میگوید: «تو هم اون بالا پیش من خواهی بود؟» «اگر اینقدر خوششانس باشم.» با لحنی جدی زمزمه میکند: «بهم قول بده. دوست ندارم تنها بمونم.» سرم را که به موهایش چسبیده، تکان میدهم. «بهت قول میدم، دنا.»
لورن رابرتس | قدرتمند ‹ازمجموعه کتاب ناتوان›
ممکن است دیگر هرگز او را نبینم. هرگز لبخندی را که وقتی کنار هم هستیم دزدکی روی لبش مینشیند، نبینم. هرگز جلیقهای که بهخوبی او را در آغوش خود گرفته نبینم. همانطور که الان آرزویش را دارم. هرگز آن تار موی نقرهای را که برایم تا این حد تسکیندهنده است، نبینم. هرگز نخواهم دید آیا هر دویمان تلوتلوخوران به دام عشق خواهیم افتاد یا نه. اما، ازهمهبدتر، ممکن است هرگز نتوانم بهخاطر حاضرنشدن سر قرار در قلعه از او عذرخواهی کنم.
لورن رابرتس | قدرتمند ‹ازمجموعه کتاب ناتوان›
آدم ضعیفی نبود،اما دیگر حوصله سختی هارا نداشت،میل عجیبی به گریز پیدا کرد.
به ندیدن،ندانستن،رفتن برای همیشه..
انسان همیشه از شکست عبرت میگیرد و درسهای جدید میآموزد ، نه از موفقیت .
_دراکولا ، برام استوکر