eitaa logo
سِتیآ:)
546 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
840 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری داشتی در خدمتم: {‌‌ @hezbollAh3138 ‌‌‌}
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سِتیآ:)
حتی اگر مرا محل ندهی صاحب منی؛ نوکر غلط کند برود جای دیگری... ‌ اُخت الرِضا🌱
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به روی کفنم بتکونید؛قالی کربلا:) اُخت الرِضا🌱
آقای امام حسین؛ توی پاسپورت ما به خط خودتون بنویسید: مهمان من است. او نیازمند یک زیارت ضروری بود اُخت الرِضا🌱
645.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اربعین پارسال که نتونستم بیام منتظردیدن این لحظه بودم بلاخره..🥲 اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت:7 بعد از تبریک ها و امضا زدن برگه ها .حیدر دستم رو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم . بعد از چند دقیقه که دستم تو دستش بود گفتم : + میشه دستم رو ول کنید ؟ = اولا نه دوما من یه نفرم سوما شوهرتم +  خب من دردم میاد و خب خجالت میکشم = از من ؟ + بله = اون وقت برای چی + خب ما همین یه ساعت پیش به هم محرم شدیم = چه ربطی داره مهم اینه محرم منی خانم منی عشق منی دیگه نبینم خجالت بکشی ازم من باشه؟🥹❤️‍🩹 + باشه = آفرین خانمم حالا کجا بریم ؟ + میشه بریم حرم ؟ = اره چرا نشه میرم حرم اونجا هم عکس میگیریم + باشه بعد از ۲۰ دیقه رسیدیم حرم . چادرم رو با چادر مشکیم عوض کردم و گذاشتمش داخل پلاستیک و با خودم بردم که اگه خواستیم عکس بندازیم سر کنم. از گیت که رد شدم حیدر دستم رو گرفت و رفتیم سمت صحن امام رضا . بعد از سلام دادن به حضرت معصومه رفتیم نشستیم رو فرش های حرم . بعد از چند دیقه حرف زدن حیدر گفت : = خب بلند شیم بریم عکس هامون رو بگیریم + بریم اول من بلند شدم و از اونجایی که دوربین عکاسیم همراهم بود به حیدر گفتم: + خب اول یدونه تکی بگیرم بعد دوتایی میگیرم = چشم لنز دوربین رو پاک کردم و با ۳ شماره ازش عکس انداختم که ناگهان یکی صدام زد : ■ سعادت ؟ برگشتم دیدم دوست قدیمیم سوگنده . اومد سمتم و بغلم کرد و پرسید : ■ ازدواج کردی ؟ + اره امروز عقدم بود ■ مبارکه ... میخوای عکساتون رو من بندازم ؟ + اره بی زحمت دوربین رو دادم به سوگند و رفتم سمت حیدر و گفتم : + دوسته قدیمیمه اونم عکاسه دوربین رو دام اون عکس هامون رو بگیره = باشه + حیدر یه دیقه یجور وایستا من چادرم رو عوض کنم = چشم خانمم + ...خب درست شد .... سوگند جان چطوری وایستیم؟ ■ خب روبه گنبد وایستید سعادت جان دستت رو بزار پشت آقا داماد + خوبه ؟ ■ عالی ۱ ۲ ۳ بعد از ۱ ساعت عکس ها تموم شد از سوگند خداحافظی کردم و رفتیم سمت ماشین . نشستیم تو ماشین که حیدر گفت : = حواست بود اونجا اسمم رو صدا کردی ؟ یکم فکر کردم و یادم افتاد که بعله عجب سوتی دادم.  با خجالت سرم رو انداختم پایین که گفت : = نگفتم که خجالت بکشی میخواستم بگم همیشه همینجوری صدام کن باشه ؟ + باشه با لبخند بهم خیره شد و خیلی ناباورانه از گونم بوسید . دویدن خون رو به گونه هام حس کردم و دوباره سرم رو انداختم پایین که حیدر خندید . با مشت یدونه زدم تو بازوش که با تعجب گفت : ÷ کاراته بلدی ؟ + اره کمربند مشکی کاراته دارم و دفاع شخصی = یا خدا حواسم باشه عصبیت نکنم البته شما زورت به من نمیره + بله بله صحیح بلند زد زیر خنده و سری به این طرف تکون داد . نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه🌱 پارت:8 بعداز نیم ساعت رسیدیم خونه ی ما امشب شام همه خونه ی ما بودن . وارد که شدیم فاطمه زهرا داد زد : × زن داداشششششش 😂 + یا علی ... حیدر توروخدا کمکم کن = خخخخ چیکار کنم خانمم؟ + منو از دست این نجات بده الان منو آبمیوم میکنه × عه مگه من آبمیوه گیرم😐 = آبجی عزیزم لطفا تو بغل گرمت زن منو نچلون باشه ؟ × چون تو گفتی باش = آفرین + وایسا بینم تو چرا به فاطمه زهرا میگی عزیزم ؟ اصن من قهرم اینو گفتم و ازشون دور شدم و وارد خونه شدم بعد از سلام احوال پرسی رفتم اتاقم . چادرم رو در آوردم که در زده شد + بفرمایید = بیام تو ؟ + بیا = ...خانمم ببخشید دیگه + نخیر حیدر اومد پشتم وایساد و از آینه به چشمام خیره شد و آروم لبخند زد و گفت : = آخه من اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم ها ؟ + میرفتی یه زن دیگه میگرفتی = خانمی ! من تا عمر دارم عاشقتم و عاشقت خواهم موند + باشه بابا بخشیدم یهو از پشت بغلم کرد و بغل گوشم گفت : = خیلی دوست دارم خانمم🥹❤️‍🩹 با خجالت سرم رو انداختم پایین که با خنده ازم جدا شد . گفتم : + میشه بری بیرون میخوام لباس عوض کنم = باشه عزیزم راحت باش و رفت بیرون . روسریم رو برداشتم و موهام رو شونه زدم و بستم. از کمد عبای سفیدم رو با روسری صورتیم برداشتم و پوشیدم و در اخر ساپرتم رو پام کردم . چون همه بهم محرم بودن بدون چادر رفتم پایین. حیدر تا منو دید بهم لبخند زد و به بغلش اشاره کرد که برم پیشش بشینم . با خجالت رفتم نشستم و سرم رو انداختم پایین که علی گفت : ÷ آبجی جون اگه حیدر اذیتت کرد بیا به خودم بگو به حسابش میرسم + نه تا الان که خوب بودن حالا اگه چیزی شد حتما ! همه زدن زیر خنده و حیدر با تعجب به من نگاه کرد که منم آروم گفتم : + اینجوری نگاه نکن بهت نمیاد آقایی 🥲🙃 که تعجبش جاش رو به لبخند تغییر داد و بهم خیره شد و لب زد : = خیلی دوست دارم❤️✨ نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍🩵🤍 🤍🩵🤍🩵 🤍🩵🤍 🤍🩵 🤍 عشق تازه 🌱 پارت:9 <حیدر > این دختر عجیب دل میبرد از منه خشک . به چهره ی نورانیش وقتی که نماز می خوند نگاه کردم انقدر قشنگ نماز می خوند که آدم دلش میرفت. بعد از اینکه نمازمون رو خوندیم رفتیم سره سفره . آقایون سمت چپه سفره خانم ها سمت راست . البته فقط خانواده ی خودمون بودن. کوثر روبه روی من نشسته بود . حتی درحال غذا خوردنم زیبابود . یهو سرش رو آورد بالا و لبخند زد و با سر اشاره کرد که غذام رو بخورم . بعد از شام و چایی بابا گفت بلند شیم بریم . فاطمه زهرا گیر داده بود کوثر بیاد خونه ی ما بخوابه و اونم قبول نمیکرد تا فاطمه زهرا رفت به مامان کوثر گفت و اونم قبول کرد و کوثر هم با ما اومد . وقتی رسیدیم خونه فاطمه زهرا تو گوشم گفت : × داداش من امشب کوثرو میفرستم بیاد پیش تو و یه چشمک زد که خندم گرفت .  بعد از شب بخیر . فاطمه زهرا روبه کوثر گفت : × کوثر تو برو امشب پیش حیدر بخواب بخدا اتاق من جا نداره تابلو های نقاشی گذاشتم + عه ! خب .... باش کوثر برگشت سمت من و گفت : تو برو لباست رو عوض کن من منتظرم سری تکون دادم و رفتم داخل اتاقم و بعداز عوض کردن لباسم از اتاق اومدم بیرون و گفتم : = خانم بیا عوض کردم کوثر وارد اتاق شد و با ذوق به درو دیوار اتاق خیره شد : + اینجا چقدر قشنگه دستی به پرچم یاحسینم کشید و گفت + آدم یاد هئیت می افته خیلی قشنگه خیلییی = لطف داری شما عزیز دلم + واییی اینجارو شییه اتاق عملیاتههه .... وای این خشابارووو وای خیلی باحاله🥹🥹 = خانمم آروم باش الان بگیر بخواب فردا قشنگ همرو نگاه میکنی برای نماز صبح خواب میمونیااا + آخ راست میگی ... شب بخیر با خنده به کوثر که خودشو پرت کرده بود رو تخت نگاه کردم خداروشکر تختم دونفره بود . البته کوثر خیلی کوچولوعه . رفتم و رو تخت دراز کشیدم که فهمیدم کوثر غرق خوابه چقدر خسته بود . به چهره ی معصومش خیره شدم و از پیشونیش بوس کردم و سریع خوابیدم. نویسنده : حزب اللهی ³¹³ کپی:نه
بهترین رفیق من🩹❤️‍🩹 اُخت الرِضا🌱
بدون کپشن... اُخت الرِضا🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا