هیچکس ناگهانی غریبه نمیشود؛ فاصله، از اولین باری شروع میشود که حرفی را نگفتی و کسی هم نپرسید.
اوانجلین حالا میدانست این پیام قدیمی است.لوک هرگز از او نمیخواست به مغازه بیاید،در حالی که میدانست بسته شده است.اوانجلین نمیخواست گریه کند،فقط میخواست راهی پیدا کند تا به گذشته بازگردد؛به قبل از اگنس.به قبل از لوک.به قبل از آنکه پدر و مادرش را از دست بدهد.تنها چیزی که میخواست، فقط یک بار دیگر در آغوش گرفتن پدرش بود و حس نوازش مادرش بر روی موهایش.درد ناشی از دلتنگی لوک ، در برابر نبود پدر و مادرش ، حتی خراشی هم به حساب نمیامد. هنوزم دلش لوک را میخواست.اما چیزی که واقعاً میخواست،زندگی بود که از دست داده بود،و تمام عشقی که دیگر نداشت.
استفانی گاربرز | روزی روزگاری دلی شکسته
فراموش کردن عشق،آن هم زمانی که کس دیگری را برای دوست داشتن نداشته باشی، کار آسانی نیست.