6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول هفته خودتو(:
با چه ذکری شروع میکنی؟
اُخت الرِضا🌱
سِتیآ:)
رفیقی که باعث بشه که تو به خدا نزدیکتر بشی اون رفیق بهترین و عالیترین رفیق هست. داشتن همچین رفیقی ن
(ای به قربان همانی که رفاقت بلده)🩹❤️🩹
اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
پارت:4
× تو چه خبر ؟
+ وای فاطمه زهرا این یارو پسره که ازم خاستگاری کرد با اینکه جواب رد شنیده بازم ول کن نیست
+ وااا عجب گیره اصن خیلی اشتباه کرده اومده خاستگاری تو تو برای داداش منی و بس
× چی میگی برا خودت 😂
× دیوونه شدم😂
+ عه دور از جون ... خب بزار بزنم گاندو ببینیم
× آخجون
سخت مشغول دیدن گاندو بودیم که ناگهان صدای یاالله محمد اومد فاطمه زهرا سریع چادرش رو سر کرد منم پریدم اتاق مانتو تنم کردم با روسری ودر آخر چادر .
از اتاق اومدم بیرون . آقاحیدر سلام کرد و منم با کمی خجالت از حرف های فاطمه زهرا سلامی زیر لب کردم محمد تومد سمتم و گفت :
÷ قهری ؟
+ پَ نه پَ دوستم😒
÷ خب چیزی نشده که من که خوبم
+ باشه برو کنار برم چای بیارم
÷ تا نگی دوستی نمیزارم بری
+ باشه دوستم بیا کنار
محمد اومد کنار و من آشپز خونه شدم و زیر کتری رو روشن کردم تا جوش بیاد .
بعد از ۲۰ دیقه جوش اومد و چایی رو دم کردم و ریختم داخل استکان ها و بردم . محمد رفته بود لباس عوض کنه .آقا حیدر اومد جلو و گفت :
= بدید من میبرم
+ نه ممنون خودم میارم اذیت میشید
= این چه حرفیه بدید لطفا
+ بفرمائید ببخشید
لبخند کوتاهی بهم زد و رفت داخل سالن سینی رو گذاشت رو میز و خودش نشست .
رفتم و کنار فاطمه زهرا نشستم فاطمه زهرا تو گوشم گفت :
× از الان زن ذلیل بازی در میاره😂
+ خاک به سرم 🤦♀
محمد اومد و نشست کنار آقا حیدر .
بعد از اینکه چایمون رو خوردیم با فاطمه زهرا رفیتم داخل آشپز خونه که ظرف حاظر کنیم برای شام . از اونجایی که مامان بابا باید میرفتم مسافرت کاری بخاطر اینکه تنها نباشیم دوستان عزیزمون رو دعوت کردیم خونمون. در حال آماده کردن لیوان بودم که ناگهان صدای حیدر منو به خودم اورد :
= ببخشید کوثرخانم
+ بسم الله ... بله ؟
= ببخشید ترسوندمتون ؟
+ نه بفرمائید
= میشه لطفا بشینید ؟
روی صندلی های میز غذا خوری نشستم که آقا حیدر گفت :
= بزارید برم سراغ اصل مطلب من به شما علاقه دارم چطوری بگم از اون موقع که مادر شما رو عروس خودش میدونه من به شما علاقه پیدا کردم و میخواستم اگه مشکلی نداره با خانواده مزاحم بشیم برای امرخیر
+ ب...بله بله البته با من نباید درباره ی این موضوع صحبت کنید چون من تصمیم گیرنده نیستم
= بله میدونم خواستم اول نظر شما رو بدونم که یه وقت سوتفاهم نشه
+ بله متوجه ام من .. من نمیدونم
= پس من با مادرم در میون میزارم که به مادتون بگن با اجازه
بلند شد رفت !
خدایاااا من الان چه خاکی تو سرم کنم ای واییییی . البته این موضوع از ۱۵ سالگی بنده مطرح شده بود .
