eitaa logo
سِتیآ:)
542 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
834 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
رفیقی که باعث بشه که تو به خدا نزدیکتر بشی اون رفیق بهترین و عالی‌ترین رفیق هست. داشتن همچین رفیقی نعمت هست 💫🪐 اُخت الرِضا🌱
-ما؟! -جسمی هستیم از دهه هشتاد و روحیات دهه پنجاه! اُخت الرِضا🌱
و ع‍‌ـبـ♡ـاﺱ به هر دردی دواست...:)❤️‍🩹 اُخت الرِضا🌱
استرس خشم عصبانیت نارحتی ترس نگرانی حسین جان،همه ی اینها در چشم تو پیداست🙃❤️‍🩹 اُخت الرِضا🌱
سلام بچه ها...👋 این گپمون هست😃 ❤.فقط دخترا عضو بشن.❤ ⛔ورود پسر ممنوع⛔ https://eitaa.com/joinchat/1950614772C65edcea99d یه چیزه دیگه وقتی عضو شدید ازتون ویس میگرم بهتون گفتم که بدونید🌱 اُخت الرِضا🌱
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول هفته خودتو(: با چه ذکری شروع میکنی؟ اُخت الرِضا🌱
بریم حرم هم یه دیداری با رفیقهامون تازه کنیم و هم برای کلاس عکاسی بریم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه🌱 پارت:4 × تو چه خبر ؟ + وای فاطمه زهرا این یارو پسره که ازم خاستگاری کرد با اینکه جواب رد شنیده بازم ول کن نیست + وااا عجب گیره اصن خیلی اشتباه کرده اومده خاستگاری تو  تو برای داداش منی و بس × چی میگی برا خودت 😂 × دیوونه شدم😂 + عه دور از جون ... خب بزار بزنم گاندو ببینیم × آخجون سخت مشغول دیدن گاندو بودیم که ناگهان صدای یاالله محمد اومد فاطمه زهرا سریع چادرش رو سر کرد منم پریدم اتاق مانتو تنم کردم با روسری ودر آخر چادر . از اتاق اومدم بیرون . آقاحیدر سلام کرد و منم با کمی خجالت از حرف های فاطمه زهرا سلامی زیر لب کردم محمد تومد سمتم و گفت : ÷ قهری ؟ + پَ نه پَ دوستم😒 ÷ خب چیزی نشده که من که خوبم + باشه برو کنار برم چای بیارم ÷ تا نگی دوستی نمیزارم بری + باشه دوستم بیا کنار محمد اومد کنار و من آشپز خونه �شدم و زیر کتری رو روشن کردم تا جوش بیاد . بعد از ۲۰ دیقه جوش اومد و چایی رو دم کردم و ریختم داخل استکان ها و بردم . محمد رفته بود لباس عوض کنه .آقا حیدر اومد جلو و گفت : = بدید من میبرم + نه ممنون خودم میارم اذیت میشید = این چه حرفیه بدید لطفا + بفرمائید ببخشید لبخند کوتاهی بهم زد و رفت داخل سالن سینی رو گذاشت رو میز و خودش نشست . رفتم و کنار فاطمه زهرا نشستم فاطمه زهرا تو گوشم گفت : × از الان زن ذلیل بازی در میاره😂 + خاک به سرم 🤦‍♀ محمد اومد و نشست کنار آقا حیدر . بعد از اینکه چایمون رو خوردیم با فاطمه زهرا رفیتم داخل آشپز خونه که ظرف حاظر کنیم برای شام .  از اونجایی که مامان بابا باید میرفتم مسافرت کاری بخاطر اینکه تنها نباشیم دوستان عزیزمون رو دعوت کردیم خونمون. در حال آماده کردن لیوان بودم که ناگهان صدای حیدر منو به خودم اورد : = ببخشید کوثرخانم + بسم الله ... بله ؟ = ببخشید ترسوندمتون ؟ + نه بفرمائید �= میشه لطفا بشینید ؟ روی صندلی های میز غذا خوری نشستم که آقا حیدر گفت : = بزارید برم سراغ اصل مطلب من به شما علاقه دارم چطوری بگم از اون موقع که مادر شما رو عروس خودش میدونه من به شما علاقه پیدا کردم و میخواستم اگه مشکلی نداره با خانواده مزاحم بشیم برای امرخیر + ب...