راستش انقد تو بدترین شرایط وانمود به خوب بودن کردم که خودمم یه وقتایی واقعا باورم میشه که خوبم.
تـٰانفسدارمڪنمازتواطاعترهبرم
بودهبررخسـٰارتونورولایترهبرم. ! .
#حضرتعشق❤️
#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت5🤍
من همیشه از اینکه با فاطمه کوثر دوست بودم خوشحال بودم هیچوقت حتی موقع دعوا هامون هم پشیمون نشدم.
اتوبوس راه افتاد و شوخی های ماهم شروع شد . برگشتم سمت حدیث و غزل که صندلی پشتی مون نشسته بودن
و گفتم ؛
.غزل توروخدا این بار که خونتونو باز بار نزدی تو چمدون که؟..
بعد همه خندیدن .
غزل هر بار که میرفتیم جایی یه عالمه وسیله با خودش برمیداشت .
حتی یادمه وقتی کلاس هشتم رفته بودیم اعتکاف برا سه روز یه چمدون بزرگ اورده بود درحالی که ماها فقط یه ساک داشتیم حتی وسطاش دیدم قابلمه و نودل اینا اورده...
غزل هم برگشت و گفت
_ باشه زینب خانم .
وقتی با گریه ازم سشوار بخوای نشونت میدم
دوباره خندیدیم.
بعد از یه عالمه خندیدن و شوخی و مداحی که بیشتر دست فاطمه کوثرو میبوسید،
اتوبوس برای نماز مغرب وایساد و همگی پیاده شدیم و رفتیم نماز و برگشتیم .
تقریبا قرار بود بیست و چهار ساعت تو راه باشیم و این یعنی خداحافظ خواب و سلام بر شب زنده داری .
نزدیک دوی نصف شب بود و همگی داشتیم حرف میزدیم. هانیه پرید وسط حرف همه
و گفت:
_ ایوای یادتونه شب اخر اعتکاف تا ساعت ده صبح بیدار بودیم؟
زهرا گفت:
_همون شب که سر سحری چایی پرید گلوی زینب و داشت خفه میشد و از چشماش اشک میومد؟
با خنده تایید کردم .
این با اختلاف بد ترین خاطره توی بهترین روز اعتکاف بود
اون شب دو دیقه مونده به اذون صبح وسط خنده چایی پرید گلوم و شروع کردم به سرفه .
ولی همه فکر میکردن دارم ادا در میارم و واکنشی نشون نمیدادن و وقتی دیدن صدا اوقم داره بلند میشه پاشدن هر کدوم یه مشتی به کمرم زدن تا درست بشم ولی انگار نه انگار .
#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت6🤍
خلاصه اذونو گفتن من برای اولین بار چشمام از شدت سرفه قرمز شد
و چون گلوم خیلی میسوخت نمیتونستم بخوابم و تا صبح با بچها میون سیصد نفر که عمیقا خواب بودن و چراغا خاموش بود بلند بلند میخندیدم و حرف میزدیم . و فوش میخوردیم.
واقعا روزای خیلی خوبی کنار بچها داشتم و همیشه هم بهم خوش گذشته
با هر بدبختی ای بود صبح شد
ولی کل شبو من ندیدم حدیث حرفی بزنه و چون همیشه خیلی پرحرف بود این نگرانم میکرد .
حدیث دختر معلم کلاس امادگی ام بود ، بخاطر همین اونو از وقتی پنج سالش بود و منم شیش سال میشناختم
و مثل دخترای هم سنش شیطنت های نوجوونی زیادی داشت و معلوم بود بازم یه گندی زده .
صبح حدودای ساعت هفت چشمامو باز کردم و کلا دیشبو دو ساعت خوابیدم .
دیدم فاطمه کوثر عمیقا خوابه برگشتم عقب و دیدم غزل داره با گوشی ور میره و حدیث هندزفری گذاشته گوشش و چشماشو بسته .
