🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت:12
<حیدر >
این دختر عجیب دل میبرد از منه خشک .
به چهره ی نورانیش وقتی که نماز می خوند نگاه کردم انقدر قشنگ نماز می خوند که آدم دلش میرفت.
بعد از اینکه نمازمون رو خوندیم رفتیم سره سفره . آقایون سمت چپه سفره خانم ها سمت راست . البته فقط خانواده ی خودمون بودن.
کوثر روبه روی من نشسته بود . حتی درحال غذا خوردنم زیبابود . یهو سرش رو آورد بالا و لبخند زد و با سر اشاره کرد که غذام رو بخورم .
بعد از شام و چایی بابا گفت بلند شیم بریم .
فاطمه زهرا گیر داده بود کوثر بیاد خونه ی ما بخوابه و اونم قبول نمیکرد تا فاطمه زهرا رفت به مامان کوثر گفت و اونم قبول کرد و کوثر هم با ما اومد .
وقتی رسیدیم خونه فاطمه زهرا تو گوشم گفت :
× داداش من امشب کوثرو میفرستم بیاد پیش تو
و یه چشمک زد که خندم گرفت . بعد از شب بخیر . فاطمه زهرا روبه کوثر گفت :
× کوثر تو برو امشب پیش حیدر بخواب بخدا اتاق من جا نداره تابلو های نقاشی گذاشتم
+ عه ! خب .... باش
کوثر برگشت سمت من و گفت :
تو برو لباست رو عوض کن من منتظرم
سری تکون دادم و رفتم داخل اتاقم و بعداز عوض کردن لباسم از اتاق اومدم بیرون و گفتم :
= خانم بیا عوض کردم
کوثر وارد اتاق شد و با ذوق به درو دیوار اتاق خیره شد :
+ اینجا چقدر قشنگه
دستی به پرچم یاحسینم کشید و گفت
+ آدم یاد هئیت می افته خیلی قشنگه خیلییی
= لطف داری شما عزیز دلم
+ واییی اینجارو شییه اتاق عملیاتههه .... وای این خشابارووو وای خیلی باحاله🥹🥹
= خانمم آروم باش الان بگیر بخواب فردا قشنگ همرو نگاه میکنی برای نماز صبح خواب میمونیااا
+ آخ راست میگی ... شب بخیر
با خنده به کوثر که خودشو پرت کرده بود رو تخت نگاه کردم خداروشکر تختم دونفره بود . البته کوثر خیلی کوچولوعه .
رفتم و رو تخت دراز کشیدم که فهمیدم کوثر غرق خوابه چقدر خسته بود . به چهره ی معصومش خیره شدم و از پیشونیش بوس کردم و سریع خوابیدم.
نویسنده : حزب اللهی ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت:13
با صدای اذان از خواب بیدارشدم و کوثر هم بیدار کردم . بعد از وضو سجاده هامون رو پهن کردیم و قامت بستیم به نماز، الله اکبر...
بعد از نماز کوثر سجادش رو کشید آورد کنار من و سرشو گذاشت رو شونم و آروم لب زد :
+ خواب دیدم
= چه خوابی عزیزم؟
+ خواب دیدم توی یه کویرم و تو با فاصله از من توی یه باغی یه نفر کنارت بود بهش اشاره کردی و اون اومد سمت من ازش پرسیدم چرا من تو کویرم ولی تو توباغی گفت این کمی از پاداش شهداست که به همسر شما داده شده و ایشون درستور دادن که شما هم برید پیششون .
بعدش کمکم اون کویره هم تبدیل به باغ شد .
حیدر؟ توکه نمیخوای منو تنها بزاری ؟
= عزیزدلم مگه تو خوابت ندیدی من دستور دادم تو رو هم بیارن پیشم اگه خدا توفیق شهادت به من بده تو رو هم با خودم میبرم .... اصلا بیا همین جا قول بدیم ... خدایا من قول میدم که اگه من شهید شدم همسر عزیزم هم با من شهید بشه...خوبه ؟
+ آره خوبه ...خیلی ممنون که هستی کنارم 🥹❤️🩹
= من از شما ممنونم خانمم🫵❤️
بعد از نماز کوثر دوباره گرفت خوابید . ولی من بیداربودم و داشتم کتاب های حوزه رو میخوندم .
بعد از ۲ ساعت کتاب تموم شد و کوثر هم بیدار شد . اول یکم براش نا مفهوم بود کجاست ولی وقتی یادش اومد یه کشو قوسی به بدنش داد و روبه من گفت :
+ سلام ... صبح بخیر
= سلام خانم صبح شما هم بخیر
+ نخوابیدی ؟
= نه خوابم نبرد نشستم کتاب خوندم
+ اهان ... من برم دستو صورتمو بشورم بیام
= باشه عزیزم برو
بعد از ۵ دیقه کوثر اومد و گفت :
+ میگم میشه امروز بریم جمکران ؟
= اره عزیزم میخوای همین الان بریم ؟
= باشه من مشکلی ندارم .... ولی ... من دیشب با این لباسا خوابیدم ؟
= اره انقدر خسته بودی همینطور خوابیدی
+ باشه پس تو لباست رو بپوش من بیرون منتظرم
= باشه
< کوثر >
چادر و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون منتظر حیدر موندم که یهو با صدای فاطمه زهرا سکته کردم :
× یا حسین جننن
+ چی میگی جن چیه بابا منم
× وای کوثر کشتیم
+ خخخخ.... کجا به سلامتی ؟
× با اجازتون میخوام آب بخورم داداش
+ باشه بابا برو
× حالا خودتون کجا میرید؟
+ میریم جمکران
× چه خوب از اون دعا قشنگات هم برای من بکن
+ چشم حتما
منظورش از دعا ی قشنگ شهادت بود🥲✨
نویسنده : حزبـ اللهـے³¹³
کپی:نه