اربعین، موعد تجدید عهد است...✋
اربعین، تنها یک مراسم نیست؛ روز تجدید میثاق با آرمانهای بلند حضرت امام خمینی(ره)، شهیدان انقلاب اسلامی و استمرار راه انقلاب است.
امسال نیز دانشجویان و دانشگاهیان سراسر کشور، در جوار مقتل امام شهید، گرد هم میآیند تا با حضوری آگاهانه و مؤمنانه، بار دیگر اعلام کنند:
«ما بر آن عهد که بستیم، هستیم.»
از همه دانشجویان، اساتید و دانشگاهیان دعوت میشود تا در این اجتماع معنوی و تمدنی حضور یابند.
⚠️ ظرفیت حضور محدود است و اولویت با افرادی خواهد بود که ثبتنام خود را زودتر تکمیل کنند.
🗓 زمان: صبح روز اربعین حسینی
📍 مکان: زینبیه امام خمینی (ره)
🔗 ثبتنام از طریق لینک زیر: https://survey.porsline.ir/s/vL21AInb
#اربعین_حسینی #هیئت_دانشجویی #دانشجویان #دانشگاهیان #ما_بر_آن_عهد_که_بستیم_هستیم #لبیک_یا_خامنهای #امام_خمینی #بیعت #نهاد_رهبری
🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی
ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
باید برخاست 🚩 از خاکسترِ غم، شعلهی مقاومت برمیخیزد... 🕯️ زمانِ آن است که اشکهایِ گرانبهای ما،
یار وداع میکند، تاب وداع یار کو؟
وعده وصل میدهد، طاقت انتظار کو؟
ای کاش زمان، اندکی با عاشقان مدارا میکرد؛
که نه طاقتِ وداع داریم، نه صبرِ انتظار…
ما را همین بس که در پناهِ خاطرهاش، چراغِ امید را تا سپیده روشن نگه داریم.
زهرا حصاری
دانشگاه آزاد اسلامی واحد نیشابور، هیئت دانشجویی امام جعفر صادق (ع)
#روایت_شما
#باید_برخاست
#آخرین_دیدار
#أبناء_الحسین
#در_خیمه_حسینیم_خونخواه_و_جانفداییم
🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی
ایتا | بله | سروش | روبیکا |
پارسال اربعین هوای دم صبح تهران خنک بود. من بودم و چند نفر از دوستانم. یادم است برای رسیدن به حسینیه امام خمینی تمام طول کوچه را دویدیم. گویی دویدن باعث میشد چند دقیقه زودتر آقا را ببینیم. بالاخره به کوچه ای که انتهایش حسینیه امام بود رسیدیم. صف طولانی بود اما عشق مان طولانی تر ...
رفتیم انتهای صف و پشت آخرین نفر ایستادیم منتظر بودیم تا صف حرکت کند و جلوتر برویم. بالاخره بعد از ساعتها نوبت ما شد، داخل صف کارتهایمان را تحویل دادیم و به جلو حرکت کردیم. قبل از اینکه وارد بشویم به همه چفیه میدادند اما من چفیه ی روی دوش آقا را میخواستم که بوی آقا را بدهد میدانم توقعم خیلی بالا بود
بعد از کلی انتظار کشیدن وارد حسینیه شدیم. وقتی چشم هایم به فضای حسینیه و زیلوهای آبی خورد، تمام آن تصاویری که از حسینیه در تلویزیون دیده بودم و کلی آرزوی دیدنش را داشتم جلوی چشمانم آمد. چند لحظه مکث کردم و فضا را از نظر گذراندم و بعد حرکت کردم.
مدام چپ و راست را نگاه میکردیم تا ببینیم آقا از کدوم در تشریف میاورند داخل.
خادمی که انجا بود گفت:« اگر آقا بیان از سمت راست میان.» سمت راست پرده بود. دری که پشت پرده بود فراوان باز و بسته میشد. با هر بار رفت و آمد دلم زیر و رو میشد، نگاهم از پرده برداشته نمیشد.
کم کم فضای حسینیه پر شد. شعارها شروع شد. یک نفر میگفت و بقیه تکرار میکردند.
فیلمبردارها فیلم برداری میکردند و عکاس ها با دوربین عکاسی شان لحظات را ثبت میکردند. یک لحظه دلم خواست جای آنها باشم. از بچگی دوست داشتم خادم حرم باشم؛ ولی آن لحظه با خودم گفتم: اینکه هر دفعه بتوانی آقایت را ببینی سعادت میخواهد.
دوباره شعارها اوج گرفت. بیصبرانه منتظر بودیم که آقا از در بیاید، مثل همیشه دستشان را بلند کنند، لبخند بزنند و بگویند سلام علیکم ...
