eitaa logo
سِتیآ:)
505 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
815 ویدیو
2 فایل
دنیای یه خادم دهه هشتادی 🦋•° آغاز¹⁹'¹'¹⁴⁰⁴🌱 پایانمون:انشاالله شهادتمون🌱 کپی ""صلوات برای ظهور آقا "" راستش جای شکرش باقیست علی رغم تمام غفلت ها ذره ای به تو فکر میکنم آقا...🙃 کاری داری در خدمت هستم: @hezbollAh3138
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱✨🌱✨🌱✨ ✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ ✨ 📿 📗 نوید:_خیلی‌ ممنونم، فعلا با اجازه سوار ماشین‌ شدیم‌ و حرکت‌ کردیم... از شهر داشتیم‌ خارج‌ میشدیم، استرس‌ عجیبی‌‌ گرفتم، نمیدونستم‌ کجا داریم‌ میریم حتی‌ غرورمم‌ اجازه‌ نمیداد ازش‌ چیزی‌ بپرسم بعد از دو ساعت‌ رسیدیم‌ به‌ یه‌ باغ‌ خارج‌ از شهر...نوید چند تا بوق‌ زد، یه‌ نفرم‌ از داخل‌ باغ‌ درو باز کرد یه‌ عالم‌ ماشین‌ داخل‌ باغ‌ بود... صدای‌ آهنگ‌ و جیغ از داخل‌ حیاط‌ میشنیدم. قلبم‌ به‌ تپش‌ افتاد نوید: _پیاده‌ شو عزیزم از ماشین‌ پیاده‌ شدیم رفتیم‌ سمت‌ ورودی که‌ نوید کیفمو کشید _چیکار‌ میکنی؟؟؟ نوید:_کیفو گوشیتو بده‌ بزارم‌ داخل‌ ماشین (میدونستم، منظور حرفش‌ چیه، میترسید، یه‌‌ موقع‌ از کاراش‌ فیلم‌ بگیرم) _راحتم‌ همینجوری‌ بریم اومد جلوم‌ و یه‌ لبخندی‌ زد و از داخل‌ دستم‌ گوشیو‌برداشت، کیفمم‌ از دوشم‌ گرفت‌ نوید:_حالا بریم‌ عزیزم بعد حرکت‌ کردیم، درو باز کردیم همه‌جا تاریک‌ بود و با رقص‌نور فقط‌ میشد آدما رو دید...دختر و پسر درحال‌ رقصیدن و جیغ‌ کشیدن‌، بودن. پاهام سست شد، نمی‌تونستم یه قدم دیگه‌ای بردارم. ‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‎‌‎‌‌‎‎‎‎‌‌‎‎‎‌‎‌‎‌‌‎‌‎‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‎‌‎‌‌‎‎‎‎‌‌‎‎‎‌‎‌‎‌‌‎‌ یه‌دفعه‌ یه‌ آقایی‌ اومد سمتمون: _به‌به‌ اقا نوید، کم‌ پیدایی‌ داداش نوید:_سلام‌ شاهرخ‌ جان‌ خوبی!درگیر‌ کاریم‌ دیگه شاهرخ:_به‌ هرحال‌ خوشحال‌ شدم‌ اومدی شاهرخ‌ یه‌ نگاهی‌ به‌ من‌ انداخت‌ اومد سمتم، دستشو دراز کرد، که‌ نوید دستشو گرفت نوید:_داداش‌، نامزدمه شاهرخ:_ببخشید داداش، فکر کردم... نوید:_بیخیال‌، حالا نمیزاری‌ بیایم‌ داخل؟ شاهرخ:_بفرماین، خیلی‌ خوش‌اومدین نفسم‌ داشت‌ بند می‌اومد، پشت‌ سر نوید حرکت‌ کردمو یه‌ جایی‌ نشستیم نوید:_همینجا باش‌ الان‌ میام از داخل‌ اون‌ نور کم‌ اصلا متوجه‌ نشدم‌ که‌ کجا رفت...بعد از مدتی‌ برقا روشن‌ شد دلم‌ به‌حال‌ اون‌ دخترایی‌ که‌ وسط‌ بودن‌ و عروسک‌ دست‌ اون‌ حیوونا شده‌ بودن‌ میسوخت یه‌دفعه‌ دیدم‌ یه‌ گوشه‌ یه‌ دختری داشت‌ دستو پا میزد. رفتم‌ سمتش‌ نشستم‌ کنارش _خوبی‌خانمی انگار تهوع‌ داشت. زیر‌بغلشو‌ گرفتم کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
🌱✨🌱✨🌱✨ ✨🌱✨🌱✨ 🌱✨🌱✨ ✨ 📿 📗 رفتم‌ سمت‌ در‌ ورودی درو باز کردم‌ بردمش‌ لب‌ استخر صورتشو آب‌ زدم، بعد چند ثانیه‌ بالا آورد نگاهم‌ کرد، چشماش‌ پر از خون‌ بود _تو که‌ اینقدر اوضاعت‌ خرابه، چرا این‌ مزخرفاتو میخوری؟ +مشخصه‌ که‌ بار اولته‌ اومدی‌ اینجا _چند سالته؟ +مگه‌ سن‌ مهمه،؟؟ _چرا همچین‌ کارایی‌ میکنی،حیف‌ تو نیست؟ (لبخند تلخی‌ زد و بلند شد و رفت‌ داخل‌ خونه) اعصابم‌ به‌هم‌ ریخته‌ بود، رفتم‌ داخل‌ ساختمون‌ تا نوید و پیدا کنم، بهش‌ بگم‌ بریم‌ خونه. همه‌جا رو گشتم‌ پیداش‌ نکردم.از پله‌ها رفتم‌ بالا همینجور به‌ عقبم‌ نگاه‌ میکردم‌ که‌ کسی‌ همراهم‌ نیاد...نوید رو دیدم... نویدلبخندی‌زد: _کاری‌ داشتی‌ عزیزم اشک‌ تو چشمام‌ جمع‌ شده‌ بود: _تو که‌ اینقدر کثیفی، منو میخوای‌ چیکار؟؟ نوید: _چون‌ تو با همه‌ فرق‌ داری نزدیکم‌ شد، از پله‌ها رفتم‌ پایین، درو باز کردم، با تمام‌ سرعت‌ دویدم‌ سمت‌ در حیاط. در قفل‌ شده‌ بود....میکوبیدم‌ به‌ درو گریه‌ میکردم‌ و فریاد میزدم... _درو باز کنین‌ بیشرفا، درو باز کنین‌ پس‌فطرتا 😭😡 &خانم‌ چیکار میکنین،؟ (همونجورکه‌هق‌هق‌میزدم): _بیا درو باز کن &شرمنده، اقاشاهرخ‌ باید اجازه‌ بده _همهتون‌ برین‌ گم شین درو باز کن نوید:_بیا سوارشو میبرمت _من‌ با تو هیچ‌ گورستونی‌ نمیام نوید:_باشه‌ هرجور راحتی، اینجا هرکی‌ میادباید همراه‌ همون‌ نفر بره، وگرنه‌ نمیزارن‌ تنها بره سوار ماشین‌ شد و اومد سمت‌ در منم‌ رفتم‌ عقب‌ ماشین‌ سوارشدم‌ و رفتیم. توی‌ راه‌ فقط‌ صحنه‌ها یادم‌ میاومد، حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ میخورد... _بزن‌کنار نوید:_اینجا جای‌ وایستادن‌ نیست! _حالم‌بده، بزن‌ کنار لعنتی ماشین‌ ایستاد و پیاده‌ شدم، رفتم‌ یه‌ گوشه‌ نشستمو بالا آوردم.... نوید یه‌ بطری‌ آب‌ آورد برام. دست و صورتمو شستم‌ و دوباره‌ سوار ماشین شدیم‌ و حرکت‌ کردیم...تا برسیم‌ خونه‌ سرمو به‌ شیشه‌ تکیه‌ داده‌ بودمو گریه‌ میکردم💔😭 نزدیکای‌ ساعت ۱ بود که‌ رسیدیم‌ خونه از ماشین‌ پیاده‌ شدم‌ رفتم‌ سمت‌ دروازه.. کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥
شبتون شهدایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سِتیآ:)
چرا لف میدید 😔
_
سِتیآ:)
< - ولن‌تجدمن‌دونہ‌ملتحدا - > وهرگزجزاوملجاوپناهۍ‌نخواهۍیافت☕️🌱' ‌
هدایت شده از سِتیآ:)
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☑️ تو میگی رفیقمی ، تو از اون رفیق صمیمیا❤️‍🩹
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم بهشت بره بازم میخواد برگرده کربلا..