میدونستم خواب نیست بخاطر همین از فرصت استفاده کردم که باهاش حرف بزنم.
سرمو برگردوندم عقب و
به غزل گفتم؛
. بیا جامونو عوض کنیم
_چرا چیشده مگه؟
. چیز خاصی نیست میخوام یه حرفی به حدیث بگم.
غزل با شیطونی تمام سرشو اورد جلو و
گفت :
_ به خودم بگو عشقم
.گمشو اونور چندش
بعد لبخنده با مزه ای کرد و پاشد و جای من نشست و من رفتم پیش حدیث .
یکم با دقت بهش نگاهکردم ودیدم کهزیرچشمش گود افتاده .
معلوم بود گودی چشاش فقط برا یه شب بی خوابی نبود .
بلکه چند مدت بود که نخوابیده بود.
من بین بچها بعد زهرا بزرگترین بودم
و همیشه به همشون کمک میکردم
و اکثرا همگی حرفاشونو به من میگفتن .
حدیث فرق داشت اونم حرفاشو میگفت ولی حرفاش فرق داشت .
ناراحتی هاش سطحی بود ولی طولانی و خودشو خیلی عذاب میداد .
#رمانِمذهبیمیمانم
#پارت7🤍
گوشیو دستم گرفتم و به ایرپاد وصل کردم و یه موزیک بیش از حد ملایم باز کردم .
بعد، زدم به شونهاش و اونم اروم چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد .
غم چشم هاش کاملا از نظر من معلوم بود الان تقریبا یازده سال بود میشناختمش و پنج سال بودکه خیلی صمیمی بودیم
دستمو بردمو و هندزفری رو از گوشش کشیدم بیرون .
خواست اعتراض کنه که زود یه گوش از ایرپاد رو سمتش گرفتم و
گفتم؛
_ حالا چی؟
اونم لبخند ریزی زد ازم گرفت .
معمولا یکی از زمینه هایی که توش حرفه ای بودم اهنگ بود و همه عاشق اهنگام بودن.
صدای موزیک رو کم کردم در حدی که بتونیم صدای همدیگه رو بشنویم .
سرمو بردم نزدیکش
و گفتم ؛
. واقعا نمیخوای بگی چیشده؟
اونم بدون اینکه نگام کنه
گفت:
_ چیزی نشده واقعا خوبم .
صورتشو کرد اونور . میدونستم که میترسه چشماش ببارن و من ببینم .
بعد یکم مکث
گفتم ؛
.فکر میکردم میدونی که نمیتونی واقعا چیزیو از من پنهون بکنی.
.. میدونم نمیتونم . ولی سعیمو هم میکنم.
خنده ی کوچکی کردم و با شیطونی
گفتم ؛
. پس شروع کن.
ولی انگار کلمات از دهانش در نمیومد و قصد موندن تو دهانشو کرده بودن .
دوست نداشتم زیادی زجرش بدم که فکر کنه دارم بهش زور میگم پس ادامه ندادم و صدای موزیک رو بالا بردم
یکم بعد همه کم کم بیدار شدن و
دیدم فاطمه کوثر برگشت عقب
:و گفت
_ ای بی معرفت من دو دیقه خواب بودم شما دوستتم عوض کردی؟
. این چه حرفیه؟ ما که یدونه خانم مهندس بیشتر نداریم.
بعد پاشدم و پریدم جلو پیش فاطمه کوثر.
یادمه اولای کلاس هشتم که دیدمش با خودم گفتم که اصلا باهاش صمیم نمیشم چون اسمش خیلی بلنده و منم عادت داشتم اسم همرو کوتاه کنم تا راحت تر صدا بزنیمش.
ولی . انگار دنیا یه چیزای دیگه برات میخواد
کم کم صدای همه از گرسنگی دراومد و اتوبوسو نگه داشتن تا صبحونه بخوریم.