از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم میداد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. میدیدم که همه مرا وا میگذارند و از من دوری میجویند.
شبهای روشن
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
صادق هدایت
در دل من چیزی است ؛
مثل یك بیشهٔ نور ، مثل خواب دمِ صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا تهِ دشت ، بروم تا سرِ کوه.
دورها آواییست که مرا میخواند.
سهراب سپهری
او گریه کرد. برای نخستین بار پس از کودکی، گریست. و قلبش از دلسوزی برای خودش، آکنده شد.
مرگ ایوان ایلیچ