#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت4🤍
چندین سال هم بود که رفیق درست حسابی و صمیمی نداشتم تا مدرسه امو عوض کردم و دوستای خیلی عالی ای نصیبم شد .
خانواده ی بابام مذهبین و چادری
ولی خانواده ی مادریم کاملا برعکسن و من ازشون اصلا خوشم نمیومد و نمیاد .
اونا خیلی بی خیال و بدحجابن
و تیپشون یه استایل خیلی عمومیه که همه ی دخترای این دوره زمونه میپوشن .
من چنین تیپایی رو دوست ندارم و همیشه عاشق متفاوت بودنم.
اگه بخوام از لحاظ ظاهری خودمو توصیف کنم .
قدم بلنده
صورت گرد و چشمای میشی دارم
و پوستمم روشن و سفیده
لبای خوش فرم و صورتی ای دارم
و تقریبا هم میشه گفت که یکم طلایی میزنم .
.خودمم در همین حد از خودم میدونم .
برگردیم به زندگی واقعی.
با بچه ها حدودچهار سال بود اشنا شده بودم .
فاطمه کوثر و زهرا ومائده و دوقلوهای اسما و سلوا هم سنم بودن ولی هانیه و لیما و غزل و حدیث یه سال کوچیک تر بودن
رفتم کنار فاطمه کوثر نشستم .
قبلا سر جا دعوا کرده بودیم اخرشم قرار شد فاطمه کوثر کنار پنجره بشینه.
با پوزخندی گفتم
. خداروشکر نشستی کنار پنجره من اگه مینشستم خورشید میزد بهم و گرمازده میشدم...
... خانم دکتر کم کم داره عصر میشه چه خورشیدی؟
کم نیاوردم و گفتم
. حالا...
بعد خندید و منم خندم گرفت . فاطمه کوثر بهترین دوستم بود .
اون رشته اش ریاضی بود و من تجربی .اون بیشتر منو خانم دکتر صدا میزد و منم خانم مهندس صداش میزدم از کلاس هشتم باهم همکلاسی بودیم و از اونموقع دعوای انتخاب رشته امون شروع شد .
من از اولشم عاشق تجربی بودم و اون از زیست متنفر بود . از طرفیم دوست داشتیم هم کلاسی باشیم ولی تصمیم گرفتیم به عقاید هم احترام بزاریم و هرکسی راهشو بره ولی تو این راه باهم رفیق باشیم....
-از هوش مصنوعی پرسیدم شجاع ترین مرد جهان کیه ، میدونی چی جواب داد ؟
±علیابنابیطالب شجاع ترین مرد جهانِ
#حیدرکرار