🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت:13
با صدای اذان از خواب بیدارشدم و کوثر هم بیدار کردم . بعد از وضو سجاده هامون رو پهن کردیم و قامت بستیم به نماز، الله اکبر...
بعد از نماز کوثر سجادش رو کشید آورد کنار من و سرشو گذاشت رو شونم و آروم لب زد :
+ خواب دیدم
= چه خوابی عزیزم؟
+ خواب دیدم توی یه کویرم و تو با فاصله از من توی یه باغی یه نفر کنارت بود بهش اشاره کردی و اون اومد سمت من ازش پرسیدم چرا من تو کویرم ولی تو توباغی گفت این کمی از پاداش شهداست که به همسر شما داده شده و ایشون درستور دادن که شما هم برید پیششون .
بعدش کمکم اون کویره هم تبدیل به باغ شد .
حیدر؟ توکه نمیخوای منو تنها بزاری ؟
= عزیزدلم مگه تو خوابت ندیدی من دستور دادم تو رو هم بیارن پیشم اگه خدا توفیق شهادت به من بده تو رو هم با خودم میبرم .... اصلا بیا همین جا قول بدیم ... خدایا من قول میدم که اگه من شهید شدم همسر عزیزم هم با من شهید بشه...خوبه ؟
+ آره خوبه ...خیلی ممنون که هستی کنارم 🥹❤️🩹
= من از شما ممنونم خانمم🫵❤️
بعد از نماز کوثر دوباره گرفت خوابید . ولی من بیداربودم و داشتم کتاب های حوزه رو میخوندم .
بعد از ۲ ساعت کتاب تموم شد و کوثر هم بیدار شد . اول یکم براش نا مفهوم بود کجاست ولی وقتی یادش اومد یه کشو قوسی به بدنش داد و روبه من گفت :
+ سلام ... صبح بخیر
= سلام خانم صبح شما هم بخیر
+ نخوابیدی ؟
= نه خوابم نبرد نشستم کتاب خوندم
+ اهان ... من برم دستو صورتمو بشورم بیام
= باشه عزیزم برو
بعد از ۵ دیقه کوثر اومد و گفت :
+ میگم میشه امروز بریم جمکران ؟
= اره عزیزم میخوای همین الان بریم ؟
= باشه من مشکلی ندارم .... ولی ... من دیشب با این لباسا خوابیدم ؟
= اره انقدر خسته بودی همینطور خوابیدی
+ باشه پس تو لباست رو بپوش من بیرون منتظرم
= باشه
< کوثر >
چادر و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون منتظر حیدر موندم که یهو با صدای فاطمه زهرا سکته کردم :
× یا حسین جننن
+ چی میگی جن چیه بابا منم
× وای کوثر کشتیم
+ خخخخ.... کجا به سلامتی ؟
× با اجازتون میخوام آب بخورم داداش
+ باشه بابا برو
× حالا خودتون کجا میرید؟
+ میریم جمکران
× چه خوب از اون دعا قشنگات هم برای من بکن
+ چشم حتما
منظورش از دعا ی قشنگ شهادت بود🥲✨
نویسنده : حزبـ اللهـے³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عـشـق تـازه 🌱
پارت:14
حیدر بعد از ۱۰ دیقه اومد و رفتیم پایین همه خواب بودن .
از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت جمکران .
حیدر گفت :
= خانم میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
+ چی ؟
= اممم... چیزه میخواستم بگم که .... با اجازه ی شما میخواستم برای اعزامی های سوریه ثبت نام کنم
+ چییییی؟
یهو ماشین ترمز کرد و حیدر برگشت سمت من .
= خانمی آروم باش فقط خواستم باهات درمیون بزارم اگه بگی نه بخدا نمیرم
+ تو ... توکه میخواستی بری چرا زن گرفتی ها؟
= کوثر ؟ تو که اینجوری نبودی
+ حالا شدم .... اصن من میرم
از ماشین پیاده شدم و با دستم اشکمو پاک کردم.
داشتم میرفتم که یهو بازوم گرفته شد :
= وایسا بینم کجا میری ؟
+ ولم کن تو اگه منو دوست داشتی ولم نمیکردی
= کوثر جان ببین نمیخوام چهره ی عصبیم رو ببینی ....
