eitaa logo
هیئت دانشجویی
3.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
296 ویدیو
72 فایل
کانال رسمی قرارگاه هیئت‌های دانشجویی کشور 🔸روابط عمومی برادران @Heyatdaneshjoe_baradaran خواهران @Heyatdaneshjoe_khaharan 🔹من به شما جوان‌های عزیز توصیه میکنم قدر هیئت‌هایتان را بدانید؛ این هیئت‌ها حقیقتاً گنجینه‌ی معتبر و باارزشی است مقام معظم رهبری
مشاهده در ایتا
دانلود
پارسال اربعین هوای دم صبح تهران خنک بود. من بودم و چند نفر از دوستانم. یادم است برای رسیدن به حسینیه امام خمینی تمام طول کوچه را دویدیم. گویی دویدن باعث می‌شد چند دقیقه زودتر آقا را ببینیم. بالاخره به کوچه ای که انتهایش حسینیه امام بود رسیدیم. صف طولانی بود اما عشق مان طولانی تر ... رفتیم انتهای صف و پشت آخرین نفر ایستادیم منتظر بودیم تا صف حرکت کند و جلوتر برویم. بالاخره بعد از ساعت‌ها نوبت ما شد، داخل صف کارت‌هایمان را تحویل دادیم و به جلو حرکت کردیم. قبل از اینکه وارد بشویم به همه چفیه می‌دادند اما من چفیه ی روی دوش آقا را می‌خواستم که بوی آقا را بدهد می‌دانم توقعم خیلی بالا بود بعد از کلی انتظار کشیدن وارد حسینیه شدیم. وقتی چشم هایم به فضای حسینیه و زیلوهای آبی خورد، تمام آن تصاویری که از حسینیه در تلویزیون دیده بودم و کلی آرزوی دیدنش را داشتم جلوی چشمانم آمد. چند لحظه مکث کردم و فضا را از نظر گذراندم و بعد حرکت کردم. مدام چپ و راست را نگاه می‌کردیم تا ببینیم آقا از کدوم در تشریف میاورند داخل. خادمی که انجا بود گفت:« اگر آقا بیان از سمت راست میان.» سمت راست پرده بود. دری که پشت پرده بود فراوان باز و بسته می‌شد. با هر بار رفت و آمد دلم زیر و رو میشد، نگاهم از پرده برداشته نمیشد. کم کم فضای حسینیه پر شد. شعارها شروع شد. یک نفر می‌گفت و بقیه تکرار می‌کردند. فیلمبردارها فیلم برداری میکردند و عکاس ها با دوربین عکاسی شان لحظات را ثبت می‌کردند. یک لحظه دلم خواست جای آنها باشم. از بچگی دوست داشتم خادم حرم باشم؛ ولی آن لحظه با خودم گفتم: اینکه هر دفعه بتوانی آقایت را ببینی سعادت می‌خواهد. دوباره شعارها اوج گرفت. بی‌صبرانه منتظر بودیم که آقا از در بیاید، مثل همیشه دستشان را بلند کنند، لبخند بزنند و بگویند سلام علیکم ... بعد از تقریباً ۴۵ دقیقه اعلام کردند که سخنرانی هست. با خودم گفتم این دفعه دیگر حتماً آقا تشریف می آورند؛ اما سخنران کس دیگری بود. انقدر مشتاق حضور آقا بودم که دلم می‌خواست سخنرانی زودتر تمام بشود. در واقع از سخنرانی آن روز هیچ چیزی نفهمیدم تا اینکه بالاخره تمام شد. بعد از اتمام سخنرانی با نگرانی به رفیقم گفتم: نکند برای آقا اتفاقی افتاده باشد؟ او هم خدا نکنهٔ محکمی گفت و بعد هم گفت: نگران نباش حتماً می آیند. روضه با صدای حاج میثم مطیعی شروع شد. حِین روضه چشمانم به در بود که نکند آقا بیاید و منی که سالیان طولانی منتظر چنین لحظه ای بودم متوجه نشوم. زیارت اربعین با شعارهای حاج میثم مطیعی تمام شد و در نهایت ایشان گفتند: اگر آقا نیاید حداقل جایی نفس کشیده ایم که آقا نفس کشیده اند. با این حرف یاد حرف خادمی که دیده بودم افتادم که گفت:« اگه آقا بیاد، از سمت راست میاد.» چرا اگه؟ مگه قرار نبود آقا بیاد؟ اصلا دلم نمیخواست به این چیزها فکر کنم. ناگهان جمعیتی که جلو بودند بلند شدند و شروع کردند به شعاردادن. ما هم پشت سرشان بلند شدیم و شعارها را با صدای بلند تکرار می‌کردیم، اشکهای مزاحم نمیگذاشت خوب ببینم، رو پنجه پاهایم بلند شده بودم تا از لابه لای جمعیت آقا را ببینم. به دوستم می‌گفتم: کو؟ آقا اومد ؟ کجاست؟ اما آقا نیامده بود و دیگر جایی برای نشستن نبود دوباره شعارها شروع شد این بار با صدای خیلی بلندتر. فریاد میزدیم (ای پسر فاطمه منتظر شماییم) وسط شعارهایمان صدایی از پشت بلند گو میگفت: آماده باشید، میخواهیم سرود تمرین کنیم. دل در دل نداشتیم، سرود را تمرین کنیم که محضر چه کسی اجرا کنیم ؟! اما همچنان با امید به عشق اینکه قرار است این سرود را در حضور آقا بخوانیم از سر جایمان بلند شدیم و چندین بار دیگر سرود را همخوانی کردیم اما من همچنان چشم به در دوخته بودم ... نزدیک ظهر بود و دوست داشتیم نماز ظهر اربعین را به فرزند حسین علیه السلام اقتدا کنیم. وسط شعارهای «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده» صدای اذان بلند شد. جمعیت پراکنده شده بود ولی من سر جایم مانده بودم تا آقا بیاید... دیگر از آقا چفیه نمی‌خواستم انگشتر نمی‌خواستم دیدار خصوصی و صحبت با آقا نمی‌خواستم، فقط به یک لحظه دیدن آقا راضی شده بودم به خادم آنجا گفتم ما تا آقا را نبینیم نمیرویم. تا زمانی که از حسینیه خارج بشوم مکرراً برمی‌گشتم پشت سرم را نگاه می‌کردم. گویی تکه ای از من در حسینیه، همان وسط، روی زیلوهای آبی جا ماند. در اتوبوس برگشت، هیچکس دل و دماغ نداشت. سکوت بود و سکوت. به خانه که رسیدم میهمان داشتیم. میهمانان شوق عجیبی داشتند. یکی شان پرسید: آقا چقدر فرق می‌کنند با چهره‌ای که از ایشان در تلویزیون می‌بینیم؟ گفتم:«خیلی، خیلی نورانی‌تره » و به نظرم اینطور بود. آنقدر نورانی که نشد ببینمش و یک دنیا دلتنگی و حسرت برایم به جا ماند. فاطمه بهرامی، دانشگاه بوعلی سینا 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
پارسال اربعین هوای دم صبح تهران خنک بود. من بودم و چند نفر از دوستانم. یادم است برای رسیدن به حسینیه
📌شما نیز می‌توانید خاطرات خود را پیرامون دیدارهای سال‌های گذشته در روز اربعین حسینی با امام شهید انقلاب با ما به اشتراک بگذارید: 🆔 @revayate_heyat 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