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
< حیدر >
۲ هفته از موضوع خاستگاری گذشته بود و من تازه میخواستم به مامانم بگم .
رفتم سمت مامان که درحال قرآن خوندن بود و گفتم :
= اجازه هست ؟
/ چرا که نه بیا پسرم
= ممنون.....مادر راستش میخواستم یه موضوعی رو بگم ...
/ لازم نیست بگی خودم فهمیدم
= از کجا ؟
/ یعنی تو میگی من پسر خودم رو نمیشناسم ؟
بگو ببینم عاشق کی شدی ؟
= خب ... خب راستش ... خودتون میشناسیدش خیلی هم دوسش دارید
/ وایسا بینم....نکنه کوثر رو میگی ؟
= ب...بله
/ وای خدایا شکرت .... الهی دورت بگردم با این سلیقت
= مامان الان خجالت شهید میشماااا
/ ای بلا ... خب پس چرا دست دست میکنی یه بسم الله بگو برو جلو
= خب اومدم به شما بگم با خانوادشون صحبت کنید که با اجازه ی شما و بابا بریم خاستگاری
/ الهی دورتون بگردم چشم حتما میگم دیگه کاری نیست؟
= فدای شما نه دیگه همین
بعد از اینکه مامان حسابی قربون صدقم رفت بلند شدم رفتم داخل اتاقم و روی تختم دراز کشیدم.
خدایا یعنی میشه ؟ میشه برای من بشه ؟
تک تکه خاطراتمون رو مرور کردم . یه بار یادمه رفته بودیم شلمچه دوربین عکاسیش رو داد به من تا از محیط عکس بندازم و زدم لنزش رو شکوندم درحالی که عصبی بود ولی خیلی آروم بود .
با یاد همین خاطره ها خوابم برد.
< کوثر >
مامان در حال صحبت کردن با مامانه حیدر بود .
وای خدا این چرا انقدر عجله داشت ؟
رفتم سمت گوشیم و به فاطمه زهرا زنگ زدم که بعد از دوتا بوق صدای شادش اومد :
× سلام زن داداشششش
+ مرض درد کوفت
+ یا خدا چته ؟
+ یه سوال داداشه تو همیشه انقدر عجوله ؟
× خخخ نه این مورد خاصه
+ خعیلیییی
+ خخخخخ
+ درد اَه
× آروم باش خب چیزی نشده که فقط یه خاستگاری سادس
+ هوففف چی بگم .... کاری نداری؟
× نه ... یه دیقه واسا .... داداش کوثر سلام میرسونه
+ بی شعورررر
× خخخ خدافظ
+ خدافظ
گوشی رو قطع کردم که مامان صدام زد . یا امام علی یا حسین یا حسن یا پنج تن.
+ بله مامان ؟
_ بیا اینجا
+ بله
_ مادر فاطمه زهرا زنگ زده بود
+ خب
_ میگفت که میخوان بیان برای حیدر خاستگاری ... خواستم بدونم نظر خودت چیه ؟
+ هرچی شما بگید
_ از نظر من که مشکلی نداره باید از پدرت هم بپرسم
+ باشه .. با اجازه
بدو بدو اومدم تو اتاق و به در تکیه دادم .
از روزی که با حیدر حرف زدم احساس میکنم منم خیلی کم بهش علاقه دارم مدیون هستید اگه فکر کنید خیلی علاقه دارم.
رفتم و از آینه به خودم نگاه کردم تصور کردم الان حیدر کنارمه . ناخداگاه لبخندی رو لبم نشست . سریع به خودم اومدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم و خوابم برد.
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:راضی نیستم
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
<حیدر >
بالاخره روز موعود فرارسید امروز قرار بود بیم خاستگاری .
بعد از گرفتن گل از گلفروشی سوار ماشین شدم و به همراه خانواده به سمت خونه ی کوثر خانم مینا رفتیم.
زنگ در رو زدم که صدای پدرشون اومد :
٪ بفرمائید
بابا رفت داخل بعدش مامان بعدش فاطمه زهرا و در آخر من .
