آقای امام حسین؛
توی پاسپورت ما به خط خودتون بنویسید:
مهمان من است.
او نیازمند یک زیارت ضروری بود
#دلی
اُخت الرِضا🌱
645.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اربعین پارسال که نتونستم بیام منتظردیدن این لحظه بودم
بلاخره..🥲
اُخت الرِضا🌱
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت:7
بعد از تبریک ها و امضا زدن برگه ها .حیدر دستم رو گرفت و رفتیم سوار ماشین شدیم .
بعد از چند دقیقه که دستم تو دستش بود گفتم :
+ میشه دستم رو ول کنید ؟
= اولا نه دوما من یه نفرم سوما شوهرتم
+ خب من دردم میاد و خب خجالت میکشم
= از من ؟
+ بله
= اون وقت برای چی
+ خب ما همین یه ساعت پیش به هم محرم شدیم
= چه ربطی داره مهم اینه محرم منی خانم منی عشق منی دیگه نبینم خجالت بکشی ازم من باشه؟🥹❤️🩹
+ باشه
= آفرین خانمم حالا کجا بریم ؟
+ میشه بریم حرم ؟
= اره چرا نشه میرم حرم اونجا هم عکس میگیریم
+ باشه
بعد از ۲۰ دیقه رسیدیم حرم . چادرم رو با چادر مشکیم عوض کردم و گذاشتمش داخل پلاستیک و با خودم بردم که اگه خواستیم عکس بندازیم سر کنم.
از گیت که رد شدم حیدر دستم رو گرفت و رفتیم سمت صحن امام رضا . بعد از سلام دادن به حضرت معصومه رفتیم نشستیم رو فرش های حرم . بعد از چند دیقه حرف زدن حیدر گفت :
= خب بلند شیم بریم عکس هامون رو بگیریم
+ بریم
اول من بلند شدم و از اونجایی که دوربین عکاسیم همراهم بود به حیدر گفتم:
+ خب اول یدونه تکی بگیرم بعد دوتایی میگیرم
= چشم
لنز دوربین رو پاک کردم و با ۳ شماره ازش عکس انداختم که ناگهان یکی صدام زد :
■ سعادت ؟
برگشتم دیدم دوست قدیمیم سوگنده . اومد سمتم و بغلم کرد و پرسید :
■ ازدواج کردی ؟
+ اره امروز عقدم بود
■ مبارکه ... میخوای عکساتون رو من بندازم ؟
+ اره بی زحمت
دوربین رو دادم به سوگند و رفتم سمت حیدر و گفتم :
+ دوسته قدیمیمه اونم عکاسه دوربین رو دام اون عکس هامون رو بگیره
= باشه
+ حیدر یه دیقه یجور وایستا من چادرم رو عوض کنم
= چشم خانمم
+ ...خب درست شد .... سوگند جان چطوری وایستیم؟
■ خب روبه گنبد وایستید سعادت جان دستت رو بزار پشت آقا داماد
+ خوبه ؟
■ عالی ۱ ۲ ۳
بعد از ۱ ساعت عکس ها تموم شد از سوگند خداحافظی کردم و رفتیم سمت ماشین .
نشستیم تو ماشین که حیدر گفت :
= حواست بود اونجا اسمم رو صدا کردی ؟
یکم فکر کردم و یادم افتاد که بعله عجب سوتی دادم. با خجالت سرم رو انداختم پایین که گفت :
= نگفتم که خجالت بکشی میخواستم بگم همیشه همینجوری صدام کن باشه ؟
+ باشه
با لبخند بهم خیره شد و خیلی ناباورانه از گونم بوسید . دویدن خون رو به گونه هام حس کردم و دوباره سرم رو انداختم پایین که حیدر خندید .
با مشت یدونه زدم تو بازوش که با تعجب گفت :
÷ کاراته بلدی ؟
+ اره کمربند مشکی کاراته دارم و دفاع شخصی
= یا خدا حواسم باشه عصبیت نکنم البته شما زورت به من نمیره
+ بله بله صحیح
بلند زد زیر خنده و سری به این طرف تکون داد .
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
پارت:8
بعداز نیم ساعت رسیدیم خونه ی ما امشب شام همه خونه ی ما بودن .
وارد که شدیم فاطمه زهرا داد زد :
× زن داداشششششش 😂
+ یا علی ... حیدر توروخدا کمکم کن
= خخخخ چیکار کنم خانمم؟
+ منو از دست این نجات بده الان منو آبمیوم میکنه
× عه مگه من آبمیوه گیرم😐
= آبجی عزیزم لطفا تو بغل گرمت زن منو نچلون باشه ؟
× چون تو گفتی باش
= آفرین
+ وایسا بینم تو چرا به فاطمه زهرا میگی عزیزم ؟ اصن من قهرم
اینو گفتم و ازشون دور شدم و وارد خونه شدم بعد از سلام احوال پرسی رفتم اتاقم .