+ بزار ببینم تو که میخوای ولم کنی
= کوثر بس کن دیگه بخدا اگه بگی نرو نمیرم به جون تو که عزیز ترینمی نمیرم
+ من ... من میترسم بری دیگه نیای
نشستم کنار جدول و زدم زیر گریه
= خانمم توروخدا گریه نکن باشه ؟
+ اگه تو بری من نمیکشم بخدا نمیتونم
= باشه عزیزم نمیرم ... نمیرم
+ الکی میگی میخوای منو آروم کنی
کلافه چشماش رو بست و گفت :
= قول میدم نرم خوبه ؟
+ قولِ قول ؟
= اره قول
+ باشه ولی ناراحتم کردی
= عهه خب نمیرم دیگه
+ باشه ولی بازم ناراحتم کردی
= چیکار کنم از دلت در بیاد ؟
+ بهت بگم تعجب نمیکنی ؟
= نه بگو
+ برام عروسک بخر
= جاننن
+ عروسک بخر
= خانم شوخی خوبی بود
+ شوخی نکردم جدی گفتم
= عزیزم مگه بچه ای
+ خب میخوام دیگه
= باشه چشم میگیرم
+ ممنونم
نویسنده : حزبـ اللهـے³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه🌱
پارت:15
= خواهش میکنم حالا میشه بلندشی بریم ؟
+ اره اره بریم
بلند شدم و حیدر هم بلند شد .
< حیدر >
واقعا نمیدونستم انقدر واکنش نشون میده . اخه خودش همیشه به فاطمه زهرا میگفت اگه پسر بودم میرفتم سوریه میجنگیدم .ولی نمیدونم چرا یدفعه اینجوری شد ولی من ثبت نام میکنم بعدش بهش میگم که تو عمل انجام شده قرار بگیره .
بعد از ۱ ساعت نشستن داخل جمکران بلندشدیم و رفتیم بیرون . چون صبحانه نخورده بودیم تصمیم گرفتیم بریم یه جا تا صبحانه بخوریم .
بعد از چند دیقه یه رستوران پیدا کردیم که صبحانه هم داشت رفتیم و نشستیم .
بعد از خوردن و حساب کردن اومدیم بیرون و رفتیم سوار ماشین شدیم که کوثر گفت :
+ کی بریم عروسک بخریم ؟
= میریم خانم هنوز که مغازه ای باز نیست
+ باشه پس بعد از ظهر میریم
= چشم بعد از ظهر میریم
+ ممنون
= خواهش میکنم .... راستی امشب مسجد مراسم داره میاید دیگه ؟
+ اره میایم
= باش
ماشین رو راه انداختم و رفتیم سمت خونه .
تو راه بودیم که مامان زنگ زد و گفت :
/ حیدر خالت اینا اومدن زودتر بیاید
= چشم مادرمن زود میایم
/ مراقب باشید خدافظ
= یاعلی
روبه کوثر گفتم :
= خالم اومده خونمون
+ چیزه میگم میشه من نیام ؟
= چرا نیای ؟
+آخه خجالت میکشم
= باشه عزیزم هرجور راحتی پس بعد از ظهر خودم میرم برات عروسکو میخرم بعد شب دیدمت بهت میدم
+ باشه بی زحمت وسایلم هم بیار
= چشم اونا هم میارم
بعد از اینکه کوثر رو رسوندم خونشون رفتم سمت خونه ی خودمون .
یاالله گویان وارد شدم که خاله تا منو دید اخماشو کشید تو هم و این نشون میداد که ناراحته که چرا من دختر اون رو نگرفتم آخه بیشتر ازدواج های ما خانوادگی هستش .
رفتم جلو و سلام کردم که با اخم گفت :
♤ سلام اقا دوماد پس زنت کو هیچی نشده ولت کرد یا از ما خوشش نمیاد ؟
= نه خاله جان گفت خجالت میکشه
♤ وااا چه حرفا بالاخره که باید ما رو ببینه مگه نه دخترم ؟
♧ مامان جان شاید دوس نداره ما رو ببینه مگه ما فضول مردمیم ؟
♤ به هرحال کار خوبی نکرد
= ببخشید من برم لباسم رو عوض کنم بیام ... مامان جان یه دیقه میای ؟
/ اره پسرم برو من الان میام
سری تکون دادم و با حرص از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم . بعد از چند دیقه مامان اومد داخل و در رو بست .
نویسنده : حزبـ اللهـے³¹³
کپی:نه