بعد از تقریباً ۴۵ دقیقه اعلام کردند که سخنرانی هست. با خودم گفتم این دفعه دیگر حتماً آقا تشریف می آورند؛ اما سخنران کس دیگری بود. انقدر مشتاق حضور آقا بودم که دلم میخواست سخنرانی زودتر تمام بشود. در واقع از سخنرانی آن روز هیچ چیزی نفهمیدم تا اینکه بالاخره تمام شد. بعد از اتمام سخنرانی با نگرانی به رفیقم گفتم: نکند برای آقا اتفاقی افتاده باشد؟
او هم خدا نکنهٔ محکمی گفت و بعد هم گفت: نگران نباش حتماً می آیند.
روضه با صدای حاج میثم مطیعی شروع شد. حِین روضه چشمانم به در بود که نکند آقا بیاید و منی که سالیان طولانی منتظر چنین لحظه ای بودم متوجه نشوم. زیارت اربعین با شعارهای حاج میثم مطیعی تمام شد و در نهایت ایشان گفتند: اگر آقا نیاید حداقل جایی نفس کشیده ایم که آقا نفس کشیده اند.
با این حرف یاد حرف خادمی که دیده بودم افتادم که گفت:« اگه آقا بیاد، از سمت راست میاد.»
چرا اگه؟
مگه قرار نبود آقا بیاد؟
اصلا دلم نمیخواست به این چیزها فکر کنم.
ناگهان جمعیتی که جلو بودند بلند شدند و شروع کردند به شعاردادن. ما هم پشت سرشان بلند شدیم و شعارها را با صدای بلند تکرار میکردیم، اشکهای مزاحم نمیگذاشت خوب ببینم، رو پنجه پاهایم بلند شده بودم تا از لابه لای جمعیت آقا را ببینم. به دوستم میگفتم: کو؟ آقا اومد ؟ کجاست؟
اما آقا نیامده بود و دیگر جایی برای نشستن نبود دوباره شعارها شروع شد این بار با صدای خیلی بلندتر. فریاد میزدیم (ای پسر فاطمه منتظر شماییم)
وسط شعارهایمان صدایی از پشت بلند گو میگفت: آماده باشید، میخواهیم سرود تمرین کنیم. دل در دل نداشتیم، سرود را تمرین کنیم که محضر چه کسی اجرا کنیم ؟!
اما همچنان با امید به عشق اینکه قرار است این سرود را در حضور آقا بخوانیم از سر جایمان بلند شدیم و چندین بار دیگر سرود را همخوانی کردیم اما من همچنان چشم به در دوخته بودم ...
نزدیک ظهر بود و دوست داشتیم نماز ظهر اربعین را به فرزند حسین علیه السلام اقتدا کنیم. وسط شعارهای «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده» صدای اذان بلند شد.
جمعیت پراکنده شده بود ولی من سر جایم مانده بودم تا آقا بیاید...
دیگر از آقا چفیه نمیخواستم انگشتر نمیخواستم دیدار خصوصی و صحبت با آقا نمیخواستم، فقط به یک لحظه دیدن آقا راضی شده بودم
به خادم آنجا گفتم ما تا آقا را نبینیم نمیرویم. تا زمانی که از حسینیه خارج بشوم مکرراً برمیگشتم پشت سرم را نگاه میکردم. گویی تکه ای از من در حسینیه، همان وسط، روی زیلوهای آبی جا ماند.
در اتوبوس برگشت، هیچکس دل و دماغ نداشت. سکوت بود و سکوت.
به خانه که رسیدم میهمان داشتیم. میهمانان شوق عجیبی داشتند. یکی شان پرسید: آقا چقدر فرق میکنند با چهرهای که از ایشان در تلویزیون میبینیم؟
گفتم:«خیلی، خیلی نورانیتره » و به نظرم اینطور بود. آنقدر نورانی که نشد ببینمش و یک دنیا دلتنگی و حسرت برایم به جا ماند.
فاطمه بهرامی، دانشگاه بوعلی سینا
🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی
ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
پارسال اربعین هوای دم صبح تهران خنک بود. من بودم و چند نفر از دوستانم. یادم است برای رسیدن به حسینیه
📌شما نیز میتوانید خاطرات خود را پیرامون دیدارهای سالهای گذشته در روز اربعین حسینی با امام شهید انقلاب با ما به اشتراک بگذارید:
🆔 @revayate_heyat
#اربعین
#دیدار_رهبری
#روایت_شما
#باید_برخاست
#أبناء_الحسین
#در_خیمه_حسینیم_خونخواه_و_جانفداییم
🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی
ایتا | بله | سروش | روبیکا |