بله بله البته با من نباید درباره ی این موضوع صحبت کنید چون من تصمیم گیرنده نیستم = بله میدونم خواستم اول نظر شما رو بدونم که یه وقت سوتفاهم نشه + بله متوجه ام من .. من نمیدونم = پس من با مادرم در میون میزارم که به مادتون بگن با اجازه بلند شد رفت ! خدایاااا من الان چه خاکی تو سرم کنم ای واییییی . البته این موضوع از ۱۵ سالگی بنده مطرح شده بود . نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 < حیدر > ۲ هفته از موضوع خاستگاری گذشته بود و من تازه میخواستم به مامانم بگم . رفتم سمت مامان که درحال قرآن خوندن بود و گفتم : = اجازه هست ؟ / چرا که نه بیا پسرم = ممنون.....مادر راستش میخواستم یه موضوعی رو بگم ... / لازم نیست بگی  خودم فهمیدم = از کجا ؟ / یعنی تو میگی من پسر خودم رو نمیشناسم ؟ بگو ببینم عاشق کی شدی ؟ = خب ... خب راستش ... خودتون میشناسیدش خیلی هم دوسش دارید / وایسا بینم....نکنه کوثر رو میگی ؟ = ب...بله / وای خدایا شکرت .... الهی دورت بگردم با این سلیقت = مامان الان خجالت شهید میشماااا / ای بلا ... خب پس چرا دست دست میکنی یه بسم الله بگو برو جلو = خب اومدم به شما بگم با خانوادشون صحبت کنید که با اجازه ی شما و بابا بریم خاستگاری / الهی دورتون بگردم چشم حتما میگم دیگه کاری نیست؟ = فدای شما نه دیگه همین بعد از اینکه مامان حسابی قربون صدقم رفت بلند شدم رفتم داخل اتاقم و روی تختم  دراز کشیدم. خدایا یعنی میشه ؟  میشه برای من بشه ؟ تک تکه خاطراتمون رو مرور کردم . یه بار یادمه رفته بودیم شلمچه دوربین عکاسیش رو داد به من تا از محیط عکس بندازم و زدم لنزش رو شکوندم درحالی که عصبی بود ولی خیلی آروم بود . با یاد همین خاطره ها خوابم برد. < کوثر �> مامان در حال صحبت کردن با مامانه حیدر بود . وای خدا این چرا انقدر عجله داشت ؟ رفتم سمت گوشیم و به فاطمه زهرا زنگ زدم که بعد از دوتا بوق صدای شادش اومد : × سلام زن داداشششش + مرض درد کوفت + یا خدا چته ؟ + یه سوال داداشه تو همیشه انقدر عجوله ؟ �× خخخ نه این مورد خاصه + خعیلیییی + خخخخخ + درد اَه × آروم باش خب چیزی نشده که فقط یه خاستگاری سادس + هوففف چی بگم .... کاری نداری؟ × نه ... یه دیقه واسا .... داداش کوثر سلام میرسونه + بی شعورررر × خخخ خدافظ + خدافظ گوشی رو قطع کردم که مامان صدام زد . یا امام علی یا حسین یا حسن یا پنج تن. + بله مامان ؟ _ بیا اینجا + بله _ مادر فاطمه زهرا زنگ زده بود + خب _ میگفت که میخوان بیان برای حیدر خاستگاری ... خواستم بدونم نظر خودت چیه ؟ + هرچی شما بگید _ از نظر من که مشکلی نداره باید از  پدرت هم بپرسم + باشه .. با اجازه بدو بدو اومدم تو اتاق و به در تکیه دادم . از روزی که با حیدر حرف زدم احساس میکنم منم خیلی کم بهش علاقه دارم مدیون هستید اگه فکر کنید خیلی علاقه دارم. رفتم و از آینه به خودم نگاه کردم تصور کردم الان حیدر کنارمه . ناخداگاه لبخندی رو لبم نشست . سریع به خودم اومدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و خوابم برد. نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:راضی نیستم