🏴من نجف الی الکربلاء.. صوت الولاء ما برآنیم تا گواهی دهیم که همان خون کربلا، امروز در رگ‌های مقاومت و در پیکر مقاومت، جاری و تپنده است.... 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
📌شما نیز می‌توانید خاطرات خود را پیرامون دیدارهای سال‌های گذشته در روز اربعین حسینی با امام شهید انق
محرم پارسال تصمیم گرفتیم بریم مشهد. چند سالی بود نرفته بودیم و دلمون حسابی برای امام رضا (ع) تنگ شده بود. هنوز داشتیم درباره سفر حرف می‌زدیم که یهویی مسئول هیئت زنگ زد و گفت: «می‌خوای بری دیدار رهبری؟» باورم نمیشد انگار خشکم زده بود. دستام می‌لرزید، گیج شده بودم، فقط گفتم نمی‌دونم،دوست دارم ولی نمی‌دونم گفت تا یه ساعت دیگه خبر بده.. یه طرف دلم مشهد بود، یه طرف دیدار. آخرش با خودم گفتم: امام رضا (ع) اگه بخواد، دوباره می‌طلبه ولی این فرصت شاید دیگه تکرار نشه، زنگ زدم و گفتم میام جالب اینکه برنامه مشهدمون هم جور شد. قبل از اربعین رفتم پابوس امام رضا (ع) و چند روز قبل از اربعین برگشتم. صبح روز اربعین رسیدیم خیابون کشوردوست. هوا تازه داشت روشن می‌شد. با اینکه چند بار تهران اومده بودم، ولی اون کوچه‌ها و خیابون‌ها یه حال و هوای دیگه‌ای داشت. انگار نه انگار وسط پایتخت بودیم. همیشه فکر می‌کردم بیت رهبری یه جای خیلی مجلل و شیک باشه، اما برعکس همه‌چیز ساده بود، وخبری از برج و آپارتمان های بلندو.. نبود. از صف‌های طولانی و چندتا گیت رد شدیم تا بالاخره چشممون به زیلوهای آبی حسینیه افتاد همون لحظه باورم نمی‌شد که واقعا رسیدم! حسینیه پر از جمعیت بود و به سختی یه جا برای نشستن پیدا کردیم، ولی سختی و کمبود جا مهم نبود؛ مهم این بود که اونجا بودم. هر چند دقیقه یه بار همه با تکبیر بلند می‌شدن و شعار می‌دادن: «ای پسر فاطمه، منتظر شماییم...» منم مدام تلاش می‌کردم جلوتر برم شاید بهتر ببینم، ولی خبری نبود که نبود. نزدیک اذان دلم آشوب شده بود با خودم می‌گفتم نکنه نیاد؟ نکنه نبینمش؟ اما ته دلم مطمئن بودم که این انتظار بی‌حکمت نیست و حتی شده فقط برای چند لحظه میبینمش.. مداح وارد مراسم شد حاج میثم مطیعی بود،شروع به مداحی کرد. برای اولین بار به عنوان یه دختر، ایستاده سینه زدم حال عجیبی بود، اشک، هم‌خوانی و انتظار و انتظار... و صدای جمعیتی که با هم زمزمه می‌کردند: هدهد صبا برو پیش سلیمان بگو مهمونات دارن میان حسین جان... زائرای اربعین میرسن از راه .. یکی از اون لحظه‌هایی بود که آدم دلش نمی‌خواد هیچ‌وقت تموم بشه مداحی که تموم شد، به نماز پشت سر آقا دل خوش کرده بودیم، اما مراسم بدون حضور ایشان به پایان رسید. آخر مراسم، مداح گفت: ناراحت نباشید این حسینیه پر از نوره،سال‌ها حضرت آقا اینجا حضور داشتن و شهدای بزرگی مثل حاج قاسم و حاجی‌زاده و.. اینجا بودن همین نور کفایت می‌کنه شاید کمی دلم اروم شد، شاید.. بگذریم اون روز نمی‌دونستیم که این دیدار، آخرین دیدار رهبری شهید با هیئت‌های دانشجویی خواهد بود و مدام برای دیدار بعدی برنامه ریزی میکردم.. هنوزم مداحی اون روز توی ذهنم پلی می‌شه و همراه حاج میثم مطیعی دارم میخونم.. اگه توام مسافری، قدم قدم با من بخون راهو شیرین تر میکنه مرور خاطراتمون یادش بخیر تو انتظارِ این مسیر میموندیم.. یادش بخیر... ✍🏻 مریم زبردست، دانشگاه ولی‌عصر(عج) رفسنجان، استان کرمان 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
