ سختی‌های جسمانی‌تان در برابرِ شکوهِ روحی‌تان، کوچک و بی‌اثر شد. آن روز به ما یاد دادید که «بنیادِ قدرت، در بدن نیست؛ قدرت در آن ایمانی است که بر زمینِ خاک می‌کوبد و آسمان را تکان می‌دهد.» آقای شهیدم... چقدر دلم برای آن خنده‌های شیرین و آرام‌بخش‌تان تنگ شده است. همان لبخندهایی که در میانِ طوفان‌های سیاسی و تحریم‌ها، مثل یک پیامِ پنهانی به ما می‌گفت: «نترسید، من هستم... ما هستیم.» شما با آن کلامِ مقتدر و در عین حال، آن لحنِ پدرانه، از ما می‌ساختید؛ ما را از یک جمعیتِ خسته، به یک امتِ حرکت‌کننده بدل می‌کردید. یادتان هست؟ آن روزهایی که در اوجِ تهدیدها، با آن صلابتِ بی‌مانند، از ما می‌خواستید که خسته نشویم؟ می‌گفتید: «ما فصلِ مُشبعی را حرکت کرده‌ایم... این شیبِ تند، نشانه‌ی رسیدن به قله است...» آن روزها، ما با شنیدنِ کلامتان، خستگی را از تنمان می‌ریختیم. اما امروز، در این غبارِ دوری، وقتی به آن قله‌ها نگاه می‌کنیم، جای خالیِ شما را بیشتر از همیشه حس می‌کنیم. انگار راهِ رسیدن به قله، بدونِ آن راهنمایِ مهربان، بسیار دشوارتر و سنگین‌تر شده است. اما می‌دانم... می‌دانم که شما فقط از این قابِ محدودِ دنیا بیرون رفتید تا در پهنایِ بیکرانِ آسمان‌ها جای بگیرید. می‌دانم که الان در جایی هستید که ابرها برایتان فرشِ نرم پهن کرده‌اند و ماه، هر شب با تمامِ توانش، برایتان چراغ روشن می‌کند. شما حالا در میانِ نور هستید؛ جایی که دیگر نه خستگی هست، نه درد و نه هیچ غمی. آقای شهید! من از شما آموخته‌ام که گریه کردن، پایانِ راه نیست؛ بلکه مقدمه‌ای برای ایستادن است. از شما آموخته‌ام که هر چقدر هم که غبارِ دوری و غم، چشم‌ها را بگیرد، نباید از حرکت باز ایستاد. پس این نوشته‌ی من، نه یک وداعِ تلخ، که یک «عهدِ خونین» است. این نوشته، پیامی است از یک شاگردِ وفادار به معلمی که در قلبش حک شده است. من قول می‌دهم که از آن کلماتِ شما، برای خودمان «عمل» بسازیم. قول می‌دهم که وقتی خستگی بر جانمان نشست، به آن جمله‌ی شما فکر کنیم که می‌گفتید: «امروز روزِ خسته شدن نیست، روزِ حرکت است.» ما با اشک‌هایمان، این مسیر را هموار می‌کنیم و با اراده‌ای که از شما وام گرفته‌ایم، آن قله‌هایی را که وعده داده بودید، فتح خواهیم کرد. خداحافظ ای خورشیدِ بی‌غروب؛ خداحافظ ای رهبرِ دل‌های ما. ما در این خیمه‌ی پر از عشقِ حسین (ع)، منتظرِ روزی هستیم که دوباره در مسیرِ سربلندی‌های ایران، با چشمانی پر از امید، به دیدارِ شما در آن سویِ قله‌ها بیاییم. ✍نویسنده:نجمه‌ محمدیان دقوق آباد|دانشجوی پرديس شهید باهنر استان کرمان|هیئت حضرت خدیجه"س" 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |