15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای قربون اون زخم پیشونیت اباالفضــــل❤️🩹 .
اُخت الرِضا🌻
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"19
< چهار هفته بعد >
کوثرم بهوش اومده بود ولی به غیر از فاطمه زهرا و علی اجازه نمیداد کسی بره دیدنش . خداروشکر حافظش سره جاش بود .
این چند وقت خیلی سخت گذشت البته خانم دکتر گفت چون روحیه ی کوثر بد شده دلش نمیخواد منو ببینه ولی یه چند وقت بگذره خوب میشه .
فاطمه زهرا با خوشحالی اومد سمتم و گفت :
× داداش مژده بده
= چیشده ؟
× کوثر گفت که میخواد ببینتت
= واقعااا ؟
× اره
= وای خدایا شکرت
سریع رفتم سمت اتاقش و وارد شدم .
داشت کتاب میخوند. همونطور که کتاب میخوند گفت :
+ در رو گذاشتن برای زدن آقای دلاور !
= ببخشید عزیزم... خوبی ؟
+ حالم مهمه برات ؟ حتما باید با دمه مرگ میرفتم که بفهمی منم وجود دارم ؟
= کوثر جان توروخدا اینجوری نکن بخدا دیگه نمیرم ایندفعه واقعا قول میدم که نمیرم
+ نه برو من که دیگه دستو پا گیرت نیستم خیالت راحته
= کوثر ؟ این چه حرفیه میزنی ؟ تو زنه منی تو همه چیز منی ...
+ خواهش میکنم بس کن ! دلم نمیخواد قربون صدقم بری فقط خواستم بگم بیای تا بهت بگم اگه میخوای بری برو ولی یادت باشه دله من زیر پات له کردی !
= کوثرم تو که نمیخوای من غمگین برم ؟
+ ببین هنوز هم به فکر رفتنی پس الکی نگو که قول میدی
= کوثر تو روخدا درک کن چرا اینجوری میکنی با خودت با من با ما چرا ؟
+ چرا همش من درک کنم کی میخواد منو درک کنه ؟ میدونه من تو این یه هفته همش کابوس میبینم ؟ ولی به کسی نمیگم چون دلم نمیخواد کسی بخاطر من ناراحت بشه چرا نمیفهمی ؟
= عزیزدلم دردت به جونم اینجوری نکن با خودت
+ حیدر اگه تو بری من تنها میشم میترسم بری دیگه نیای
= قولمون رو یادت رفته ؟
+ نه ولی عمر دست خداست
= ولی تو دسته منی تو چه بخوای چه نخوای ماله منی فهمیدی ؟
کوثر لبخند محوی زد و کمی جلو اومد و خودش رو انداخت تو بغلم .
نویسنده : حزبـ اللهـے ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"20
< کوثر >
چند روزی تو بیمارستان نگه ام داشتن ولی خداروشکر مشکله جدی ای نبود .
بعد از اینکه اومدم خونه همه دوره هم جمع بودیم که حیدر با صدای بلندی گفت :
= خب با اجازتون میخواستم یه چیزی بگم ... خواستم بگم من میخوام زودتر عروسی کنیم و بریم سره خونه زندگیمون البته اگه اجازه بدید
_ ما کا مشکلی نداریم ولی شما قرار شد عروسی بگیرید یا نه ؟
= خب اگه خانمم اجازه بده عروسی که چه عرض کنم یه جشن مذهبی بگیریم
_ همونم خوبه آدم به گناه نمی افته
+ ولی باید صبر کنید تا من یکم حالم بهتر بشه
= اون که بله شما مهمترینی
+ ممنون
< ۲ هفته بعد >
امروز روزی بود که بالاخره منو حیدر میرفتیم زیر یه سقف . باورم نمیشود .
تو آینه به خودم نگاه کردم آرایشم شده بود فقط یه رژ به شدت کم رنگ و این خیلی خوب بود .
داشتم تو آینه آرایشگاه به خودم نگاه میکردم که آرایشگر اومد و گفت :
& عزیزم بیا آقا داماد اومدن
+ چشم الان میام
نگاه آخر رو به خودم انداختم و سریع شنلم رو که اندازه ی چادر بود انداختم سرم و با کمک آرایشگر اومدم بیرون که حیدر اومد جلو و دست گل نرگسم رو گرفت سمتم و گفت :
= سلام خانمم
+ سلام ... آقایی
& آقا داماد زیر لفظی ما رو بده دیگه
حیدر سریع دست کرد تو جیبش و ۲۰۰ تو من پول داد به آرایشگر . بعد از خداحافظی رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم .
بعد از ۲۰ دیقه رسیدیم به تالار البته به جای آهنگ مولودی گذاشته بودیم .
با حیدر رفتیم داخل که فاطمه زهرا سریع با دیدن ما رفت داخل و گفت :
× عروس دوماد اومدننن
مامان و مامان حیدر با سبد گل رز سفید اومدن جلوی در و وقتی ما وارد شدیم رو سرمون ریختن تا برسیم به جایگاه عروس داماد .
با حیدر نشستیم سره جامون . فاطمه زهرا سریع رفت و مولودی مست نجف رو گذاشت و من شروع کردم باهاش خوندن :
+ مست نجف عاشق اینه بره پیوسته نجف
= نمیشه از ست گدا خسته نجف
× خب بس کنید... خواهر گلم این شنل قشنگت رو در بیار سریع
+ چشممم
چون از زیر روسری سر کرده بودم شنلم رو در آوردم و تا کردم گذاشتم کنار .
بعد از اینکه مولودی تموم شد حیدر تو گوشم گفت :
= من برم سمت آقایون شما راحت باشید عزیزم
+ باشه برو مراقب خودت باش
= تو ام همینطور
بعد از اینکه حیدر رفت فاطمه زهرا رو صدا زدم و گفتم:
+ اجی قشنگم مولودی اسعدالله ایامنا و ایامکم بزار دستت طلا
× چشممم
فاطمه زهرا سریع رفت و گذاشت که خانم ها شروع کردن گل کشیدن و دست زدن منم دست گلم رو تکون میدادم .امشب بهترین شبه عمرمه .
نویسند: حزبـ اللهـے ³¹³
کپی:نه
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍🩵🤍
🤍🩵🤍🩵
🤍🩵🤍
🤍🩵
🤍
عشق تازه 🌱
پارت"21
< حیدر >
رفتم سمت مردونه که آقایون شروع کردن دست زدن علی اومد جلو و گفت :
÷ به به شاه داماد خوش اومدی
و بغلم کرد من رو سمت جایگاه راهنمایی کرد و رفت تا یه چی بزاره و مست نجف رو گذاشت که همه آقایون بلند شدن اومدن وسط و شروع کردن دست زدن . علی اومد سمتم و گفت :
÷ بلندشو تو هم برو وسط
= علی خوبی ؟
÷ دیوونه من اون وسطو نمیگم که میگم برو دست بزن آخه ببیناا
÷ اهان باشه بریم
بلندشدم و همراه علی رفتیم کنار آقایون و شروع کردیم دست زدن .
<۳ ساعت بعد >
بعد از خداحافظی از خانواده هامون و گریه کردن حسابی رفتیم سمت خونمون .
وارد که شدیم کوثر با ذوق گفت :
+ حیدر اینجا خیلی قشنگههه
کله خونه رو با پرچم اهل بیت پر کرده بودیم و یدونه تابلو از نقاشی های حسن روح الامین زده بودیم که هال . خونه دو خوابه بود یدونه برای خواب و یدونه اتاق هئیت برای خودمون .
کوثر وارد اتاق هئیتمون شد و باز هم با همون ذوق گفت :
+ وای خدا اینجا چقدر قشنگه همش عکسه شهدا و پرچمه
= شوهرتون خوش سلیقس دیگه
+ بلهههه
= باورم نمیشه دیگه برای خودمی
+ تا آخرم برای خودت میمونم
= خیلی دوست دارم
+ منم خیلییی دوست دارم آقایی
<فردا صبح>
<کوثر >
آخیششش خواب چقدر خوبههه . یه نگاه به ساعت کردم یا علییی ساعت ۱۰ شدههه.
یه نگاه کردم دیدم حیدر هنوز خوابه .
+ حیدررررر
= یا ابلفضل چی شده زلزله اومده؟
+ یه نگاه به ساعت بنداز
= یا صاحب الزمان حوزه دیر شد
حیدر زود بلند شد و درحاله اینکه داشت لباس میپوشیدگفت :
= خانم مراقب خودت باش نگران ناهار نباش خودم از بیرون میگیرم میارم باشه ؟
با سر تایید کردم که سریع گفت :
= من برم دیگه خداحافظ خانمم
+ یاعلی
نویسنده : حزبـ اللهـے ³¹³
کپی:نه