در جاده ای دور افتاده ام ؛
که به زیبایی ِ زمسـتان ، به شادی ِ تابسـتان ، به زردی ِ پاییـز و به غمگینی ِ بهـار است .
و من هم که گیر افتاده در آن .
و او مجبور است چنین زندگی کند ، بر لبهٔ ویرانـــی ، قـــوی ، تنهـــا ، بدون اینکه کسی او را بفهـمد یا برایش دلسوزی کند .. ؛