📌شما نیز می‌توانید خاطرات خود را پیرامون دیدارهای سال‌های گذشته در روز اربعین حسینی با امام شهید انق
نمی‌دانم تا به حال آن‌قدر بی‌قرار شده‌اید که دلیلش را ندانید؟ این روزها بدجوری بی‌قرارم؛ یک تکه از خودم را گم کرده‌ام، شاید هم آن را جایی جا گذاشته‌ام... می‌دانم چه چیزی را کجا گذاشته‌ام. یک تکه از قلبم، اربعین ۱۴۰۳، حسینه امام خمینی (ره). دیدار با جانان، همه در تکاپو و دل‌ها بی‌قرار دیدار آن سید خراسانی. نشستیم به انتظار و سر دادن شعار و چشمانمان قفل دری شده بود که ببینیم کی قامت آقا در چهارچوب آن نمایان می‌شود. بالاخره رسید آن لحظه طوفانی، همه برخاستند و نوای حیدر حیدر دم گرفت... قامت رعنای آن ایرانی‌ترین ایرانی در چهارچوب در نمایان شد؛ گویی تا قبل از آمدن آقا، حسینه در خاموشی مطلق بود اما چهره نورانی‌اش سخاوتمندانه همه جا را غرق در نور کرد. عده‌ای اشک شوق می‌ریختند... موج جمعیت همچون امواج خروشان دریا مدام مرا تکان می‌داد. حقیقتش را بخواهید گلویم خشکِ خشک بود، سعی می‌کردم پلک نزنم تا حتی ثانیه‌ای را از دست ندهم... آقا به رسم مهمان‌نوازی همیشگی دست مبارکشان را برایمان بلند کردند، نوای حیدر حیدر لحظه‌ای قطع نمی‌شد، قلبم دیوانه‌وار خودش را به دیواره سینه‌ام می‌کوبید. همچون تشنه‌ای که به آب رسیده داشتم از عطر حضورشان، از وجود مبارکشان و از تماشای آن چهره نورانی سیراب می‌شدم. نواها کمرنگ شد و آقا نشستند... ما هم نشستیم... البته نشستن که چه عرض کنم، ماشالله جای سوزن انداختن نبود و من جنین‌وار در خودم جمع شده بودم و مثلاً نشسته بودم. شروع شد! خواندن سرود و مداحی، همخوانی می‌کردم اما راستش را بخواهید خیلی هم حواسم جمع نبود. دهانم باز و بسته می‌شد اما چشمانم خیره به آن نقطه خاص حسینه بود. دوست داشتم زمان در آن لحظه متوقف شود، قلبم می‌خواست از قفسه سینه‌ام بیرون بزند و جمعیت را کنار زده و خودش را پیش پای آقا برساند... حقیقتاً احساسات مختلفی مرا قلقلک می‌داد؛ همزمان دوست داشتم بخندم و گریه کنم، هم خوشحال بودم و هم استرس داشتم. البته ناگفته نماند که این وسط کمی هم یک حس موذی زیر پوستم تکان می‌خورد؛ لحظه‌ای از ذهنم گذشت که چه افتخاری نصیبم شده؛ وقتی به کرمانشاه برگردم، برای کسانی که دوست دارند بیایند و قسمتشان نشده، با آب و تاب تعریف می‌کنم و پُز می‌دهم. می‌دانم کمی بدجنسی بود اما از حق نگذریم پز دادن هم داشت؛ دوست داشتم عده‌ای به این افتخاری که