رابطه میان من و احساسات شکراب بود. رابطهای دور و کمی تلخ، شبیه طلاق. حال احساسات از من بهم میخورد. احساسات شبیه وزش بادی بودند در آن سوی لبهٔ بام. حتی اگر با موهای من بازی میکردند و پوستم را نوازش، من آنها را نادیده میگرفتم. روح احساسات من پر کشیده بود و جسمش را به خاک سپرده بودم؛ پوستهای تهی، خالی از سکنه.
_ به امید دل بستم
درحقیقت ما همه بشر بودیم!تا اینکه
نژاد! ارتباطمان را برید!!
مذهب!از یکدیگر جدایمان ساخت!!
سیاست!بینمان دیوار کشید!!
و ثروت! از ما طبقه ساخت. –صادق هدایت