802.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب داستان زندگی ماست
گاهی پرنور
گاهی کمنور می شود
اما بـه خاطر بسپار
هر آفتابی غروبی دارد
و هر غروبی طلوعی
«بـه امید طلوع آرزوهایتان»
شبتون بخیر دوستان
کانال امام حسین علیه السلام👇🏻
@Hfadayat
یکشنبه ها متعلق است به وجود نازنین
آقا امیرالمومنین (ع)
و خانم فاطمه زهرا (س)
تقدیم به روح بلند آن دو بزرگوار
و سلامتی فرزند دلبندشان
حضرت ولیعصر عجل الله فرجه الشریف صلوات
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ
وَ آلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُم
کانال امام حسین علیه السلام
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
@Hfadayat
🖊 نقل داستانی از عنایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
📝 استاد آیتالله فرحانی :
🔹آیتالله فلسفی(ره) داستانی نقل میکند که بسیار پندآموز است و در آن تذکرات عجیبی دارد؛ ایشان میفرمود: در یکی از روستاهای شاهرود، عالمی بود که کار دینی و تربیتی میکرد و مردم به او ارادت داشتند.
📌او پسرش را برای تحصیل به شهر دیگری فرستاده بود؛ اما این پسر چندان درس نخوانده بود و چیزی در ایام تحصیل جمع نکرده بود. آن عالم که از دنیا رفت، مردم به اعتبار فضل و علم پدر، پسر را به جای او گذاردند. پسر نماز میّت میخواند، صیغۀ عقد میخواند، صیغۀ طلاق میخواند؛ اما همه باطل!
🔸 روزی پسر به فکر افتاد که واقعیت را بازگو کند و بیش از این، آخرتش را خراب نکند. مردم پس از فهمیدن واقعیت او را زده و از روستا بیرون انداختند. خودش نقل میکند: از شاهرود که خارج شدم، آقایی مرا به اسم صدا زد و از من پرسید: «چرا اینگونهای؟» گفتم: من اشتباه کردم، گناه کردم و خلاصۀ جریان را تعریف کردم. آن آقا به من گفت: به تهران و مدرسۀ نصرالدین برو. حجرۀ شماره 16 این مدرسه خالی است. شخصی به اسم آقامیرزا آنجاست.
🖇به او بگو کلید این حجره را به تو بدهد و به او بگو: آقامیرزا! خود شما هم باید درسی برای من بگذاری و مرا تعلیم دهی.» من هم سرم را پایین انداختم و به تهران رفتم. آدرس درست بود. تا به آقامیرزا گفتم، اطاعت کرد. کلید را آورد و به من داد و پیشنهاد تدریس را نیز پذیرفت.
🔺آقامیرزا میگوید: دیدم او جوانِ عجیبی است و اطلاعات ویژهای دارد. در طول تدریس، خاصیتهایی را در ایشان دیدم. من بیشتر اوقات بدون مطالعه و آمادگی قبلی به او درس میگفتم و به عنوان مدیر و متولی حوزه، نظم خاصی نداشتم و چندان به امور طلاب رسیدگی نمیکردم؛ یا مثلاً در خانه به خانوادهام رسیدگی نمیکردم و عیالم کتابهایم را پنهان کرده بود. در واقع، علت اصلیِ پیشمطالعه نکردنم، همین بود. در طول تدریس، این شاگرد محل پنهان شدن کتابهایم را به من گفت.
⁉️به او گفتم: آقا این اطلاعات، از کجاست؟ گفت: من رفیقی دارم. همان شخصی که در راه خروج از شاهرود، به سراغم آمد و مرا راهنمایی کرد. این رفیق هر روز برای ناهار یا شام به من سر میزند، مرا راهنمایی میکند و دستم را میگیرد. بسیار شخص بزرگواری است. متولی مدرسه میگوید: من فهمیدم این شخص، یوسف فاطمه عج است. به او گفتم: آیا میتوانی از رفیقت اجازه بگیری تا من هم او را ببینم؟ گفت: این آقای من اصلاً اجازه نمیخواهد؛ چراکه بسیار انسانِ خوشبرخورد و دوستداشتنیای است. گفتم: نه؛ تو باید برای من اجازه بگیری. او رفت تا اجازه بگیرد.
🔹برگشت و گفت: آقا فرمودند: «به آقامیرزا بگو: تو دَرست را بخوان و وظایفت را انجام بده؛ وقتش که فرا برسد، خودمان به دیدار تو میآییم.»
✍ بله برادر، عزیز، خواهر بزرگوار! اگر به وظایفمان درست عمل کنیم، امام زمان عج به سراغ ما میآید.
نقل شده است: کفاشی بسیار با آقا مرتبط بود. خود این کفاش میگفت: آقا برای کفاشی برایم کفش آورده بود. تا کفشها را دیدم، گفتم: آقا خیلی دوستت دارم؛ اما باید نوبت بگیری. میگوید: تا این را گفتم، دیدم آقا مرا بغل کرد. گفت: «برای همین است که تو را دوست دارم.»
📚 عصاره خلقت
@Hfadayat