نصیبم شده غبطه بخورند اما خب... بگذریم... می‌گویند وقتی خوش می‌گذرد متوجه گذر زمان نمی‌شوی؛ تا چشم به هم زدیم دیدیم که قامت نماز بسته شد. نماز خوانده شد و آقا میکروفون به دست گرفتند: «عزیزان من، شماها آن روزگار را ندیدید... ما دیدیم آن روزگار را، روزگار بدی بود... روزگار سیاهی بود... انقلاب ورق را برگرداند... انقلاب به ما فرصت داد. شما می‌توانید از این فرصت استفاده کنید، می‌شود هم استفاده نکرد، اگر استفاده کردیم فلاح است... قَد اَفلَحَ المُومِنون.» و تمام. دیدار به پایان رسید و دوباره نواها دم‌گرفت و من لحظه آخر دیدم که آقا رفتند. همان لحظه تکه‌ای از قلبم همانجا کنده شد و جاماند و به این امید که دوباره برمی‌گردم... گمان می‌کردم که سال‌های بعدی هم در پیش است و دوباره قرعه به نامم می‌خورد... نمی‌دانستم که زمانی دلم برای دیدیدن آن قامت مبارک در حسینیه حتی از قاب تلویزیون هم تنگ می‌شود؛ گمان می‌کردم چشمانم را روی قرار بعدی کوک می‌کنم و دوباره چشمانم به جمال نورانی‌اش روشن می‌شود اما آن قرار هرگز نمی‌رسد و چشمان بی‌قرارِ من خواب می‌ماند... ای کاش که بیدار شوم باز تو باشی بی آنکه نخی مو زِ سَرَت کم شده باشد فقط می‌توانم بگویم از من تکه قلبی برای همیشه جا ماند؛ بعید بدانم بتوانم پیدایش کنم و وصله پینه‌اش کنم، جامانده دیگر، هنوز هم همانجاست... خیابان کشور دوست، زیر آوار‌های حسینیه... آقا جان! تو مهم بود بمانی... که نماندی، رفتی... ✍ فاطمه الفتی، دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
هیئت دانشجویی
📌شما نیز می‌توانید خاطرات خود را پیرامون دیدارهای سال‌های گذشته در روز اربعین حسینی با امام شهید انق
معمولاً هر سال در روز اربعین، دیدار هیئت‌های دانشجویی با رهبر انقلاب برگزار می‌شد و به هر هیئت دانشگاهی، سهمیه محدودی برای حضور در این دیدار اختصاص می‌دادند. سال ۱۴۰۲، تازه دبیر هیئت دانشگاه شده بودم که برای اولین بار یک سهمیه به هیئت ما تعلق گرفت و خدا این توفیق را نصیبم کرد تا در روز اربعین، مهمان بیت رهبری باشم. هنوز هم لحظه‌ای را که کارت دیدار را در دست گرفتم، در خاطرم هست. از همان لحظه، شوق رفتن تمام وجودم را فرا گرفته بود. تک‌تک جزئیات آن سفر هنوز در ذهنم زنده است؛ از مسیر طولانی که با اتوبوس راهی تهران شدیم تا سحر دل‌انگیزی که در کنار شهدای گمنام دانشگاه تهران سپری کردم. بعد از آن، ساعت‌ها در صف ایستادیم؛ نزدیک دو ساعت انتظار برای عبور از مراحل بازرسی. اما هیچ‌کس خسته نبود؛ همه آمده بودند با یک شوق مشترک؛ شوق دیدار. بالاخره وارد محوطه حسینیه امام خمینی(ره) شدم. فضای سر سبز و آرامش آن، برایم حال‌وهوایی تازه داشت. قدم به داخل حسینیه گذاشتم، همان جایی بود که سال‌ها فقط از قاب تلویزیون دیده بودم و حالا روی گلیم‌های آبی‌رنگش قدم برمی‌داشتم. حدود ساعت ده صبح وارد محل اصلی