11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مواد مخدری وحشتناک‼️
@Hfadayat
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️افشاگری مجری تلویزیون از زیرمیزی گرفتن معاون وزیربهداشت
✍ نظرتون رو اینجا بنویسید
@Hfadayat
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا امیرحسین چه کرددددد😂
شیلنگ گرفته ول نمیکنه
ببینم آقایون دیگه
تعارف دارن؟
چیه قصه؟
خدا پدرت و بیامرزه آقای ثابتی
@Hfadayat
🌹به رسم وفای هرشب زمزمه میکنیم دعای سلامت وفرج آقا صاحب زمان عجل الله را به امید ظهور
💠بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ💠
☀️اِلـهي عَظُمَ الْبَلاءُ وَبَرِحَ الْخَفاءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاءُوَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِيُّ يا عَلِيُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيان وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ؛يا مَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ
دعای سلامتی آقاامام زمان عج
بسم الله الرحمن الرحیم
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
کانال امام حسین علیه السلام
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
@Hfadayat
📜#اطلاعیه_مراسم
✨
🏳️ ﴿مراسم ولادت حضرت زهرا سلام الله علیهم و بنیانگذار انقلاب اسلامی امام خمینی(ره)﴾
✨
🎙️با سخنرانی شیخ حسین ساجدی
✨
🎤 با نوای کربلایی داود مسعودی مقدم
✨
🎤 شاعر آیینی کربلایی رضا صمدیان
✨
📅 چهارشنبه ۱۹ آذر ماه ۱۴۰۴ ،بعد از نماز مغرب و عشاء
✨
📍 اراک ،خیابان امام خمینی ره ، محله سبحانی ،خیابان فاطمیه ،
مسجد قائم ( عج )
✨
#یا_فاطمه_الزهرا_س
#الهم_عجل_لولیک_الفرج
✨
| مجموعه فرهنگی اجتماعی قائم عج |
@Hfadayat
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷دلم برای رئیسی سوخت.
👤 شادی روح شهدای خدمت صلوات
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
شب بخیر، التماس دعا، یاعلی ✋
@Hfadayat
ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔
عصر پنجشنبه بود و مغازه کفشفروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچهی ۷-۸ سالهای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق میزد. یکراست رفت سراغ کفشهای صورتی چراغدار که پشت ویترین دیده بود.
دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغهای پاشنهی کفش روشن شود. خنده از لبش نمیافتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»
پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بیاختیار روی جیبش گذاشت. میدانستم کل موجودیاش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.
به سمت دخترش برگشت. نمیدانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»
دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازهمه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
نگاههای سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد میشد. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.
ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحبکارش (فروشنده اصلی) گفت:
«اوستا! این همون جفته که لنگهش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.»
بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تکسایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمیخواید بذارم برای مشتری بعدی؟»
پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او میدانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید.
با صدایی لرزان گفت: «بله... بله میخوایم.»
پول را داد. وقتی داشتند میرفتند، دخترک خوشحالترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت.
بعد از رفتن آنها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟»
شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن میشد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابهالتفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.»
صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...»
گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست.
بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانهتراشی» برای حفظ غرور یک پدر، بالاترین عبادت است.
یادمان باشد: صدایی که هنگام شکستن غرور یک پدر شنیده میشود، شاید عرش خدا را میلرزاند.
بیایید تمرین کنیم:
اگر دستی میگیریم، حواسمان باشد که چشمی را گریان و سری را خم نکنیم.
مهربانی باید «باوقار» باشد، نه «ترحمآمیز».
اگر این داستان قلبت را لرزاند، به اشتراک بگذار تا شاید دلیلی شویم برای حفظ آبروی پدری دیگر.
کانال امام حسین علیه السلام
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
@Hfadayat