با یه بسم الله وارد شدم دیدم کوثرخانم با چادر صورتی وایساده جلوی در و سرش پایینه جلو رفتم و گل رو گرفتم سمتش :
= سلام... بفرمائید
+سلام خوش آمدید .... ممنونم
گل رو ازم گرفت و من رفتم سمت مبل ها بعد از سلام و احوال پرسی نشستم کنار بابا .
بعد از تقریبا ۱۵ دیقه باباگفت :
● خب برم سره اصل مطلب خب ما اومدیم خاستگاری دختر گلتون برای پسرم که میشناسیدش دیگه
٪ بله در جریان هستم آقا پسر شما هم که مثله پسره خودمه به نظر من که خودشون صحبت کنن .... کوثر جان چایی هارو بیار
< کوثر >
با حرف بابا بسم الله گفتم و وارد سالن شدم اول گرفتم برای خانم دلاور بعد آقای دلاور بعدش بابام و مامانم بعدشم فاطمه زهرا و در آخر حیدر .
حیدر برداشتم و با لبخند تشکر کرد سینی رو گذاشتم رو میز که باباگفت :
٪ کوثر جان آقا حیدر رو راهنمایی کن برید اتاق صحبت کنید
+ چشم
حیدر بلند شد و پشت سر من از پله ها اومد بالا .
از کنار دره اتاق اومدم اینور و گفتم:
+ بفرمائید
= خانم ها مقدم هستن
وارد اتاق شدم و رفتم نشستم رو تختم .
اونم با فاصله از من نشست رو تخت و گفت :
= اول من بگم یا شما ؟
+ شما
= خب من حیدر دلاور هستم ۲۰ سالمه و طلبه هستم و در کنار طلبگی دانشگاه سپاه هم میرم
میدونید که حقوق طلبگی آنچنان نیست و خب ممکنه بنده نتونم چیز هایی که شما میخواید رو فراهم کنم .... چیزی میخواید بگید؟
+ بله در جریان هستم بنده همون طور که میدونید خودم هم طلبه ام و به امید خدا میخوام معلم بشم درباره ی خرج زندگی هم که من آدم ول خرجی نیستم اهل چیز های گرون هم نیستم و حتی میخواستم بهتون بگم من عروسی نمیخوام دلم میخواد یه مشهد بریم و بیایم البته اگه شما مشکلی نداشته باشید
= خیر مشکلی نیست فقط اینکه میشه بدونم جوابتون چیه ؟
سکوت کردم که گفت :
= سکوت علامت رضاست ؟
سری تکون دادم که با خوشحالی بلند شد و گفت:
= پس بریم پایین به خانواده ها بگیم
بلند شدم و اول خودم رفتم پایین و بعدش حیدر اومد . بابا پرسید :
٪ چی شد دخترم ؟
+ به تفاهم رسیدیم
٪ مبارکه
<۳هفته بعد >
به آیات قرآن نگاه کردم که عاقد برای بار سوم گفت :
* آیا وکیلم ؟
+با توکل به اهل بیت و با اجازه ی پدر و مادرم بله
صدای صلوات همه داخل محضر پیچید . حیدر هم بله رو داد و تموم شد .
دستم رو گرفت تو دستش و انگشتر عقیقی که به عنوان حلقه گرفته بودیم رو دستم کرد و من هم با خجالت دستش کردم .
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:راضی نیستم
به قول ِاون دیالوگه که میگفت ؛
ولي بعضیا انگار وقتی که دور میشن ،
به قلب ِآدم نزدیكتر میشن : ))))))
#دلی
اُخت الرِضا🌱
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ده روز محرمم تموم شده الان دیگه دلشوره چی رو داری؟!
اُخت الرِضا🌱
اباالفضلعلمدار،خامنهاینگهدار
اباالفضلعلمدار،خامنهاینگهدار🌱
مولایم،سایھیسرمامامزمانم،
کجایـۍبابامھربونم💔)˼˼
اُخت الرِضا🌱
💔)
اُخت الرِضا🌱