مراسم شدیم. دقایقی بعد، رهبر انقلاب وارد حسینیه شدند. موجی از شور و اشتیاق سراسر جمعیت را فرا گرفت و همه بی‌اختیار به سمت جلو حرکت کردیم. من در میان جمعیت نشسته بودم و از فاصله‌ای دور، ایشان را می‌دیدم. شاید تصویرشان برایم کاملاً واضح نبود، اما همان حضور، همان نفس کشیدن در آن فضا، برایم رزق و توفیق بود مداح مراسم، حاج میثم مطیعی بود. روضه‌هایش دل همه ما را تا کربلا برد. آن روز هنوز توفیق زیارت کربلا را نداشتم. وقتی از جاماندگان اربعین خواند، اشک از چشم همه جاری شد و دل‌هایمان راهی بین‌الحرمین شد. پس از نماز ظهر، رهبر انقلاب سخنرانی کوتاهی داشتند. جمله‌ ای که بیش از همه در ذهنم مانده این بود: « خوشا به حال شما جوان ها قدر جوانی‌تان را بدانید؛ شما جوان‌ها مایه امیدید. هر کدام از شما می‌توانید یک مشعل نورانی باشید. این راه، راهِ اراده‌هاست؛ اگر مقاومت کردید، قله را فتح خواهید کرد.» و آخرین توصیه‌ای که هیچ‌گاه از خاطرم نمی‌رود، این جمله بود: «همیشه حسینی زندگی کنید و حسینی بمانید.» سخنرانی کوتاه بود، اما تک‌تک واژه‌ها توصیه های پدرانه بود واژه‌هایی که امید، انگیزه و احساس مسئولیت را در دلم زنده می‌کرد. سال‌های بعد نیز دیدار هیئت‌های دانشجویی برگزار شد و خدارو شکر، دوستان دیگری از هیئت دانشگاه ما هم توفیق حضور پیدا کردند. اما اربعین امسال... رنگ و بوی دیگری دارد. دیگر خبری از آن دیدار نیست... همان رهبری که ما را دعوت به زندگی حسینی کرد حالا او مهمان سفره کرامت امام حسین(ع) شده. تصور اینکه صبح اربعین، حسینیه امام خمینی(ره) دیگر میزبان آن دیدار صمیمی و پدرانه نباشد، برایم سخت است. انگار بخشی از خاطرات شیرین دانشجویی‌ام، میان همان گلیم‌های آبی‌رنگ حسینیه جا مانده است. شاید امسال جای آن دیدار خالی باشد، اما باور دارم مکتبی که رهبر شهید به ما آموخت، مکتبی حسینی است و همیشه ماندگار است هنوز هم می‌توان صدای توصیه‌های رهبر به ما جوان ها را در گوش جان شنید؛ دعوت به امید، به تلاش، به استقامت، به فکر و اندیشیدن، به انس با قرآن و به ساختن آینده که هر کدام پر از امید و باور خدایی بود. هر بار که اربعین از راه می رسد، خاطره آن روز برایم زنده خواهد شد؛ دیداری که اولین دیدار بود و امسال دیگر اولین و آخرین دیدارم شد...💔 ✍🏻 امل ماضی پور هیئت دانشجویی ریحانه الحسین(س) دانشگاه فرهنگیان حضرت خدیجه کبری(س) دزفول 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |
نشریه میاندار.pdf
حجم: 2M
🔰نشریه (نشریه تخصصی خادمین هیئات دانشجویی) 🔻 اربعین ۱۴۴۸ 🔷️آنچه در این شماره از نشریه میخوانید: 🔹️ یک ملت زیر یک تابوت برخاست 🔹️ در امتداد خیابان 🔹️ باروت و دوات 🔹️ روایت زنانی که هویت را به نسل هل آموختند 🎯 نقطه‌زن؛ سرنخی برای فهم طرح ولی جامعه 📚 کتاب هندسه نبرد 🇮🇷🇵🇸 هیئت دانشجویی ایتا | بله | سروش | روبیکا |