چادرم رو در آوردم که در زده شد
+ بفرمایید
= بیام تو ؟
+ بیا
= ...خانمم ببخشید دیگه
+ نخیر
حیدر اومد پشتم وایساد و از آینه به چشمام خیره شد و آروم لبخند زد و گفت :
= آخه من اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم ها ؟
+ میرفتی یه زن دیگه میگرفتی
= خانمی ! من تا عمر دارم عاشقتم و عاشقت خواهم موند
+ باشه بابا بخشیدم
یهو از پشت بغلم کرد و بغل گوشم گفت :
= خیلی دوست دارم خانمم🥹❤️🩹
با خجالت سرم رو انداختم پایین که با خنده ازم جدا شد .
گفتم :
+ میشه بری بیرون میخوام لباس عوض کنم
= باشه عزیزم راحت باش
و رفت بیرون . روسریم رو برداشتم و موهام رو شونه زدم و بستم. از کمد عبای سفیدم رو با روسری صورتیم برداشتم و پوشیدم و در اخر ساپرتم رو پام کردم . چون همه بهم محرم بودن بدون چادر رفتم پایین.
حیدر تا منو دید بهم لبخند زد و به بغلش اشاره کرد که برم پیشش بشینم . با خجالت رفتم نشستم و سرم رو انداختم پایین که علی گفت :
÷ آبجی جون اگه حیدر اذیتت کرد بیا به خودم بگو به حسابش میرسم
+ نه تا الان که خوب بودن حالا اگه چیزی شد حتما !
همه زدن زیر خنده و حیدر با تعجب به من نگاه کرد که منم آروم گفتم :
+ اینجوری نگاه نکن بهت نمیاد آقایی 🥲🙃
که تعجبش جاش رو به لبخند تغییر داد و بهم خیره شد و لب زد :
= خیلی دوست دارم❤️✨
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت:9
<حیدر >
این دختر عجیب دل میبرد از منه خشک .
به چهره ی نورانیش وقتی که نماز می خوند نگاه کردم انقدر قشنگ نماز می خوند که آدم دلش میرفت.
بعد از اینکه نمازمون رو خوندیم رفتیم سره سفره . آقایون سمت چپه سفره خانم ها سمت راست . البته فقط خانواده ی خودمون بودن.
کوثر روبه روی من نشسته بود . حتی درحال غذا خوردنم زیبابود . یهو سرش رو آورد بالا و لبخند زد و با سر اشاره کرد که غذام رو بخورم .
بعد از شام و چایی بابا گفت بلند شیم بریم .
فاطمه زهرا گیر داده بود کوثر بیاد خونه ی ما بخوابه و اونم قبول نمیکرد تا فاطمه زهرا رفت به مامان کوثر گفت و اونم قبول کرد و کوثر هم با ما اومد .
وقتی رسیدیم خونه فاطمه زهرا تو گوشم گفت :
× داداش من امشب کوثرو میفرستم بیاد پیش تو
و یه چشمک زد که خندم گرفت . بعد از شب بخیر . فاطمه زهرا روبه کوثر گفت :
× کوثر تو برو امشب پیش حیدر بخواب بخدا اتاق من جا نداره تابلو های نقاشی گذاشتم
+ عه ! خب .... باش
کوثر برگشت سمت من و گفت :
تو برو لباست رو عوض کن من منتظرم
سری تکون دادم و رفتم داخل اتاقم و بعداز عوض کردن لباسم از اتاق اومدم بیرون و گفتم :
= خانم بیا عوض کردم
کوثر وارد اتاق شد و با ذوق به درو دیوار اتاق خیره شد :
+ اینجا چقدر قشنگه
دستی به پرچم یاحسینم کشید و گفت
+ آدم یاد هئیت می افته خیلی قشنگه خیلییی
= لطف داری شما عزیز دلم
+ واییی اینجارو شییه اتاق عملیاتههه .... وای این خشابارووو وای خیلی باحاله🥹🥹
= خانمم آروم باش الان بگیر بخواب فردا قشنگ همرو نگاه میکنی برای نماز صبح خواب میمونیااا
+ آخ راست میگی ... شب بخیر
با خنده به کوثر که خودشو پرت کرده بود رو تخت نگاه کردم خداروشکر تختم دونفره بود . البته کوثر خیلی کوچولوعه .
رفتم و رو تخت دراز کشیدم که فهمیدم کوثر غرق خوابه چقدر خسته بود . به چهره ی معصومش خیره شدم و از پیشونیش بوس کردم و سریع خوابیدم.
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه